مقاله ها -
شعر ها -
معرفی کتاب -
مطالب دیگر -
آرشیو مطالب -
August 2014
July 2014
May 2014
April 2014
February 2014
September 2013
August 2013
May 2013
March 2012
February 2012
December 2011
November 2011
September 2011
August 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
January 2010
June 2005
October 2004
June 2004
April 2004
August 2000
پیوندها -
محمد آصف فکرت
عبدالله سمندر غوریانی
پیوند عمر
دکتر اسدالله حبیب
بی صدایی صدای دریاهاست
گلنار و آیینه
تاریخ و ادبیات
تا ساغری باقیست
حس مشترک
خراسانیات
محمد کاظم کاظمی
باغچار
کار کلمه
نورالله وثوق
و آفتاب نمی میرد...
شهرنوش
در خیابان های خواب و خاطره
November 15, 2011

خاطره ها
به نقال از کتاب یادها و خاطره ها/ نشر وزارت امور خارجه/ به کوشش غلام سخی غیرت/ 1390
زندگی نامه:
متولد 1345 شمسی میباشم و ماستری ادبیات از جامعۀ ملیۀ اسلامیۀ دهلی دارم. متأهلم و دارای سه فرزند می باشم.
زادگاه پدری ام ولسوالی غوریان ولایت هرات است ؛ چون هراتی الاصلم ، مدرک شناسایی ام از ناحیه پنچم شهر هرات بوده ، ولی زادگاه حقیقی ام قلعۀ زمانخان کابل میباشد. جد پدرم کفتان مؤمن از افسران نظامی غلام غوث خان بود که در جنگ پنجده با تمام نظامیان افغان بدست روسها به شهادت رسیدند. تفنگ و موزه هایش تا همین اواخر در موزیم هرات موجود بوده است. جد خودم محمد افضل ، مرد روستایی ونسبت به پدرش آدم گمنامی بوده و البته که لقب فامیلی ما منتسب به همین نام میباشد. پدرم الحاج امان الله نطقی افضلی مردی دانش دوست و از جملۀ اولین کسانی در هرات بوده است که دورۀ بکلوریا، یا همان صنف دوازدهم را بعد از صنف نهم از طریق کورس های داخل خدمت به ظرف نه سال و با مشقت فراوان تکمیل نمود. به قول خودشان سال تولد شان مصادف بوده با سال استقلال افغانستان یعنی 1298 ، از اینرو پدر شان نام امان الله بر فرزند خود نهاده بود . الحمدلله هنوز در قید حیاتند و دعای خیر شان شامل حال ماست .
ما چهار برادر و چهار خواهر بودیم که دو برادرم در دوران جهاد و در برابر متجاوزین، یکی پی دیگری به شهادت رسیدند. هر چند که چهارده تن دیگر از اقاربم در آن زمان به چنین فیضی نایل آمدند اما تلخترین خاطره ام ، شهادت برادر دومم بود که روزی در شهر ، فامیل ما شیرینی وصلتش را به خانه آورده بودند و فردای آن او به وصال معشوق حقیقی رسید. قائد شهید صفی الله افضلی هم که بزرگترین آموزگار سرنوشت همۀ ما بود ؛ ولی صد حیف که او هم نعمت مستعجل بود.
از شش سالگی به مکتب رفتم و از صنف اول به جز قلم نیی و دوات رنگی که بیشتر دستانم را تا صفحه کاغذ آلوده می ساخت چیزی به خاطر ندارم . ذوق ادبی ام از کودکی به خاطر شغل پدرم در عرصۀ معارف و سرایش شعر ایشان از آن زمان رنگ گرفته است. وقفۀ تحصیلی بین مکتب و دانشگاهم صرف آموزش های متفرقه در بیرون مرز و همیاری با جهاد گران پاکباخته در عرصه های فرهنگی گردید ؛ با آنکه هر از گاهی به سیالی دیگران بوی باروت را در دماغ و زخم ترکش را در بدن نیز احساس نمودم ولی از سپری شدن آن ایام در چنان روزگاری خوشنود و مفتخر میباشم. بیشتر اهل مطالعه بودم و گهگاهی ذوقم به سرایش شعر گونه های گل می کرد.
در آغاز حکومت مجاهدین بیشتر کسانم خواسته و ناخواسته به منصب های دولتی رفتند ؛ اما من که ناراض از وضعیت موجود بودم راهی دانشگاه شدم و از چهار سال حکومت جهادی نهایت استفاده را بردم و دورۀ لیسانس خود را در هرات و کابل سپری نمودم. سیطرۀ طالبان مهاجرت اجباری دوم را فراهم ساخت و من اینبار سخت مشغول کار های فرهنگی شدم و در کنار خواهر بزرگوارم آمنه صفی افضلی به انتشار جرایدی همکار شدم که سخت مورد نیاز زمان و ضرورت کاری ایشان بود. فصلنامۀ فرهنگی هری را با همکاری فرهنگیان دیار هجرت در مشهد تأسیس و چند شماره از آن را به چاپ رساندم. در این زمان علاقه ام به مطالۀ کتاب های روانشناسی نسبت به ادبیات و سیاست بیشتر شد و به حق که آثار روانشناسان از جمله کتابهای «آنتونی رابینز» در شناخت و باورمندی بیشتر از خودم ، تأثیر بسزایی باشت.
همکاریم با جریان مقاومت در عرصه های دیگر به تازگی فراهم آمده بود که حاکمیت طالبانی سقوط کرد و من در بدو ورود به سراغ مدرکم رفتم و به خاطر داشتن اوسط نمرات بالا ، افتخار عضویت در کدر علمی فاکولتۀ ادبیات پوهنتون هرات را حاصل نمودم. همزمان به مدت پنج سال ریاست نمایندگی وزارت امور خارجه در ولایت هرات و حوزۀ غرب را به عهده داشتم. این دوران شاید پر خاطره ترین دوران کار سیاسی ام بوده باشد که ذکر همۀ آن خاطرات در این مقال و دراین مجال نمی گنجد.
سپس با اخذ تقدیر نامه یی از وزارت محترم خارجه ؛ منحیث مستشاروزیرمختار سفارت افغانستان در دهلی توظیف شدم که این مدت ، سه و نیم سال را در بر گرفت . سپری نمودن دورۀ ماستری و تقویت زبان انگلیسی با آموزش درسی فرزندانم در آن محیط تعلیمی ، سرمایۀ گرانبهائیست که در کنار کار پیوسته ، کمایی کردم . این دوران نیز زمان خاطره انگیزی برایم بود که در فرصت مناسبی همۀ این خاطرات نه سال کارکرد سیاسی خود را به نگارش و در خواهم آورد .
خاطره ها:
با توجه به روزگار سپری شده که در زندگی نامه ام نگارش یافت ، ازچند خاطره که شاید نمای سیاسی تری داشته باشند به ترتیب یاد آور می شوم.
خاطرۀ اول مربوط به زمانیست که جوان بودم . روسها از راهی که با غرور رفته بودند ، با سرشکستگی باز گشت می نمودند. وضعیت به نظرم جالب شده بود ولی آینده در هالۀ از ابهام بود. به اخبار ، تبصره ها و نظرات سیاسیون آن وقت سراپا گوش بودم. فکر می کردم بیشتر علم¬بردارن مقاومت مغز های متفکری اند و آنچانیکه احساس جهاد در سیمای شان متبلور بود انگیزۀ حکومتداری و خرد سیاسی هم در دل و دماغ شان نهادینه خواهد بود. از قیام قامت شان چه بت های ذهنیی در باور ناقصم تجسم می کردم. با احتیاط فراوان می توانستم وارد صحبت های شان شوم ؛ چون حرف یک حرف بود و آن اینکه جهاد باید پیروز شود ، حکومت کمونیستی سقوط کند و دولت اسلامی ایجاد گردد. هر سه جمله شعار های بود که کسی به آن فی آورده نمیتوانست ولی کسی نبود که بگوید چگونه و با کدام ساختار و توان .
از آنجائیکه هر کسی در حد خود فکری داشت و دارد ، من از این شعار های پر آب و تاب ؛ ولی بی برنامه و بی پشتوانه متحیر بودم . در این خلای زمانی که روسها رفته بودند سازمان ملل سیاست سازش و تقسیم قدرت با راهکار های مسالمت آمیز را روی دست گرفته بود. خوب بیاد دارم که آقای «بنان سوان» نمایندۀ وقت ملل متحد به مشهد آمده بود تا با نمایندگان مجاهد و مهاجر آن سامان صحبت کند و آنها را برای عملی شدن این پالیسی ترغیب نماید. ولی همگی از هر حزب و گروهی که بودند همان شعار ها را تکرار می کردند. درنهایت امر آقای «بنان سوان» گفته بود که شما ساختار های نظام در کشور تانرا از دست خواهید داد ؛ ولی از او گفتن بود و از بزرگان ما همان نشنیدن. از جانبی حق داشتند که بعد از اینهمه کشتار و ویرانی چگونه با دشمن خونی خویش بتوانند زیر یک سقف قرار بگیرند ؛ اما این سخن «بنان سوان» حرف جدی بود که کسی بدان تعمق نورزید.
بعد از سفر نمایندۀ ملل متحد ، در جمع خودمانی از همکاران جهادی ، من به صورت نه چندان جدی اظهار نظری محتاطانه یی نمودم و آن اینکه می توان این پیام را مورد بررسی قرار داد و روی آن فکر کرد ، که بلا فاصله از هر سری صدای بلند شد که تو چی میگویی ؟ مگر عقیده ات سست شده است ؟!! من در جواب با ناراحتی و به صورت گذرا گفتم که شاید روزی به این مسأله برسیم . بعد سکوت کردم و دیدم چند نفری که در جوابم صحبت نکرده بودند با نیشخند های تمسخر آمیزی مرا مخاطب قرار دادند و از ادامۀ بحث صرفنظر نمودند. حالا که می بینم آن دشمنان خونی دیروز در زیر یک سقف نشسته و به حرف های همدیگر گوش میدهند به یاد آن خاطره می افتم که شاید حرف من راست بود ؛ ولی از نظر زمانی آن زمان مناسب این گونه نظرات نبود و چون هر دو جانب متقابل و متخاصم ، خرد وافی و برنامۀ کافی نداشتند مجبور بودیم و یا مجبور ما ساختند تا این راه را از بیراهه برویم و این سالهای مشقت را خود با تاوان بیشتر سپری نمائیم .
خاطرۀ دومم مربوط به زمان کارکردم در نمایندگی وزارت امور خارجه ولایت هرات می باشد .
در آغاز دورۀ موقت ، تازه کار در نماینگی وزارت امور خارجه را آغاز کرده بودیم ، کسانی به امیر صاحب اسماعیل خان که در آن وقت بالاتر از یک والی ولایت بود گفته بودند که زنان و دختران افغان با رفتن طالبان و آمدن وضعیت جدید به دفاتر و موسسات خارجی مشغول کار شده اند و این کار .... مشکلات زیادی دارد. یک روز من و دو تن از همکارانم «آقای آثمی» و آقای «یوسفی» به صورت غیر مترقبه ای در مرکز قل اردوی نمبر 4 احضار شدیم . بعد از ورد به دفتر کار امیر به ترتیب کنار هم نشستیم . آنسوتر که امیر صاحب با دو سه تن از افراد خویش سخنانی داشت ، صحبت را مختصر ساخته و آنها را رخصت نمود .سپس به آرامی و حساب شده نقل قول مخبرین آن پیام را از کارکرد زنان افغان در موسسات خارجی تحت عنوان نگرانی مردم برای ما باز گو کرد و از ما خواست که شما منحیث نمایندگان فامیل جهاد باید به موسسات خارجی بگوئید که از استخدام زنان صرفنظر نمایند. بعد از صحبت نسبتاً مفصل منتظر پاسخ ما شد . من که به معیار های برتر از اخبار مخبران این خبر فکر می کردم ، لحظه ای با خود اندیشیدم که اگر در همین آغاز کار به نقل قول های مخبرین تسلیم و به تأکیدات مقام امارت «ولایت» در تأئید این اخبار نه چندان موثق تکریم نمائیم ، در آینده باید عمل کنندۀ سفارشات زیادی از این قبیل باشیم . از جایم بلند شدم و با کسب اجازه ، مقام محترم را مخاطب قرار داده گفتم که اگر از من منحیث مسئول نمایندگی وزارت خارجه می خواهید این کار را انجام دهم از عمل به آن معذورم و این کار را کرده نمیتوانم ؛ زیرا در اولین فرصت به این سئوال مواجه می شوم که فرق بین ما و طالبان چیست ؟ و من با انجام این کار برای این سئوال پاسخی ندارم . در ادامه ضمن بررسی عوارض این اقدام علاوه نمودم که اگر افغان ها نسبت به کار کرد زنان و دختران خود در دفاتر خارجی تشویش دارند ، بهتر است خود از رفتن شان به این مؤسسات جلوگیری نمایند . من منحیث پیام رسان رسمی دولت ، چنین توصیه یی به دفاتر خارجی کرده نمیتوانم. شخص امیر با درایتی که داشت سخنانم را مورد توجه قرارداد و صرف به همین جمله شرح و بسطی داد که بهتر است با فامیل های این خانم ها تماس گرفته شود که ایشان خود در زمینه اقدام نمایند.
چندی بعد ما از جانب نمایندگی تمامی خانم های شاغل در موسسات خارجی را برای ملاقات با امیر دعوت نمودیم که اتفاقاً همۀ آنها در مهمانخانۀ نمایندگی وزارت خارجه حضور یافتند و با هماهنگی های که قبلاً صورت گرفته بود شخص امیر در موعد مقرر وارد اتاق ملاقات گردید. و خوشبختانه که چند خانم با دانشتر به نمایندگی از جمع حاضر چنان صحبت های نمودند که در پایان جناب امیر ضمن صحبت و نصایح خویش از خردمندی و آگاهی این خانم ها تمجید نمود و الحق و الانصاف دیگر به اخبار خبر چینان توجهی ننمود و از آن به بعد کسی از ممانعت کار خانمها در دفاتر داخلی و خارجی سخنی نگفت.
خاطرۀ دیگر این دوره در زمانیست که آقای انوری والی ولایت هرات است.
تنش های مرزی بین کشور های همسایه ، هر از گاهی اتفاق می افتد ؛ ولی بسته شدن بندر اسلام قلعۀ هرات در آن شرایط پرکار که بیشتر اقلام تجارتی و مورد نیاز افغانستان ار آن طریق وارد می گردید حادثۀ بزرگی تلقی می شد.
شنبه اول هفته و اولین ساعت کاری دفتر بود که معین صاحب اداری وزارت امور خارجه تماس گرفته و فرمود که بندر اسلام قلعه دو روز است بسته شده ، شما اطلاع دارید؟ گفتم بلی ، این مشکل بین مرزدار ایرانی و کمیسار ما بر سر نقطه صفر مرزی ایجاد شده که معمولاً این گونه مشکلات را همواره خود شان آن را حل می نمایند . موضوع قبلاً هم با مدیریت دوم سیاسی مطرح شده است . گفتند آن طوریکه وزارت داخله تماس گرفته است این مشکل جدی تر از مشکلات قبلی است . شما بروید ، جریان را بررسی کنید ،از همانجا تماس بگیرید و خلاصه این که مرز را باز کنید که مردمان زیادی در دو طرف مرز سرگردانند. به محض خداحافظی و قطع تلفن ، همکاران گفتند از مقام ولایت زنگ زدند که یک مرتبه بیائید . رفتم ، و در آنجا نیز عین مطلب و عین هدایت بود و آقای انوری خواست تا هر چه زودتر حرکت نمایم . به قوماندان لوای سرحدی جنرال ایوب صافی - خدا رحمتش کند – تماس گرفتم. او گفت ما هم می آئیم و عجالتاً من به کمیسر حیات الله خان از بابت آمدن شما تماس می گیرم. من ویکی از همکارانم «آقای احمدی» روانه بندر اسلام قلعه شدیم و به محض رسیدن با مقامات مرزی دو طرف ملاقات نمودیم . معلوم شد که گذاشتن چند پیلر در محوطۀ صفر مرزی باعث ایجاد این معضله است که از جانب افغانستان گذاشته شده بود .
اصل ماجرا از این قرار است که در تقسیمات مرزی اولیه به وساطت طرف ثالث «فخرالدین آلتای ترکی» خط مرزی در استقامت بندر اسلام قلعه «کال کله» یا همان «آب روی» تعیین گردیده بود که تا حال حاضر بهمان شکل وجود دارد ؛ اما دوستان ایرانی در سالهای بحران و جنگ اخیر ، دوصد متر از استقامت این آب رو به داخل افغنستان شاخصه های مرزی خود را پیش آورده اند. موضوعی که حتی در سفر چند ماه قبل رؤسای جمهور دو کشور که غرض افتتاح سرک هرات – اسلام قلعه که از هزینۀ کمکی کشور ایران جدیداً به صورت آسفالت احداث شده بود نادیده گرفته شده بود و برنامۀ که قرار بود با قطع نوار از همین نقطه صورت گیرد با پرده برداری از لوح بنای این احداث در داخل بندر دوغارون ج.ا.ایران تعدیل و انجام پذیرفت ؛ اما کمیسار جدید بدون توجه به این مسألۀ مهم به برنامۀ توسعوی گمرگ اسلام قلعه که از جانب وزارت محترم مالیه در حال تطبیق شدن بود اجازه داده بود تا شش پیلر اضافی در داخل نقطۀ مجهول صفر مرزی بگذارد و این کار ناراحتی جانب ایران را برانگیخته بود ؛ در حالیکه شش پیلر جدید پانزده متر از نقطۀ صفر مرزی را در برگرفته و به شدت بیم آن می رفت که ما یکصدو هشتاد و پنج متر مورد ادعای خود را به همین سادگی از دست بدهیم.
به هر حال با شنیدن صحبت های دو طرف با معینیت محترم وزارت خارجه و جنرال صاحب آصفی رئیس وقت سرحدات وزارت داخله تماس گرفتم و ماجرای ذکر شده را دو باره به یاد شان آوردم تا ریاست سرحدات وزارت محترم داخله هدایت تصحیح این اشتباه را به کمیسار اسلام قلعه صادر نماید. اتفاقاً هر دو مقام با اشراف دقیقی که از موضوع داشتند سریعاً خواستار تصحیح این اقدام گردیدند و شخص آقای آصفی به کمیسار دستور داد تا نه تنها پیلر های اضافه را بردارد که دیوار های امتدادی به سمت نقطه صفر را نیز از حالت ختم کار شکسته و به صورت کار نا تمام درآورد. در چنین حالتی که دو روز کامل کمیسار محترم و همکارانش بر سر این اقدام با طرف ایرانی مجادله داشتند نمی خواستند در همین فرصت نزدیک از تغییر نظر خویش به جانب مقابل اطلاع بدهند که مبادا این حرکت نوعی کوتاه آمدن از جانب ایشان تلقی گردد. آقای «حیات الله خان» کمیسار اسلام قلعه از من خواهش نمود تا در جهت تغییر این حالت با طرف های ایرانی صحبت کنم . مجدداً روانه نقطۀ صفر مرزی شدم که مرزبان و برخی از مسئولین بندر ایران منتظر تصمیم و اقدام ما بودند . در آن لحظه خطاب به جانب مقابل که از هر لحظۀ صحبت فلمبرداری می کردند با صراحت گفتم : ما معتقدیم که نقطۀ صفر مرزی همان «کال کله» یا آب روی است که سالها قبل تعیین شده است و برای ما فرقی نمی کند که یک پیلر یا ده پیلر از زمینی که متعلق به خود ماست برداریم . از آنجائیکه من مأمور شده ام تا مشکل مسدود شدن مرز را حل نمایم از شما می خواهم که بگوئید چند پیلر از نقطۀ صفر مرزی جابجا شود. ایشان بعد از مکث و تعلل کوتاهی گفتند همان شش پیلر را بردارید کافی است . من بلا فاصله از همکارم خواستم تا از بخش تخنیکی بندر ، وسایل و وسایط انتقال را که در همان نزدیکی بود بیاورد . وسایل آورده شد و کار به انجام رسید. این اقدام از جانب مقام محترم ولایت و مقام محترم وزارت خارجه در زمانش مورد تقدیر قرار گرفت.
نکتۀ قابل یادآوری اینست که در همین مدت 48 ساعت صدها موتر و مسافر ایرانی و افغان در پشت دروازه های دو مرز تجمع نموده و اجازۀ رفت و آمد را نداشتند . به محضی که پیلر ها برداشته شد ، گشایش مرز از طرف هر دو جانب ابلاغ شد و موجی از مردم و قطاری از وسایط با شادمانی خاصی از مقابل ما عبور نمودند. در این بین دو سه فردی که پیرمرد بیماری را با خود داشتند حین عبور دست بر گردنم آویختند و با اشک شادی از این اقدام سریع قدردانی نمودند.
خاطرۀ دیگر مربوط به زمان کارکردم در سفارت افغانستان در دهلی است که من وظیفتاً مستشار وزیر مختار و در زمان های متفاوتی شارژدافیر سفارت نیز بودم.
رابطۀ ما با جامعۀ علمی و پوهنتون های هند نزدیک و حسنه بود. از آنجائیکه خودم نیز اندک سابقۀ کدری داشتم در مجالس ، سمینار ها و مراسم دانشگاه ها شرکت می نمودیم . به همکاری استاد ارجمند داکتر عبدالخالق رشید مستشار فرهنگی سفارت در اواخر ماه مارچ 2010 دعوتی ترتیب دادیم و از اساتید سه پوهنتون دهلی و یک پوهنتون الیگر دعوت نمودیم که خوشخبتانه بیشتر استادانی که در بخش زبان و ادبیات این دانشگاه ها عضویت داشتند تشریف آوردند.صحن سفارت را برای پذیرایی ترتیب و نان شب افغانیی هم آماده نموده بودیم. با ورد مهمانان فضای صمیمت کم سابقه یی ایجاد شده بود . بعضی از این استادان مانند داکتر قریشی سابقه کار سیاسی در سفارت هند مقیم کابل را داشتند. از پروفسور حسن عابدی و پروفسور شریف قاسمی و خانم ها پروفسور ریحانه خاتون و پروفسور قمرالغفار تا استادان جوان صحبت های شیرین و دلنشینی نمودند. نکتۀ حایز اهمیت در این نشست دوستانه این بود که همگی علاقۀ خاصی به افغانستان داشتند و نسب برخی ها اصالتاً به سرزمین افغانستان نسبت داشت. ایشان از مشترکات عدیدیده یی سخن میگفتند و از خاطرات خوبی که برخی ها به افغانستان داشتند حکایت می نمودند. از همه مهمتر که در خصوص تاثیر گذاری فرهنگ افغانستان و تاثیر زبان و ادبیات سرزمین ما در چندین قرن از تاریخ هند با افتخار یاد می کردند و خواهان حمایت سفارت افغانستان از مراکز تاریخی و زبانیی شدند که منشأ آن از داشته های گذشتۀ افغانستان سرچشمه گرفته است. در این مجلس شعر ها و حکایات نغزی بیان شد و خاطرۀ دلنشینی هم برای ما و هم برای ایشان بر جای گذاشت.
البته خاطرات بیادماندنی زیادی در این دورۀ کاری وجود داشت که در این فضای محدود ، نگارش آنها ممکن نیست. بعضاً خاطرات ناگواری هم بود که در فرصت های بعدی و با ایجاد بستر وسیعتر به تحریر آن خواهم پرداخت.
برای دست اندرکاران این مجموعه آرزوی موفقیت بیشتر دارم و به این بیت حضرت بیدل بسنده می نمایم:
ز بعد ما نه غزل نه قصیده می ماند ز خامه ها دو سه اشکی چکیده می ماند.

م. افضلی
میزان 1389
وزارت امور خارجه