مقاله ها -
شعر ها -
معرفی کتاب -
مطالب دیگر -
آرشیو مطالب -
August 2014
July 2014
May 2014
April 2014
February 2014
September 2013
August 2013
May 2013
March 2012
February 2012
December 2011
November 2011
September 2011
August 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
January 2010
June 2005
October 2004
June 2004
April 2004
August 2000
پیوندها -
محمد آصف فکرت
عبدالله سمندر غوریانی
پیوند عمر
دکتر اسدالله حبیب
بی صدایی صدای دریاهاست
گلنار و آیینه
تاریخ و ادبیات
تا ساغری باقیست
حس مشترک
خراسانیات
محمد کاظم کاظمی
باغچار
کار کلمه
نورالله وثوق
و آفتاب نمی میرد...
شهرنوش
در خیابان های خواب و خاطره

عرفان، مثنوی است که بیدل آن‌را در شرح حقایق کاینات با ذکر نکته‌های فیلسوفانه در 11000 بیت و به وزن «فاعلاتن مفاعلن فعلن » سروده است.
طلسم حیرت، مثنویی تمثیلی است که بر وزن یوسف زلیخای جامی «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل » سروده و دارای 6000 بیت می‌باشد.
طور معرفت یا گلگشت حقیقت، مثنوی است که بیدل آن‌را در منطقۀ کوهستانی به نام بیرات سروده است. وزن آن «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل » بوده و بیدل با ذوق ادبی از مناظر دلکش آن لذت برده است.
محیط اعظم، یا ساقی‌نامه، مثنوی است که آن‌را در 24 سالگی سروده و دارای 6000 بیت به وزن شاه‌نامۀ فردوسی «فعولن فعولن فعولن فعول » می‌باشد.
بیانیه یا فـــرس‌نامه، مثنوی است که بیدل آن‌را در توصیف اسب و به وزن شـــاه‌نــامه «فعولن فعولن فعولن فعول » سروده و چند مثنوی مستقل دیگر که در وصف فیل و شمشــیر و موارد دیگر به نظم آورده است (بیدل، 1388: 9)
در میان این مثنوی‌ها تنها مثنوی محیط اعظم یا «ساقی‌نامۀ» بیدل است که تمامی سروده‌هایش عرفانی بوده و در لابلای مباحث مهم عرفانی حکایاتی را به شیوۀ مثنوی مولانا در آن آورده است؛ اما تفاوت بیان در این میان بسیار است. در مثنوی محیط اعظم به تعداد 37 حکایت آمده است و صرف یک حکایت دیگر در جمع مثنوی‌های مستقل بیدل قرار دارد.
غلام حسن مجددی بیدل شناس معاصر افغانستان در رابطه با مثنوی محیط اعظم می‌گوید:
«بیدل این مثنوی را در سال 1078ق/ 1667م و به عمر 24 سالگی سروده است. نام آن یعنی محیط اعظم مادۀ تاریخ آن است. وی به نقل از خوشگو اضافه می‌کند که مثنوی مذکور متشکل از 2000 بیت است؛ ولی بعضی از نسخه‌های آن که در کشورهای مختلف جهان دستیاب گردیده نشان می‌دهد که دارای تقریباً 6000 بیت می‌باشد.این مثنوی مقدمۀ مختصری به نثر دارد و مشتمل بر هشت باب است. اسم‌های باب‌های آن در هشت مصرع ذیل ذکر شده است:
جوش اظهار خمســـتان وجـود جــام تقســـیم حـریفان شهود
موج انوار گـهرهـــای ظهـــور شور سرجوش می فیض حضور
رنگ اسرار گلســـتان کمــــال بزم نیـــرنگ خــط لوح وصال
اصل اشکال و خم و پیـچ جهان ختم طــومار تگ و پــوی بیان»
(مجددی، 1392: 333)
در رابطه با مسمی شدن این مثنوی به محیط اعظم قاری عبدالله نیز دو بیت خود بیدل را مثال می‌آورد:
این نسخه که از خامۀ الهام رقــم گردید مسمی به محیط اعظـم
دریافت دبیر خرد از روی حساب سال تاریخ هم به نامش مدغم
(قاری، 1365: 65)
گفته می‌شود که مثنوی‌های بیدل سهل‌تر و آسان‌فهم‌تر از سایر شکل‌های شعری اوست و مثنوی محیط اعظم نخستین منظومة عرفانی بیدل به شمار می‌رود. در این مثنوی، بیدل تحت تاثیر مباحث عرفانی ابن عربی قرار دارد. در مقدمۀ این مثنوی بیدل به شاعران هم‌روزگارش اشاره دارد که تفاوت فهم او را با دیگران نشان می‌دهد:
«هلالی » در اندیشۀ این سپهر کمال چون ماه نو باریک است و «زلالی » در تماشای این محیط اعظم به آب حسرت نزدیک. «سالک » تا طی مراتب عرفان ننماید از جادۀ استفهام آن دور است و «طالب »، تا به سرمنزل کمال نرسد از اصول ادراک آن معذور. سیلی صیت معانی‌اش طبع «صامت » را به خروش پرورده و گوشمال نغمۀ الفاظش، دماغ «شیدا » را به هوش آورده. صورت پذیری طبع مظمونش بی ‌آیینۀ طبع «سلیم »، محال است و معنی نمایی سواد مکتوبش بی شمع رأی «صائب »، خیال» (بیدل، 1388: 682).
در ساقی نامۀ یا محیط اعظم بیدل، جهان هستی مانند میخانه‌یی است که ساقی این میخانه حضرت حق می‌باشد و مست و خمار ازلی و ابدی‌اش، انسان کمال جو است. این عالم مستی و بی‌خودی در میخانۀ بیدل نمودی از عشق آدم با خداست و در این میان همۀ موجودات، وسایل و ابزار این پیوند جاودانی‌است که بیدل با ظرافت کلام تمامی اسامی و کلمات زبان فارسی را به خدمت بیان عرفانی خود گرفته است.
حکایت یا داستان، تمثیل خوبی است که شاعر یا نویسنده برای اثبات هرچه بهتر و بیشتر سخنش بدان متوصل می‌شود. در وادی بیکران شعر نیز جدا از شاه‌نامۀ فردوسی که سراپا داستان حماسی است؛ شاعرانی چون سنایی، عطار، مولانا و سعدی، از داستان‌ها و حکایت‌ها برای تبیین داشته ها و شرح اندیشه های عرفانی و اجتماعی خود بهره‌ها برده اند و مثنوی های بزرگی نظیر حدیقه الحقیقه، منطق الطیر، مثنوی معنوی و بوستان را آفریده اند. هر چند بیدل در کلیات شعریش زیاد به دنبال حکایت و داستان نیست؛ اما از روی نیاز و یا به اقتضای کلام حکایت های کوتاه و بلندی در مثنوی محیط اعظم آورده است.
این مثنوی مانند شاه‌نامه در وزن (فعولن فعولن فعولن فعول ) سروده شده؛ ولی محتوای عرفانیش کاملاً با محتوای حماسی شاهنامه متفاوت است. چنان که گفته آمد این مثنوی در هشت باب یا هشت دور تنظیم گردیده و حکایت‌هایش به نوعی جزء ناگسستنی از بدنۀ عرفانی منظومۀ محیط اعظم محسوب می‌شود.
در این مقال سعی شده است تا به صورت موجز حکایت‌های مثنوی محیط اعظم به زبان نثر، شناسایی شده و یا توضیحات مختصری پیرامون نیت و مرام بیدل در آوردن چنین حکایت‌های عرضه شود. نگاه نوشتاری در این‌جا نگاه موشکافانه نیست و نگارنده قصد ندارد تا زوایای پیدا و پنهان کلام عرفانی بیدل را مورد بررسی قرار دهد. در این فرصت اندک متن‌های حکایتی در مثنوی محیط اعظم، صرف از جنبه روایتی و داستانی مورد توجه قرار می‌گیرد و ای بسا که چند داستان مشابه در یک مبحث به معرفی گرفته شود.
به همین منظور مجموع 38 حکایت آورده شده در کتاب «شعلۀ آواز» یا مثنوی‌های بیدل دهلوی به صورت فرضی شماره گذاری شده که با درنظر داشت ظرفیت مقاله، برخی از این حکایت‌ها مورد مطالعه و نظر اندازی قرار خواهد گرفت.
در حکایت اول، بیدل از پیره زن صاحبدلی می‌گوید که به حضرت جنید بغدادی پیام می‌فرستد و در آن پیام اعتراض می‌کند که چرا برای مردم بی اعتبار، راز و رمز خفی را آشکار می‌سازی:
شنیدم عجوز طریقـت خــــرام فرستاد سوی جنید این پیــــام
که تا چند بر خلق بی‌اعتبــــار نمایی رمــــوز خـــفی آشکار
کسانی که با هوش جوشیده اند به کام و زبان سرمه پوشیده اند
(بیدل، 1388: 723)
پیره زن در ادامۀ این پیام از نگهداری راز و اهمیت آن سخن‌‌های بسیار می‌گوید و شیخ جنید با شنیدن این پیام، لبانش کلید قفل معنی می‌گردد و در پاسخ پیره زن زاهد به گفتار می‌پردازد:
چو شیخ این حکایت ز قاصد شنید لبش گشـــــــت بر قفل معنی کلید
که حاشـــا کرا طاقت گفتگو است کلیم و سمیعی اگر هســــت اوست
دویی را در این بزمـــگه بار نیست عمــوم و خصـــوصی پدیدار نیست
به جوشست پیــــوسته خم وجود همان شور و جوشست گفت و شنود
به ضبط نفـــــس ما و تو عاجزیم هم از درک این گفتــــگو عاجــزیم
ز تو شور اخــــــفا و از من عیان تو در منع معذور و من در بیــــــان
ز انگور ما نیســت این گفتــــگو خم بی نشان داند و جـــــــوش او
(بیدل، 1388: 723)
شیخ جنید در ادامه، اسرار و حکمت خلقت را شرح می‌دهد و این که چی کسی در اخفای اسرار، موزون است و چی کسی در اظهار حقیقت مجبور، تا رازها را از پرده بیرون افگند، خود از اسرار الهی است. بیدل از زبان جنید بحث را دنبال می‌کند و در لابلای این جدال، دیدگاه‌های عرفانی استواری را پیشکش خوانندۀ این مثنوی می‌سازد:
که می‌گـوید این رمز حیرت پیـــام در این پرده آخر که دارد مقــام
کجا عشق تا گوشمـــالش دهــــد از این احولی انفعالش دهـــــد
نماند که دریـــاچه و آب چیســت دویی پرور رشته و تاب کیسـت
چه مقدار در رشته ات کوتهی است که مژگان حجاب رۀ آگهی است
بیا ساقی ای نشئه بخـــــش کمال نماینده‌یی رنگ اسرار و حـــال
چه باشد گر از جرعۀ التــــــفات ببخشی ز قید خمارم نجــــات
نبردم به کم ظـرفی خویــــش راه که بر قطره دارم ز دریـــا نـگاه
(بیدل، 1388: 724 تا 725)
در حکایت دوم، بیدل سرنوشت قطره‌یی را به تصویر می کشد که از روی هوس قصد گوهر شدن دارد؛ در تلاش برای دست‌یابی به این هدف ناگهان با هوای بیرون مقابل شده و بر سرش حباب پوچی شکل می‌گیرد:
سر قطره راه هــــوا درگـــرفت که باید دماغی به گوهر گرفت
به دست آمدش سرنگون ساغری پر از خجلت پوچ مغزی سری
هوا عقده گردید در سینــــه اش نفس گـــشته زنگار آیینه اش
خیالــش پشیمـــــانی آورد بار به حیرت فــروماند بی اختیار
(بیدل، 1388: 726)
بیدل انگیزۀ این خیال خام را که نشانۀ عدم پختگی و شایستگی است را دست‌مایه مناظره بین دریا و قطره می‌سازد و مباحث عرفانی و معنوی خود را در قالب این مناظره بیان می‌دارد:
ز دریا ندا آمدش کی حبـــــــاب ز غفلت زدی نقـش وهـمی بر آب
به هر کس دمد وهم جزوی فسون از این پـــوچ‌تر خواهد آمـد برون
کمالات این شیوه نقصانی اســت که سامــــان اجزا پریشـانی است
به جز وی زد اندیشه فال حضور کزو تا دل جمــع راهیــست دور
من آن قطرۀ خودسری پیشـــه‌ام که مصروف پوچ است اندیــشه‌ام
به تقلید ما و من و عــمرو و زید تپش‌‌های اندیشه دام اسـت و صید
(بیدل، 1388: 726)
این تذکرات معنوی و عرفانی از زبان بحر به قطره هم‌چنان ادامه می‌یابد و بیدل آن‌چه از معرفت الهی دارد در این بحر بیکران می‌ریزد و خواننده را با نازکی‌های سخن عارفانه بیشتر آشنا می‌سازد:
و لیکن به هر جا تأمــــل کـنم چراغ هــــوس از حیا گل کنم
اگر محرم بحر گردد صــــدف نساید ز بی حاصلی کف به کف
از آن می که از خود رهایی دهد نگه را به دیــــد آشنایی دهــد
برآرد حقیقت ز جیــــب مجاز شکوه آفریند ز گرد نیــــــــاز
کند گمرهی را هدایت صــفت دهد جهل را منصـــب معـرفت
به من ده کز اوهام گــردم تهی کنم ساغــــر دل پـــر از آگهی
(بیدل، 1388: 726)
در حکایت پنجم، بیدل از حضور فردی آگاه در نزد عارفی سخن به میان می‌آورد که از وی می‌خواهد تا از کمالات حق نکته‌یی بگوید:
یکی رفت در خدمت عـــــارفی ز اســــــرار حـرفِ مــگو واقفی
که ای برده در درس عرفان سبـق بگو نکته‌یی از کمــــــالات حق
که نور خرد گوهر ذکر اوســـت گل مدعا غنــچۀ فــــکر اوست
توان از تو شد محرم این کلام که مَه وصف خورشید گوید مدام
(بیدل، 1388: 737)
مرد عارف آن کس را خطاب می کند که در این گفتگو و در نمودار شدن کمالات حق خاموش بودن بهتر از گفتن است؛ زیرا همۀ موجودات و امکانات چهار طرف خود گویایی حکمت و کمال حق است و اگر از ذات حق چیزی بخواهی بازهم بهتر است که در این خصوص دم نزنی و بیهوده تمرکز هوش و حواس را بر هم نزنی:
چنین گفت دانشـــور تـــیز هوش کزین گفتگو به که باشی خــموش
گر از وصف پرسی چی پرسیدنست که پرسیــدن رنگهـــا دیدنســت
ور از ذات خواهش نشــان، دم مزن عبث نسخۀ هوش برهـــم مـــزن
درین نشئه ذکر صفاتش کـــجاست ازو هر چی می‌گویی از ماسواست
نه این حرف از دفتر آگهی اســـت همه نقــش آیینه‌یی ابلـــهی است
دماغ تو سرگرم جــام خـطـــاست از آن بزم دوریِ و جامیِ کـجاست
نه خُم گنجد آن‌جا نه صهبـا نه جام مبراســت آن ذات زین جمـله نام
(بیدل، 1388: 737 تا 738)
بیدل در ادامه به تبیین دیدگاه عرفانی خویش می‌پردازد که در قالب این حکایت و این گفتگو جای دارد و بدون تردید شعر بیدل در این مثنوی عرفانی «محیط اعظم» شاهکار مباحث عرفانی و معنوی می‌باشد:
صفات کمـــالش نیاید به فـــهم نه آن‌جــــــا خرد راه دارد نه وهم
به کنهش چو اندیشه را بار نیست سخن در صفاتــــش سزاوار نیست
ولی هر کس از طبع اوهام کیـش به توصیف او می‌کند وصف خویش
به ذات قـــدیم تنزه صـــــفات نمی‌زیـــبد اندیشــــۀ حــــادثات
به جولان حمدش چه پویــیم ما که وصف خودست آن چه گوییم ما
نشان کی شود بی‌نشانی صــفت خموشی است این‌جـــا گل معرفت
بیا ساقی ای عذر خواه سخـــن بیــا ای خمــــوشی پناه ســــخن
کزین گفتـــگو ها ببـــندیم لب بخوانیــــم سطــــری کتـاب ادب
(بیدل، 1388: 738)
در حکایت هشتم، بیدل به شرح حال مهجوری می‌پردازد که در برابر هجران معشوق بی‌صبر و قرار شده و پیوسته می‌نالد. کسی از باب موعظه او را نصیحت می‌کند و می‌خواهد تا از این بی‌قراری و نالش رهایش دهد:
شنیدم که مهجوری از صبــــر دور به بی‌طاقتی داشت ذوق حضور
به افسون صبحش نشاندی خـروش نه از سرمۀ شام گشتی خــموش
یکی گفتش این شور و بیداد چیست حصول تو از مشق فریاد چیست
در این شیوه ناقص نوا بودنــــست فغان سر به سر باد پیمودن است
گر از ناله وصلی میســـــــر شدی ز فریاد دل گوش‌ها کر شـــدی
نمی‌گردد از ناله معشـــــــوقه رام هوا رنگ گل را نگــــیرد به دام
کسی را که صیادیی مدعـــــاسـت نفس حلقه کردن کمنـد رساست
(بیدل، 1388: 745)
در این ماجرا شخص مهجور بیشتر صبر از کف می‌دهد و ناصح را به باد انتقاد می‌گیرد. بیدل در این بیت‌ها فضای زیبایی را به تصویر کشیده است:
برآشفت بی‌طاقت نالــــــه سنج کزین وعظ بیـــجا مکـــش بار رنج
درین حسرت آباد هســـتی لقب به رنگی‌است هر یک تســـلی طلب
سپندی که بی‌طاقت جستجوست همان ناله افسانۀ خــــــواب اوست
اگر من نخواهم گل وصــل چید بر آن آستان ناله خواهــــد رســـید
نگه گر نشد قابل روی دوســت فغان می‌رسانم به جایی که اوســـت
کلید در جســتجو نــــاله است نسیم گــــل آرزو نـــــاله اســـت
به شور طلب هر که بندد نفــس خموشی چو شمعش بود مرگ و بس
(بیدل، 1388: 745)
بیدل در این حکایت نیز به سراغ مفاهیم رمزی می‌رود و داشته های ذهنی خودش را در لابلای سخنان شخص اصلی داستان بیان می‌دارد. هدف از طرح چنین داستان‌های پیداکردن مسیرهای متفاوتی است که شاعری مانند بیدل برای تبیین افکار عرفانی و معنوی خویش از آن‌ها استفاده می‌کند. بیدل مرد عاشق را به سخن گفتن بی‌پرده دعوت می‌کند و شخص مهجور نیز آن‌چه در دل دارد می گوید:
نزیبد ز آشفتگان جز خـــــــروش دلی جمع کو تا توان شد خمـوش
مپرس از تپشهای نبـــض دلـــــم که پرواز محو است و من بســملم
به صد دیده باید بر آن‌کس گریست که واماند از یار و بی کس گریست
چو من لذت ناله فهمــــــــیده ام درین پرده نقش دگـــر دیـــده ام
چسان باشم از ناله کردن خمــوش کزو نام معشوقم آید به گـــــوش
فغان نغمه‌یی محفل یاد اوســـــت شکست دل آهنگ بیــــداد اوست
همینم بس است از هوای کســــی که هستم به درد آشنــــــای کسی
(بیدل، 1388: 745 تا 746)
بیدل در آخر هر مثنوی به زبان عارفانۀ خویش به سراغ ساقی و می جاوید می‌رود و برای رهای از بن‌بست بیان به جام و می و ساقی متوصل می‌شود:
بیا ســاقی ای ســــــاز آرام دل تســـلی ده نالــــه از جـــــام دل
سزد گر به آن جــلوه فرمان‌دهی که لبــــریـــز گردد کـــــنار تهی
تهی ظرفم افغــان من گوش کن چو جامم به یک جرعه خاموش کن
اگر ســاغرم محرم مـــــل شود ترنگم سر و برگ قلــــقل شــــود
ز قلقل برم ســـوی مقـصود پی چو مینا ز خود بشنوم حــــرفی می
(بیدل، 1388: 746)
در حکایت دوازدهم، بیدل سعی دارد تا داستانی از شیخ بایزید بسطامی را به تصویر بکشد. در این حکایت، شبی شیخ بایزید با حضرت عشق به راز و نیاز می‌پردازد و از حضرت باری‌تعالی می پرسد که من چه چیزی را با خود به آن بارگاه می‌توانم بیاورم. از بارگاه حضرت حق ندا می‌رسد که در این جا، دو عالم کمال، فرش زمین‌اش می‌باشد و بی‌نیاز از عبادت‌های است که محصول علم و عمل باشد:
شنیدم که شــــیخ زمان بایزید شبی داشت با عشق گفت و شنید
به بحر حضــور حقـایق شعور حبــــابش نقــــــاب تمنا گشود
که یارب چه آرم من بوالفضول که یابد در آن بــــزم رنــگ قبول
ندا آمد از حضرت ذوالجــلال که فرشست این‌جا دو عالم کمــال
کمال تو را کس خریدار نیست متاعی به جز نقص در کار نیسـت
ز عرض عبادات علم و عمــل مبـــراست این کشـــــور بی‌خلل
(بیدل، 1388: 780)
از جانبی بایزید بدین بیان نیز مخاطب قرارداده می‌شود که مبادا با خود کمال بیاوری و یا عبادت‌های که از علم و عمل ذخیره کــرده باشی. اگر توانستی با خود شکست بیاور که در این جا بازار شکست گرم است نه بازار کمال و عبادت. بیدل از قول حضرت عشق در وصف شکست چنین می‌گوید:
ز جنس شکست آن‌چه پیدا شــود بر این آستـــــان قیمت‌اش وا شـود
شکست تو این‌جا درستی نماسـت که بحر کرم ســـر به سر مومیاسـت
محیطی که رنگ گهر نقش بســت نخواهد ز امواج غــــیر از شکسـت
سلامت نمی‌زیبد از ساز مـــــوج شکست است انجام و آغـــاز مـوج
برآن گل کند گـــــریه ابــر بهار که رنگ شکستن نکرد اختیـــــــار
ز نقد درستی چه داری به دســت که شد توبه‌ات بی نصیب از شکست
(بیدل، 1388: 780)
بارگاه عشق شیخ را به نوشیدن می معنوی ترغیب می‌کند و در ادامه بیدل از قول حضرت عشق در این داستان، سخت بر ریا کاران می تازد و مفاهیم عرفانی را با زیبایی خاصی در میان گفتار شاعرانه پیشکش خواننده می‌نماید:
به دستت نجوشید جام مـــــلی نرویید از شــــاخ خشــــکت گلی
غبار تو آب رخ تاک ریخــــت به چشم قدح خشکیت خاک ریخت
ریا گر چنین کار حق می کـــند هم از سبحه‌ات دین عرق می‌کنـــد
به معنی ریا از زنا نیست کــــم اگر بنگری صورت لفظ هــــــــم
کسانی که مشق ریا کـــــرده اند به تصحیف نامـــش زنـــا کرده اند
عیانست اگر جام گیری به دست که ساغرپــرست‌است یزدان پرسـت
به غفلت نباید گذشتــــن ز می کـــه شــد «کل شیء من‌الماء حی»
(بیدل، 1388: 781)
بیدل از این هم فراتر می‌رود و بر زاهدان و عمامه داران و ریش‌داران به شدت می تازد. او در آن زمان از گفتن چنین گفتاری بیم ندارد. مطمئناً که شعر بیدل سراسر رمز و راز است و این گفته ها مخاطب خاص خود را دارد نه همگان و یا کسان خاصی که مزایای لازم را برای انسانیت و انسان بودن همواره با خود دارند:
تو معذوری ای زاهــــــد بی‌خبـــر که در بــــزم مســـتان نداری گذر
تو در خلوتی مست وهم و گـــــمان چســـــان یابی از ذوق مستی نشان
تو نیز انـــدکی بی‌ریا گــــوش کــن خوشت گر نیاید فـــرامــــوش کن
اگر زاهدی جبه و جــــــــامه اسـت سماروق هم مــرد عمــــــامه است
نظر کن بر آییــــــنه و شـــــرم دار که ریشت چه مقدار دارد بهـــــــار
به پاداش حســــن کدامین عمـــــل به ریشــت وطـــن کرده طــول امل
محاسن خط اعتـــدالســـــت و بس چو از حد گذشت انفعال است و بس
چنین ریش تشویش دین اسـت و بس خــــسِ آتش دوزخ این است و بس
(بیدل، 1388: 782 تا 783)
حکایت های دیگر بیدل در مثنوی محیط اعظم نیز مورد مطالعه و بررسی قرار گرفته؛ ولی این مطلب با توجه به ظرفیت خوانش و نشر آن در همین حدود بسنده خواهد بود. انشاالله در فرصت های بعدی به توضیح سایر حکایت‌های بیدل خواهیم پرداخت.

منابع
• اوحدی، تقی‌الدین محمد، 1389ش، تصحیح: ذبیح‌الله صاحبکاری و آمنه فخر احمد، ناشر: میراث مکتوب، چاپ: اول، تهران، ایران.
• بیدل، عبدالقادر، 1388ش، شعلۀ آواز (مثنوی‌های بیدل دهلوی) تصحیح: اکبر بهداروند، ناشر: انتشارات نگاه، چاپ: رسانه، تهران، ایران؛
• قاری، عبدالله، 1365ش، میرزا عبدالقادر بیدل، سی مقاله، گردآورنده: محمد سرور پاک‌فر، ناشر: مجلۀ ملیت‌های برادر، چاپ: مطبعۀ دولتی، کابل، افغانستان؛
• مجددی، غلام حسن، 1392ش، بیدل شناسی، مهتمم: خلیل‌الله افضلی، ناشر: انتشارات امیری، کابل، افغانستان؛
• مجموعۀ نویسندگان، دانشنامه، جلد چهارم، بخش دوم، 1380ش، سرپرست: حسن انوشه، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد، تهران، ایران