مقاله ها -
شعر ها -
معرفی کتاب -
مطالب دیگر -
آرشیو مطالب -
June 2015
April 2015
November 2014
August 2014
July 2014
May 2014
April 2014
February 2014
September 2013
August 2013
May 2013
March 2012
February 2012
December 2011
November 2011
September 2011
August 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
January 2010
June 2005
October 2004
June 2004
April 2004
August 2000
پیوندها -
محمد آصف فکرت
عبدالله سمندر غوریانی
پیوند عمر
دکتر اسدالله حبیب
بی صدایی صدای دریاهاست
گلنار و آیینه
تاریخ و ادبیات
تا ساغری باقیست
حس مشترک
خراسانیات
محمد کاظم کاظمی
باغچار
کار کلمه
نورالله وثوق
و آفتاب نمی میرد...
شهرنوش
در خیابان های خواب و خاطره
November 17, 2014
August 23, 2014
August 10, 2014
August 4, 2014
August 2, 2014
July 26, 2014
July 24, 2014
February 2, 2014
August 12, 2013
May 13, 2013

بابا نرو، دعای تو بر ما غنیمت است
لبخند آشنای تو بر ما غنیمت است
در غربت غنای تو من گریه می کنم
آن فضل و آن غنای تو بر ما غنیمت است
آیا شود نوای تو را باز بشنوم
نالیدن و نوای تو بر ما غنیمت است
هر لحظه گفته ای که کجا می روی، پسر!
این گفتن کجای تو بر ما غنیمت است
ذوق سخن ز شعر تو بر جان من رسید
تک بیت شعر های تو بر ما غنیمت است
عمریست کاشتی و به ما حاصلی رسید
محصول با صفای تو بر ما غنیمت است
شرمندۀ حضور شدم، لحظۀ وداع
دیدار بی ریای تو بر ما غنیمت است
ما جمله می رویم، تو تنها نمی روی
بابا نرو، دعای تو بر ما غنیمت است

September 27, 2011

آندم که بار و برگ خزان خازه می شود
ذوقِ گذار، بر دل من تازه می شود
شور و نشاط در نظرم خواب می رود
برقِ نگاه، بسته به خمیازه می شود
عرضِ مراد نیست میسر به طول عمر
این، طول و عرض نیست که اندازه می شود
در دفتر حیات، جوانی رقم نخورد
فصلِ نخوانده ایست که آوازه می شود
آواز مرگ تا که به گوشی رسد، چنان
آوازه می شود که به دروازه می شود.

تو را از چوب می سازد، مرا از شیشه می سازد
خدا کارش درست است، هر چه با اندیشه می سازد
مرا نسبت، به کوه و سنگ دادن مشکل است؛ اما
تو را تا چوب می سازد، برایت ریشه می سازد
به آتش می گدازد تا که زینت گیرد آن طاقی
که با اندک تراشی، از وجودت گیشه می سازد
برِ بشکستن من یک تلقی می کند کافی
و لیکن از برایت آهنی را تیشه می سازد
مرا گلدان کند تا جا برای یک گلی باشد
تو را گلخانه می سازد، تو را صد بیشه می سازد
برای گارگاه من، تنی را میدهد روزی
برای صد نفر از برکت تو پیشه می سازد
خدا کارش درست است، هیچ شکی هم در آن نبود
تو را از چوب می سازد، مرا از شیشه می سازد.

August 3, 2011

فریب
شوخ شیرینی است
مانند
آیسکریم سیتی واک
و هر لحظه
میسر
تا شاید باز
خورده
شود

January 19, 2011

بی تاب در چمن طلب تاب می کنم
نیلوفرم که خواب به مرداب می کنم
صحرای کربلای دلم، چشمه چشمه شد
بی تشنگی عطش عطش، آب می کنم
یکدم خمار گشته و یک لحظه مست مست
محتاج می نیم، هوس ناب می کنم
در روز ابر روی به خورشید می روم
در شام تیره میل به مهتاب می کنم
کیف وصال را چی تفاوت ز درد هجر
نقش غزل کشیده و در قاب می کنم

December 14, 2010

به رنگ گریه دانستم ساز زندگانی را
به آه و ناله پیمودم آغاز جوانی را
به غربت طی نمودم روزگار بی سرانجامی
به مقصد کی رسیدم تا ببینم شادمانی را
درونم می کشد هر دم مرا با تیغ پنهانش
برونم می برد از کف نگاه ناگهانی را
صدایم رعشه ی دارد که تا فریاد می دارم
تصور می کنم لرزان کند این دار فانی را
نگاهم بی تأمل معنی راز دیگر دارد
ولی ، انگار خود می دانم این رمز نهانی را
حقیقت یا مجازی می شود این طبع بی تابم
نمیدانم به اول دل نهم یا امر ثانی را
به سر شور شرر جاری به دل حس هوس ساری
خدا با خیر پایانی دهد این زندگانی را

December 9, 2010

من شعر موزون می خواهم
حیلی موزون
مثل شراب تلخ حافظ
که مرد افگن بود زورش
شعری که مرا در بند بکشد
و رهایم نکند
و تو شعر سپید
مانند سپیدی چشمانت
که رها باشد
تو رهایی می خواهی
و من در بند بودن را
نه تو در بند می آیی
و نه من رها می شوم
کجای این فاصله
لینکی خواهد بود
تا پیوند بزند
ولو برای چند لحظه
نمیدانم
....

November 12, 2010

موج دردم ، بحر اشکم ، گریه یی پیدا نشد
دشت آهم ، کوه بغضم ، ناله یی بالا نشد
خانقاه ومعبد و دیر و حرم را گشته ام
سر نهادم بر مریدی ، کس مراد ما نشد
صد چو من آغشتۀ رنگ جنون آمد پدید
شهر از مجنون پر است ؛ اما کسی لیلا نشد
در قناعت بسته بودم جویبار آرزو
قطره بود و چشمه گشت و جوی شد ، دریا نشد
هر وفایی را جفایی داد پاسخ ، روزگار
روزگاری با مروت ، لحطه یی پیدا نشد
عشق گر عیب است یا حسن است بر ما چاره چی؟
خوش به حال ما که پیدا شد ؛ ولی حاشا نشد
مرگ هم یکبارگی و زند هم یکبارگی
هر چی بادا باد گر اینجا شد و آنجا نشد

November 7, 2010

گوبند مردم عاشقی آوازه دارد
این گوش ها سوراخ نه ، دروازه دارد
نرد هوس در یک نفس بازنده ام کرد
دلباختن در زندگی اندازه دارد
باد است عمرم ، اول و آخر چه معنی
هر یک نفس در خود هوای تازه دارد
در خواب خوش من خواب خود تعبیر کردم
دنیا دو لبخند و یکی خمیازه دارد
دریاست هستی ، گاه آرام و گهی مست
موج اجل هم یک دو سه جنبازه دارد

October 30, 2010

خط های پیهم
خط های ممتد
خط های موازی
خط های پیوسته
خط های شکسته
خط های نمایان
خط های پنهان
خط های مجازی
خط های حقیقی
خط های کمرنگ
خط های پر رنگ
خط های شدید
خط های ضعیف
خط با صدا
خط های بی صدا
خط های سبز
خط های قرمز
خط های تاریک
خط های روشن
خط های پایانی
خط های بی پایان

خط های زندگیست
وبه ناچار از همه
باید عبور کرد
شاید به مقصد برسی

October 27, 2010

هردوست چرا به من رقیبی شده است
آئینه چرا ؟ نقش فریبی شده است
دلتنگ شدم به غربت و غمهایش
میهن به برم ملک غریبی شده است

October 12, 2010

حس می کنم پایانم
خط آخر
حسابم با دنیا در حال تصفیه
زندگی جلوه های های فراوانی دارد
و فریبنده
من فریب فریبندگی های آن را خوردم
انتباه من این بود
و اشتباه من این
فکر می کردم خوبم
اما نبودم
فکر می کردم شادم
ولی نبودم
من در زندگی همه چیز را دریافتم
اما با تاخیر
به هر چی می خواستم دست یافتم
اما با طمأنینه
هیچ حلاوتی بموقع کامم را شیرین نکرد
و هر اندوهی هر وقت دلش خواست
به سراغم آمد
من در جنگ زندگی شکست نخوردم
اما
همپای آن نبودم
دلم می خواهد
عقب نشینی کنم
یعنی تسلیم شوم
نمیدانم
از کجا
و کی؟

دلتنگت شده ام
اما
دنیا سخت دلتنگم کرده است
اگر از چنگال این پیر خرفت برهم
خود را به باد خواهم داد
تا سنگینیم بر دوش هیچکسی
محسوس نباشد
حتی تو

September 4, 2010

غمی هست در سر که سودا بیارد؟
به هر چه که شادیست حاشا بیارد
به ماتم سرایی که در سینه دارم
ز محشر دمی داد و غوغا بیارد
به سوز جگر یک نمکسار کافی
به هر قطرۀ اشک دریـــــا بیارد
به فریاد و آهی که در بند جان است
فضای به پهنای صحــــرا بیارد
و یا بنده ی هست کز روی مستی
برای دل ما تمــــــــــــنا بیارد
بساطی ز نوش و نشاط آفریند
و یا لعبتی شوخ و رعنـــا بیارد
سرود و سرور و سماع و صفا را
به یکباره با هم ، یکجا بیارد
اگر زندگی لحظه ی بیش باشد
ز هر چه که پنهان و پیدا بیارد
از آن آبروی که هرگز نبودست
نترسیم، بیباک و رسوا بیارد
نیرزد که سر را به سودا سپاریم
هر آنچه ز هستی است آنجا بیارد

August 23, 2010

من از دیار لاله و شقایقم
مرا به بلبل و چمن
نباشد الفتی که من
نماد و سمبلی ز آه و حسرتم

من از شمار لاله و شقایقم
مرا به سنبل و سمن
نباشد الفتی که من
مجازی از فراق و هجرتم

من از تبار لاله و شقایقم
مرا به یاد انجمن
نباشد الفتی که من
کنایه ی ز انزوا و خلوتم

من از بهار لاله و شقایقم
مرا به دامن دمن
نباشد الفتی که من
تصوری ز انتهای حیرتم

من از قطار لاله و شقایقم
مرا به بوی خویشتن
نباشد الفتی که من
تهی از این مزیتم

منم تجسمی ز درد
منم تجلی ز داغ
منم تخیلی ز آرزوی بیکران
منم تبلوری ز شعله های سوز و ساز
هزار حیف اینکه من
به جرم آنچه گفته شد
برون ز باغ و گلشنم

بوی مهری به مشامم نرسید
لذت عشق به کامم نرسید
سوخت صحرای دل از آتش غم
بارش سیل مدامم رسید
رفت فریاد من از هجر به بام
اختر وصل به بامم نرسید
روزه دار حرم حسن تو ام
عید فطری به صیامم نرسید
خود گرفتار بسی دام شدم
مرغ امید به دامم نرسید
جگرم پخته شد و سوخت ولی
خبرش بر سر خامم نرسید
شهرۀ عالم عشاق شدم
نام فرهاد به نامم نرسید
برتر از مرتبۀ حلاجم
منصب او به مقامم نرسید
زاهد افتاده و ما پا بر جا
قعدۀ او به قیامم نرسید
گفتم از عشق نباشد حذری
هیچ حرفی به کلامم نرسید

August 12, 2010

گنهکارم به تن ، اما ز جان خویش بی تقصیر
چو مجنونم به سر ، لیکن ز پای خویش بی زنجیر
پریشانم به دل ، از کرده ی نا کرده کار خویش
هراسانم زخود ، گویی ندارم چاره و تدبیر
وفادارم به یاران و جفا بر خویش می بینم
نه معذورم که عذری آورم در محضر تعزیر
به ایمانی که من دارم ، نگیرم دست غیبی را
به آن حدی مسلمانم که محفوظم زهر تکفیر
میسر می شود بر من مرادی را که منظور است
مقدر می شود بر قدر من از قدرت تقدیر

August 5, 2010

اینجا
ایستگاه نامشخصی است
نه تحمل انتظار
و نه توان تصمیم
فقط
فرصت اندیشیدن
به خود
به تو
به او
به خدا

اینجا
زمان ارزش ندارد
همه می اندیشند
تا سپری شود

مگر اقبال
دق الباب کند
باز در جایی دیگر
خود را خواهی یافت
و آن
سرنوشت توست
که به دنبالت آمده
و تو به سراغ آن نه رفتیی

اینجا زنده ماندن است
تا زندگی کردن
پس چیزی که به آن نمی اندیشی
لذت است

و روز ها مثل هم
صدای پای عمر
از هر چیزی شنواتر است
که گام به گام می شنوی
زندگی می گذرد
و تو هنوز ایستاده ای

برای زیستن
زندگی دیگری در کار است
تا شاید میسر شود
اگر مهلت داشته باشی

July 24, 2010

برای گفتن حرفی لازم است
و برای حرف گفتنی
در جایی که گفتن است
حرفی نیست
و در جایی که حرف است
گفتنی نیست
جایی می خواهم که هر دو باهم باشد
آنجا کجاست
ناکجاآباد

July 9, 2010

تو یک پدیده ناگهانی
پیدا شدی و پنهان
تو آغاز یک پیدا بودی
و من نمی خواستم
این آغاز
آغاز یک پایان باشد
برای من

July 4, 2010

روزگار ، سرزمین عجیبی است
در ختان در جایی قلمچه اند
و در جایی تنومند
آدمها زمانی بچه اند
و زمانی برومند
گاهی در جایی
و لختی در جایی دیگر
هستی برای همگان یکسان نیست
هم نوسان افقی دارد
وهم تفاوت عمودی
ناچار باید احساسم را دونیمه کنم
حیف که تیغ ، دستخطم به مانند نوشتار تو
روان نیست
ورنه عقلم را
و قلبم را
دو نیمه می کردم
و خط می کشیدم
که در کجای کارم؟
پس دو دستم را به تقدیر می سپارم
تا دستبند بزند
هر جا که بودم
هر چی که شد
...


July 3, 2010

آزمون سختی بود
من می خواستم پاسخ آخر را بنویسم
در یک نقطه
در وسط صفحه
اما تو نوشتی
در دو نقطه
در حاشیه
و چه زیبا
کاش تو هم یک نقطه را انتخاب می کردی
با یک سکوت ممتد
نه ...
انگار
زنگ پایان به صدا درآمده بود

June 27, 2010

می گفتند دلم نازک شده
می گفتم یعنی چی؟
همیشه دل ، دلی سنگ ، دلی سنگ خاره بود
این دل چگونه نازک می شود؟
نگو و نپرس
...
دلم این روزها چنان نازک شده
مثل برگ سیر
مثل یک قطره اشک
...نه
اسم اشک را نگیر
اشکم درمی آید
از نازکی دل
باورم نمی شود
طاقت یک حرف کنایه آمیز را ندارم
...
کاری نشده
چیزی را از دست نداده ام
زندگی به روال خودش است
ولی انگار
دلم بهانه می گیرد
مثل پنج ساله ها
..
می گویند آدمها در نهایت پیری بهانه می گیرند
مثل بچه ها
ولی دلم از حالا
نمیدانم شاید چیزی باشد
شاید معلوم شود
ترا بخدا
این چند روز هوایم را داشته باشید
دلم می خواهد به هر کی هر چی می گویم
بگوید خوب
حتی توقع شوخی هم ندارم
چه رسد به تردید
خدا بخیر کند
مثلیکه این دل خیلی نازک شده است
آنقدر نازک که خود را دربین آن احساس می کنم
مانند کودکی در گهواره
در ست برعکس
جای من و جای دل
جابجا شده است

June 26, 2010

یک روز آشنایی و یک روز دلبری
یک لحظه خود نمایی و یک لحظه سرسری
این کار روزگار به ما دم نمی دهد
تا دم بیاوریم دمی با قلندری

بر بود من نبود تو باور نمی شود
هر بود با نبود برابر نمی شود
تا بوده ای خیال من از بودنت نبود
آن بوده در خیال مصور نمی شود
رفتی و قدر رفتنت از من دریغ شد
تقدیر رفته باز مقدر نمی شود
آن سر که سرور سر ما بود می سرود
هر سر که بر سر است به ما سر نمی شود
دارا و کیقباد و خشایار و اردشیر
با هر چه رستم است، سکندر نمی شود
با این قیام کوی تو گویی قیامت است
صحرای حشر اینهمه محشر نمی شود
تنهایی و سکوت به ما همچو باور است
جز رفتنت که بر همه باور نمی شود

June 22, 2010

دیوانۀ دنیای شمائیم چه حاصل
آسودۀ سودای شمائیم چه حاصل
از صوت دل انگیز ، صدایی نشنیدیم
افسانۀ سیمای شمائیم چه حاصل
مردم همه مقهور جفایند و بلایند
اسطوره و تندیس وفائیم چی حاصل
پشمینۀ ما را به پشیزی نخریدند
عمریست که در بند ردائیم چه حاصل
هم فلسفه را دیده و هم سفسطه گفتیم
انگار به هر درد دوائیم چه حاصل
از فقه بریدیم و به عرفان نرسیدیم
در وادی گمگشته رهائیم چه حاصل
فردا که به سرمنزل مقصود رسیدیم
گویند که گمگشته ای مائیم چه حاصل

دیریست که از دوستان دورم و این دوران سخت زندگی است
گردش زندگی گردابیست که همه در گرد آن می گردند
هر چی دور باشیم فاصلۀ این گردش طولانی تر
هر چی نزدیکتر ، سرعت دوران سریعتر
و در این مدار نزدیک و سریع ، امکان دیدار بیشتر
...
آنگاه که این گردش ناگزیری است
پس چه بهتر که نزدیکتر
نهایتش فرورفتن است در این گرداب
چه از مدار دور ، چه از مدار نزدیک
و اگر از نزدیک است
نزدیکان با هم نزدیکتر
...
در این دوران مدور
شاید دستی به دستی برسد
و دلی از دلی آگاه گردد
و دردی به دردی بخورد

حساب بدی باز کرده ام
نه اینکه بد
که باز کردنش بیموقع بود
من به داشته های این حساب چشم ندوخته بودم
و همه چیز سرجایش است
گویی تصور دیگران دیگر است
من باید این حساب را جمع کنم
هر طور شده ببندم
انگار این کار ها به من نیامده
دل صاف
و عشق پاک
و اینها
در گوش دیگران حرف مفت است
من بازیگر خوبی هم نیستم
که چون ماکیاولی
دیگران را جا بگذارم
من نمی توانم با حساب ناتمام
و حتی نگفته و نشنیده
همین طور راه بروم
و باز در جای دیگر بتوانم آرام بگیرم
آرامش بهم ریخته ای دارم
در حالیکه سودی نداشته ام
می ترسم که سری به سودا بدهم
فرصت می خواهم
فرصت
تا آرامشم را بدست بیاورم
مشکل من اینست که آدم عجولی هستم
میدانم همه چیز خوب می شود
ولی صبر می خواهد
صبری که من
به مقدار آن
ندارم

June 19, 2010

دلم چیزهای میداند
و عقلم چیزهایی
این فهم ها فلسفی نیست
عدم ، وجود و معاد
جای خود ر دارد
این حرفها
جدال ساده ی زندگیست
اما گاهی
به اندازۀ هر سه عنصر فلسفی پیچیده
مبهم
و سنگین
...
دل واقعیت است
و عقل حقیقت
و اینکه کدامیک دقیقتر
سرآغاز جدال است
...
من سهم خود را از هر حرفی میدانم
من سهم خود را از هر پنداری
از هر گفتاری و از هرکرداری
حس می کنم
...
دقیقاً میدانم
سهم من در آنچه پیش می آید
تا چه حد است
وازینکه به آن دست می یابم یا نه
حرفیست دیگر
و غیر از امروز
فردا دیگر است
پس دادرسی امروز را فردا
و دادخواهی فردا را
برای فردای دیگر
واگذار می کنم
...
جون آدم به آدم می رسد
شاید حق به حقدار برسد
وهیچ دینی به قیامت نمی ماند

June 16, 2010

مکث کرده ام
گویا به ایست فکری دچار شده ام
خیلی حرف ها برای گفتن دارم
خیلی چیز ها برای نوشتن
داشتم
دارم
و خواهم داشت
گویی افکارم در گرو حسی است
که رهایم نمی کند
و خودمن هم نمی خواهم که رهایش کنم
می خواهم بجایی برسد
به تعریف روشنی
لحظه ای
به ایستگاه مشخصی توقف کند
و من گفته های اساسی ام را بگویم
نمی خواهم همه چیز از آن من باشد
و همۀ حواس به کام من
لا اقل احساس خود را ، حساب شده حس کنم
هر چند این حس ها و حساب ها
همچنان دوام خواهند داشت
اما من به این توقف نیاز دارم
تا این مکث من شکسته شود
و در پهلوی حس حساب شدۀ خود
در زندگی
حواس دیگرم را نیز حسی به حساب آرم
میدانم
از این احساس
سهم کوچکی هم ازآن من نیست
گاهی فکر می کنم
که به ناحق
احساسات دیگران را حس می کنم
و آن قدر که نصور می نمایم
شاید به قدر هیچ
در این حس
حصۀ من ، حسابی نداشته باشد
نمیدانم
او میداند
...

June 12, 2010

سرنوشتم مثل باد است
هر جا می رود
آرام ندارد
می خواهم لحظه ای توقف کند
انگار
حرف من
باد است
در گوش باد

June 9, 2010
من همان آدم دیروزم
ولی امروزم دیروز نیست
و فردایم در دست خداست
مرا به گناهی که نکرده ام
به عصیانی که سر نزده ام
به املایی که ننوشته ام
غلط میگیرند
هیچوقت مجالی پیدا نکرده ام
که خود را در فردا احساس کنم
همیشه در بند دیروز بوده ام
و به سختی خود را در حال یافتم
علیرغم اینکه
همواره احساس کم بختی کرده ام
ولی خوش طالع هم بوده ام
دیر یا زود
به آنچه خواستم دست یافتم
نیت و تصمیم ، تنها داشتۀ من بوده است
که هرگز کافی نیست
و لطف خدا همواره کارساز است
با اینکه دیگران مرا در فردا می بینند
هنوز که هنوز است خود را سرگردان حس می کنم
به امید روزی که خود را
در فردا بیابم
یاهو
May 31, 2010

11.jpg


ا ز کجا آورده اند احساس را
بوی مهتابی عطر یاس را
باز گویم شرح حال خویش را
حرف دل گویم نه حرف کیش را
تا زسر باشد هوای هستیم
می رود تا جایگاه مستیم
گر زدل گردد سرشت زندگی
می رساند تا بهشت بندگی
عشق را تا مرز حرمان دیده ام
جلوه ای از آنهمه آن دیده ام
درد را تا حد درمان خواستم
کی ز هر عیسی دمی جان خواستم
دیده ام زیبایی خود خواهی ات
هست زیباتر زهر زیبایی ات
ای خدا از ما بگیر احساس را
یا بده بر دیگران این پاس را
تا دمی با ما سری پیش آورند
نه سخن از قوم و از خویش آورند
دل به ذوق عشق باشد در بدن
ورنه جایی نیست این زندان تن

January 23, 2010

دریغ عمر هدر رفت و من ندانستم
به مثل باد سحر رفت و من ندانستم
بهار زندگیم در کشاکش هستی
بیاد یک دو نظر رفت و من ندانستم
همه تفکر و روحم به باد یغما شد
ز دیده نور بصر رفت و من ندانستم
چو عمر فتۀ من رفت در نشیب و فراز
دمی بتر ز بتر گشت و من ندانستم
دلم به عشق امیدی خمار بود ولی
از آن امید اثر رفت ومن ندانستم
نهال بخت من اندر خیال پر ز ثمر
چو شاخ و برگ ثمر رفت و من ندانستم
گهی امید به بخت و قدر نمودم من
قضا و بخت و قدر رفت و من ندانستم
از آن شرارۀ عشقم بجز سکوت نماند
صدا و پیک و خبر رفت و من ندانستم

June 1, 2005

تا که افسانهء ما بود فسونش کردند
بی زبان بود زبانی که زبونش کردند
تازگی داشت به ما چهرۀ دیرینۀ ما
محو گمنامی اعصار و قرونش کردند
شعلۀ آتش تفریق میان من وتو
کم نما بود به یکباره فزونش کردند
مگر این بچهء آدم زهوا آمده بود
که لب خشک ز فردوس برونش کردند
هرچه ما رشته نمودیم به بازار خرد
دیگران پنبه به صحرای جنونش کردند
آنچه فرزانگی از مهد ادب حاصل شد
یادگاریست که در قید متونش کردند
آن حکایت که ز احوال زمان دی می گفت
پایمال هوس پار و کنونش کردند
آنکه خونست تنش ، بسته به خونست تنش
عجبی نیست اگر غرقه بخونش کردند

June 14, 2004

من از روزی پریشانم که دردم بیدوا باشد
ز آوازی هراسانم که ترسم بی صدا باشد
نیندیشم ز گفتار بلند و تند و با هیبت
ز لبخندی گریزانم که سر تا پا ادا باشد
مشوش نیستم از شیوۀ پرشور شهنامه
نخوانم مثنویی را که نای و هم نوا باشد
شکوه احمد و محمود را وهمی به دل نبود
پریشانم ز اورنگی که آهنگ فنا باشد
کنم از های و هو پرهیز و برگردم به کار خود
شوم پنهان به تقدیری که تعویض بلا باشد

August 23, 2000

من از دیار لاله و شقایقم
مرا به بلبل و چمن
نباشد الفتی که من
نماد و سمبلی ز آه و حسرتم

من از شمار لاله و شقایقم
مرا به سنبل و سمن
نباشد الفتی که من
مجازی از فراق و هجرتم

من از تبار لاله و شقایقم
مرا به یاد انجمن
نباشد الفتی که من
کنایه ی ز انزوا و خلوتم

من از بهار لاله و شقایقم
مرا به دامن دمن
نباشد الفتی که من
تصوری ز انتهای حیرتم

من از قطار لاله و شقایقم
مرا به بوی خویشتن
نباشد الفتی که من
تهی از این مزیتم

منم تجسمی ز درد
منم تجلی ز داغ
منم تخیلی ز آرزوی بیکران
منم تبلوری ز شعله های سوز و ساز
هزار حیف اینکه من
به جرم آنچه گفته شد
برون ز باغ و گلشنم

August 22, 2000

عمر ما بی بهانه خواهد بود
هستی ما فسانه خواهد بود
خبری از کران ساحل نیست
بحر ما بی کرانه خواهد بود
بی نشانی نشان هستی ماست
مرگ تنها نشانه خواهد بود
نای ها هم ، نوا ندارد نیز
نغمه ها بی ترانه خواهد بود
دوست هم دشمن است و دشمن دوست
دام مانند دانه خواهد بود
شانه از دست دوش تنها شد
دست بر دوش شانه خواهد بود
خون هابیل هم به لوح زمان
یادگار زمانه خواهد بود
تا کجا رستم وشغاد شدن
تا به کی گور، خانه خواهد بود

August 21, 2000

عشق آغاز شد اول ، زنگاه من و تو
چشم را هست گنه ، نیست گناه من و تو
آتش افروخت بر اندام تن بیمارم
نگهی دمبدم و گاه بگاه من و تو
مرد خورشید فلک در نفس سرد غروب
تا جهان گرم شد ازگرمی آه من و تو
بلبلان چمن از الفت ما رشک برند
باغبان است در کار گواه من و تو
بهر فتح قلل مرتفع کوه وصال
لشکر مهر و وفا هست سپاه من و تو
توسن سرکش دل تا که قدم بردارد
کشور دانش و عقلست تباه من و تو
رۀ عشقست رۀ خضر بتا باور کن
که سکندر نرسیدست به راه من و تو
عشق با وصل و یا هجر فنا می گردد
بخدا برتر از عشقست نگاه من و تو

August 20, 2000

آه کز دیده نهان بود نهان تر گردید
آه کز سینه عیان بود عیان تر گردید
تا به سویم ز غضب تیر نگاهی انداخت
خم ابرو که کمان بود کمان تر گردید
در پییش از سر حسرت همه جا سیل آسا
اشک چشمم که دوان بود دوان تر گردید
آرزو پیرتر از فصل شبابم باشد
غم دل گر چه جوان بود جوان تر گردید
تا به امروز ندیدیم بهاری در کار
روزگاری که خزان بود خزان تر گردید
حال زارم که چنین است چنین تر بادا
بخت شادش که چنان بود چنان تر گردید
حاصل عمر روان شد فقط این نکته و بس
طبع شعرم که روان بود روان تر گردید

August 19, 2000

چمن که سبزه ندارد بهار بی رنگ است
سخن که جلوه ندارد غزل بد آهنگ است
به کسب جلوه به اعماق فهم باید رفت
که رد پای گهر در میانۀ سنگ است
کجاست مرتبۀ فهم در تفکر ما
که ذهن ما نه سریری ز درک و اورنگ است
همیشه کار به سر منزل هدف نرسد
که پای نیت ما در ضمیر ما لنگ است
شدیم مدعی عافیت به منطق زور
در این معامله گر صلحی است در جنگ است
حقیقت است که ما را فسانه می خوانند
میان ما و حقیقت هزار فرسنگ است
گهی به مذهب عشقیم و گاه با عقلیم
از این دورنگی ما روزگار هم منگ است
نه عشق جاگهی دارد و نه عقل مقام
دو واژه ایست که ننگ متون فرهنگ است
عبث به تار ورق زخمۀ قلم زده ایم
غریو بزم سخن را سکوت آهنگ است

August 18, 2000

دمادم خواب خوش از دیدۀ بیدار می لغزد
نگاه خسته یی هر دم ز چشم تار می لغزد
هراس مرگ گر چه از درون سینه کمتر شد
توهم از نمای چهره ها بسیار می لغزد
ز پیشاپیش اوراق تخیل دمبدم گویی
خطوط خاطرات زندگی تکرار می لغزد
در این آبادی ویران که ویران است آبادی
نوای دردمندی از در و دیوار می لغزد
بر این ویرانه ، جغدی هم نباشد مونس و همدم
غبار بی کسی از شانۀ آوار می لغزد
به میدان سر افرازان چو پای ناکسی آمد
سر هر بی کس و هر کس به چوب دار می لغزد
نگهدار آنچه از تاریخ شیرینت بود در دل
که از تلخی ، زمان از صفحۀ آثار می لغزد
فروهل تار وپود خیمۀ هستی از این عالم
که خواب عافیت از بستر افکار می لغزد

August 17, 2000

دیشب به بال دیده سفر کرده ام نهان
تا جایگاه کوکب و و تا مرز کهکشان
تا سربرآرم از همه آن هی وهی و فغان
پرسیدم از ستاره و از ماه آسمان
بعد از هزار زمزمه و ورد بی امان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
برکوه آمدم که بجویم هوای حال
حیران شدم زقامت و از هیبت و جلال
گفتم که هست نقش تو را قدرت و کمال
برگو ز چیست اینهمه غوغا و قیل و قال
بعد از هزار دغدغه و جرأت و توان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
باز آمدم به جانب دریای سبز پوش
دیدم که موج را نبود طاقت و خروش
بگذاشتم چو گوش به آن بستر سروش
آهسته گفتمش که چرا هست جنب و جوش
بعد از هزار غلغله و شورش و فغان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
رفتم به کوی رهروان طریق نار
دیدم که هست معبد شان ساکت و قرار
پرسیدم از خموشی آن نار پر شرار
با چهرۀ پریده و با حالت نزار
بعد از هزار وسوسه و صحبت نهان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
یکدم نظر به جانب کسری گذر نمود
دل را کسر قامت کسرا خبر نمود
پرسیدمش ز کسرت و سویم نظر نمود
اول ز ذکر علت کسرت حذر نمود
بعد از هزار ولوله و لکنت زبان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
دل را خطاب کردم و گفتم که بی گمان
بردی تو از روال سخن سود بی زیان
برگو ز چیست اینهمه غوغای شادمان
او کیست آنکه بهر خدا هست میهمان
یکباره گفت ساده و بی پرده و عیان
مهمان محمد است و خدا هست میزبان

August 16, 2000

چهرۀ زرد افق از رخ ما رنگین است
سینۀ سرخ شفق از دل ما خونین است
لحظه یی اشک و دمی آه و زمانی فریاد
عاشقان را ز ازل رسم و ره و آئین است
تن افتاده ولی قامت بالا داریم
قامت کوه به پیش قد ما پائین است
نالۀ ما اثری چون دم عیسی دارد
صعوۀ ما به فضا همسفر شاهین است
ما بخارا و سمرقند به هندو بخشیم
شاه در بارگۀ همت ما مسکین است
سر به یک سو فکنیم ، با دل خود سجده کنیم
زاهد وشیخ در این مسلک ما بی دین است
گر ندیدی دل خونین پر از داغ مرا
لالۀ دشت ودمن سمبل این آذین است
دل بگفتا که به جان می رسم و عقل شنید
عقل هم ساده تر از این دلک مسکین است