مقاله ها -
شعر ها -
معرفی کتاب -
مطالب دیگر -
آرشیو مطالب -
August 2014
July 2014
May 2014
April 2014
February 2014
September 2013
August 2013
May 2013
March 2012
February 2012
December 2011
November 2011
September 2011
August 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
January 2010
June 2005
October 2004
June 2004
April 2004
August 2000
پیوندها -
محمد آصف فکرت
عبدالله سمندر غوریانی
پیوند عمر
دکتر اسدالله حبیب
بی صدایی صدای دریاهاست
گلنار و آیینه
تاریخ و ادبیات
تا ساغری باقیست
حس مشترک
خراسانیات
محمد کاظم کاظمی
باغچار
کار کلمه
نورالله وثوق
و آفتاب نمی میرد...
شهرنوش
در خیابان های خواب و خاطره

مدتی از اقامتم در دهلی می گذشت که با معرفی از جانب پروفیسور قاسمی1 در سمینار بین-المللی «بررسی ناول و داستان نویسی فارسی در قرن بیستم» دعوت شدم. این سمینار از جانب بخش فارسی دانشگاه برکت الله 2 در شهر بوپال (بهوپال) 3 هند دایر می یافت. بعد از رسیدن دعوتنامه، دست به کار تهیه مقاله گردیدم و طی چند روز مطلبی تحت عنوان «داستان نویسی معاصر افغانستان در یک نگاه» را که نظر اجمالی به صد سال داستان نویسی کشور دارد آماده نمودم.


001.jpg

ساعت 7 شام از محل اقامتم به جانب ایستگاه راه آهن به راه افتادم. ساعت 8 و 30 دقیقه با هماهنگی قبلی، همراه با دکتر علیم اشرف خان استاد بخش فارسی دانشگاه دهلی، سوار «ترن» یا همان قطار شده و از دهلی عازم بوپال گردیدیم. - یاد راه آهن افغانستان بخیر -4 اولین باری بود که در هند با قطار مسافرت می-کردم. با این که جای استاد علیم اشرف چند واگن از من دورتر بود، با عنایتی خاص مرا تا محل نشستنم همراهی و راهنمایی نمودند. ساعت 9 و چند دقیقه قطار به حرکت آغاز نمود. فرصت آشنایی با همنشینان نزدیک میسر نشد و لحظاتی بعد هر کس در سیت یا بستر مربوطۀ خویش به استراحت پرداخت.
با توجه به اینکه نوعیت تکت خود را خوب نمی¬دانستم؛ قبل از سوار شدن به قطار تصویر خوبی از راه¬آهن هند با این همه جمعیت، نداشتم؛ چون تکت بنده مانند تکت های استادان دیگر از طریق همکاران بخش فارسی دانشگاه دهلی تهیه شده بود. به هر حال، همۀ کوپه¬ها تکمیل بود و داخل هر کوپه برای هشت نفر بستر و امکانات استراحت به شکل پاک و مرتب فراهم شده بود. ذهنیتم آهسته آهسته تعدیل گردید. به جز کودکی که برای یک ساعت مخل استراحت ما گردید، همه آرام و ساکت بودند. چون هوا هنوز گرم بود، کولر و بادپکۀ داخل کوپه، هوای سرد و تازه¬یی را برای همگان میسر ساخته بود.
سرعت قطار نیز بد نبود. با استراحتی نسبتاً کامل صبح ساعت 7 به بوپال رسیدیم. همه از خواب بیدار شده بودند . در اولین ایستگاه، یکی از دوستان هندی به من گفت که اینجا بوپال است و من گفتم که ایستگاه «حبیب گنج» کجا است. گفت ده دقیقۀ دیگر . درست ده دقیقۀ دیگر قطار توقف کرد و من با ساک کوچکی که داشتم همراه با سایر مسافرین پیاده شدم. استاد علیم اشرف هم با سه دوست دیگر از آن طرف پیاده شدند و با هم به سمت دروازۀ خروجی رفتیم و با وسیلۀ نقیله¬یی که قبلاً فراهم شده بود به مهمانخانۀ دانشگاه برکت¬الله که در همان نزدیکی بود، رسیدیم.
در مهمانخانه، من و استاد علیم اشرف که الحق همسفر بسیار خوبی است با هم در یک اتاق جابجا شدیم. در همان اول صبح یک فنجان چای هندی (شیرچای) نوش جان کردیم و ساعتی بعد که از امکانات مهمانخانه استفاده نموده آماده شدیم، برای صرف صبحانه و ناشتا به سالن پائین آمدیم. در آنجا، استاد شریف قاسمی، خانم محترم شان پروفیسور ذاکره قاسمی و پروفیسور اختر حسین استادان دانشگاه جواهر لعل نهرو ، داکتر شهناز پروین و استاد مسرت فاطمه از دانشکاه دهلی، داکتر علی دهگاهی مسئول خانۀ فرهنگ ج.ا. ایران و همچنین خانم دکتر ماندانا از ایران، پروفسور عمر کمال¬الدین از دانشگاه لکهنو و استادان و دانشپژوهانی از دانشگاه¬های دیگر هند حضور داشتند که با فاصلۀ یک روز و یک شب آمده بودند.
با پذیرایی گرم پروفیسور طاهره وحید عباسی رئیس بخش فارسی دانشگاه برکت¬الله بوپال، باب آشنایی و احوالپرسی همگان فراهم شد. خانم عباسی با همسر مهربانش و سایر اعضای بخش فارسی آن دانشگاه با صفا و صمیمیت خاصی از مهمان استقبال نمودند. بعد از صرف ناشتا به سمت تالار سخنرانی که در آن نزدیکی بود حرکت کردیم. دانشگاه با همه کالج هایش و مهمانخانه در یک مجموعه¬یی وسیع و واحد قرار داشت. به قول پروفیسور قاسمی، دانشگاه بوپال از جملۀ دانشگاه های بزرگ هند است که بیشترین مساحت ]360 هکتار [ را در خود دارد. شهر بوپال نیز با هوای بسیار مطلوب – با توجه به فصل سال- و مردمانی بسیار مهربان و خون گرم.
در شروع محفل که برنامۀ افتتاحیه بود همه در سالن جابجا شدند و با آمدن پروفیسور «نشا دوبی» وایس چانسلر یا همان معاون اجرایی داننشگاه، سمینار آغاز گردید.
طبق برنامه های آغازین هر سمیناری، این قسمت محفل را صحبت های مختصر رؤسای دانشگاه، فاکولته و بخش فارسی همراه با سخنان رئیس محصلان (راجسترار)، مهمان ویژه (دکتر دهگاهی) و دکتر شریف حسین قاسمی به خود اختصاص داده بود. مراسم اهدای گل و نصب پاپیون در شانۀ چپ هیأت رئیسه و مهمانان خارجی نیز جزو برنامه های تمام سمینار های از این دست به شمار می¬رود. همۀ میزبانان و سخنرانان از حضور مهمانان خارجی که مشخصاً مخاطب شان دو تن از ایران و یکی از افغانستان بود، اظهار تشکر کردند. این اولین سمینار بین-المللی بود که توسط بخش فارسی دانشگاه برکت¬الله بوپال برگزار می شد. همگی بسیار خوشحال بودند و همکاری و صمیمیت خاصی در بین اعضای دانشگاه مشاهده می شد. قبل از رفتن به مهمانخانه ، سری به دانشکدۀ زبان فارسی زدیم و امکانات و فضای تدریسی آن را مشاهده نمودیم. امکانات و تسهیلات شان خوب به نظر می رسید؛ ولی آگاهی از میزان پیشرفت و اشراف بر زبان فارسی ضرورت به وقت کافی داشت که برای ما میسر نبود. بعد از آن به مهمانخانه برگشتیم تا نان چاشت را صرف نمائیم.
بعد از ظهر آن روز برای من و دکتر دهگاهی از ایران موافقت شد که در جلسۀ بعد از چاشت سمینار حضور نداشته باشیم و با آماده سازی وسیلۀ نقله¬یی از جانب میزبان، به اتفاق دکتر علیم اشرف به دیدار ستوپ5 بودا در منطقۀ سرسبزی به نام «سانچی» در فاصلۀ 45 کیلومتری از مرکز شهر بوپال رفتیم.


002.jpg

به گفتۀ مردم محل، سانچی را از آن جهت سانچی گفته اند که درختان سانچی در آن قرار دارد. و درخت سانچی دارای برگهای با خصوصیت خاصی است که از آنها برای ساختن «پان» هندی استفاده می¬کنند. یعنی مواد پان را دربین آن برگها می¬گذارند و بعد در دهان می¬نهند تا طعم و ذایقۀ تنباکو مانند آن تأثیر خاص خود را داشته باشد. در واقع سانچی قریۀ کوچکی است در ایالت مادیا پرادش هند که در شمال شرق بوپال قرار دارد.در این جا بناهایی تاریخی بودا متعلق به ۳ قرن پیش از میلاد موجود ‌است و یکی از معابد مهم بودایان به حساب می-آید.
پروفسور شریف قاسمی، در خصوص عبادت بودائیان و استوپ سانچی چنین بیان میدارد:
«در این جا یک استوپ است. استوپ یعنی معبد بودایی¬ها. این یک ساختمانی تقریباً نصف دایره است مثل گنبد.و در دور و بر آن بودایی ها - من باید عرض کنم که - طواف می کنند و هنگام آن طواف این ادعیه و دعا را می خوانند. «تَمَّم شَرَرَم گَچَّامی» من خودم را تقدیم و تسلیم می کنم به دین. «بوتَّم شَرَرَم گَچّامی» من خودم را تسلیم می کنم به بودا. «سَنگَم شَرَرم گَچّامی» من خودم را تسلیم می کنم به جماعت و گروه.
این ساختمان و این استوپ یک ساختمان خیلی تاریخی است.و گزارش مختصر تاریخی آن این طور است که «آشوکا» پادشاه معروف بودایی این استوپ را ساخته بود و چیزی که جالب است این است که چون بودا درگذشت و او را سوزاندند، خاکستر او را در میان پنچ تا شش نفر از شاگردان او تقسیم کردند. یکی از آنها خاکستری که در داخل یک جعبه بود به آشوکا داد. آشوکا آن جعبۀ خاکستر بودا را در این محل استوپ دفن نمود و استوپ را بر روی آن درست کرد. از آن زمان تقریباً دوهزار سال گذشت و انگلیسها در اینجا (هند) آمدند. چون این جریان خاکستر بودا در کتابهاب تاریخی بودایی آمده است، انگلیسها متوجه شدند و از طریقی این جعبه را بیرون کشیدند و بردند به انگلستان. چون هند مستقل شد.

005.jpg

اتفاقاً بعضی چیزهای که انگلیسها در این جا ساخته بودند نتوانسته بودند با خود ببرند. به دولت هند نوشتند که بعضی چیزها متعلق به ما در هند است (مثل بعضی مجسمه¬ها) . آنها را به ما بدهید. دولت هند آماده شد. ولی به این شرط که شما هم دو سه چیزی را که از ما است به ما برگردانید. یکی از آنها همین جعبۀ خاکستر بودا بود. این کار انجام شد و دولت هند یک ساختمان کوچک در کنار آن استوپ ساخت تا زایرین بودایی بیایند و آن جا عبادت کنند. این جعبه از طلا بود. حالا چون آن جعبه¬یی است که در آن خاکستر حقیقی بودا است. هزاران نفر از سراسر جهان برای زیارت می آیند. مثلاً از جاپان، جاوا، سوماترا، اندونیزیا، سیلون (سریلانکا) و تایلند. باید من علاوه کنم که این استوپ در اطراف خود یک حصار داشت؛ ولی آن حصار حالا وجود ندارد. در دیوار آن حصار آن مجسمه های که وجود دارد قبلاً چسپانده بودند. چون آن دیوار از بین رفت، بعضی مجسمه های که ماندند، هر یکی را در جایی گذاشتند. و آن مجسمه در واقع تصاویر و تندیس های بعضی از مبلغین بودایی است. این مجسمه ها از شکل اصلی بودا و مبلغین بودایی نبوده؛ چون آنها را مجسمه سازان ندیده بودند. مجسمه بودا که در هند است یا در خود افغانستان بود. همه می¬گفتند که اینها مجسمه های بودا هستند ولی آن شکل اصلی بودا نبوده و تنها ما آن را تصور کردیم که این بودا است». به اصل سفر بر می¬گردیم.


003.jpg

در طول راه همه جا سرسبز بود این طبیعت چهارفصل هند است. نمیدانم کسی بیابان خشکی هم در هند دیده است یا خیر. به هر حال. دریور (راننده) ما آدم دل زندۀ بود و بسیار به سرعت می رفت . من به دکتر علیم اشرف گفتم که از او بخواهد آهسته¬تر برود . داکتر علیم گفت این عادتش است شما نگران نباشید. وقتی به سانچی رسیدیم راه ورودی معبد را بسته بودند. مجبور شدیم پیاده به آن تپه بالا شویم. تپه¬یی سرسبزی که استوپ در بالای آن قرار داشت. راهی برای افراد پیاده هم داشت که در برگشت متوجه شدیم. فضای اطراف استوپ با گلها و درختان زیبا مزین بود. تکت ورودی را نیز دکتر علیم اشرف به نرخ معمول خریداری نمود. ( برای خارجی¬ها قیمت ده برابر آن است) محیط آرام و خلوتی بود . در ابتدای راه همان ساختمان کوچکی که پروفسور قاسمی گفته بود قرار داشت؛ ولی دروازۀ آن بسته بود. کمی آنطرف¬تر، استوپ کوچکتری بود. و در وسط این تپه استوپ بزرگی با چهار دروازۀ ورودی قرار داشت. ابتدا چند عکسی از بیرون گرفتیم و بعد استوپ را کمی دور زدیم و از دروازۀ دوم وارد راهرو اطراف استوپ شدیم. یک راهرو محدودتری هم کمی بالاتر، مطابق به کم شدن دایرۀ استوپ قرار داشت که از راه زینه های سنگی وارد آن شدیم از چند جهت این دایره نیز عکس انداختیم و لحظه¬یی درنگ کردیم و به مشاهدۀ اطراف پرداختیم. دهکدۀ سانچی و اطراف آن در زیر نور آفتاب روشنی و جلوۀ خاصی داشت. آرامی و نرمش بودا از آرامش این فضا قابل درک بود. در نوک این گنبد علامتی نصب بود که شبیه تماد های گنبد های کلیسایی به نظر می رسید. جعبه در اینجا نبود و لی سایر مجسمه های باقیمانده در چهار دروازۀ وردی قابل مشاهدبود. مجسمه های با سایز های مختلف . مانند مجسمۀ شیری که در آرم کشور هند وجود دارد نیز در آنجا دیده می-شد. از لایه های روی گنبد واضح بود که چندین بار مرمت شده است. یک گروه زایرین بودایی از سریلانکا با پیشوای خود آمده بودند و مانند آن دعا، چیزهای می گفتند که برای ما نامفهوم بود. در اطراف استوپ هم تخت های با فاصلۀ کم قرار داشت که گویا پیروان بودا آن جا می نشینند و دعا می خوانند. در بیرون محوطۀ استوپ درختی بود که زایرین هر کشوری پرچم های خود را از جهت ارادت و تبرک - به باور خود شان - در آن آویخته بودند؛ گویا این حرکت بدور از محتوای آن مانند باور مسلمانان عوام است که در زیارتها پارچه و تارهای را بر درختی می-بندند.


004.jpg

نیم ساعتی آنجا بودیم و در هنگام خروج از غرفه¬یی در نزدیکی استوپ آب نوشیدنیی گرفتیم تا رفع تشنگی ما را از پیاده¬روی که نموده بودیم چاره ساز باشد. این بار از مسیر عابر پاده فرود آمدیم و به سمت بوپال رهسپار گردیدیم.
شب به اتفاق سایر مهمانان به رستوران زیبایی در حاشیۀ آبنما و منطقۀ تفریحی شهر رفتیم که از جانب میزبان دعوت رسمیی ترتیب یافته بود. فضای بیسار جذاب ، هوای مطلوب و غذای خوشمزه فراهم شده بود. لحظاتی نشستیم وتا سایر دوستان حضور یافتند؛. در اطراف میز مدور هشت¬نفره، صحبت های دوستانه و خوبی رد و بدل می¬شد و مهمانداران رستوران نیز لحظه به لحظه با آوردن غذا های متنوع از مهمانان پذیرایی می¬کردند. چون بیشتر مهمانان و میزبانان مسلمان بودند، کباب گوشت مرغ و همچنین گوشت گوسفند با طعمی نه چندان تند در بوفۀ سلف سرویس نیز آماده بود. بعد از صرف شامی مفصل به مهمانخانه برگشتیم و استراحت خوبی فراهم آمد.


007.jpg

فردای آن روز دوم و آخری سمینار بود. در قسمت اول جلسه، اینجانب مطلب خود را که تحت عنوان داستان نویسی معاصر فارسی افغانستان در یک نگاه تهیه شده بود به خوانش گرفتم که نقد و بررسی خوبی از جانب پروفسور سید اختر حسین استاد بخش فارسی دانشگاه جواهر لعل نهرو روی آن صورت گرفت و در قسمت دوم به جایگاه هیأت رئیسه دعوت شدم. نکتۀ قابل توجه اینکه در طول سمینار، همۀ مباحث پیرامون داستان نویسی معاصر در ایران صورت می¬گرفت. به جز من کسی دیگری، خارج از حوزۀ ایران و هند، پیرامون داستان نویسی فارسی سخنی نگفته بود . این قسمت برنامه زیاد طول کشید؛ زیرا تعداد مقالات آماده شده زیاد بود و قسماً به زبان اردو. دکتر علیم اشرف و دکتر شهناز پروین از دانشگاه دهلی مطالب خود را به فارسی ارائه دادند. خانم داکتر ماندانا از ایران پیشنهاد خوبی داشت و آن اینکه به جای ارایۀ مطالب یک نواخت بهتر است دو داستان و یا دو نویسندۀ داستان، از دو زبان هندی و فارسی به مقایسه گرفته شود که طرح این پیشنهاد مورد استقبال واقع شد. در پایان جلسۀ دوم مطلب کوتاهی را پیرامون تدویر سمینار و پذیرایی خوب دانشگاه برکت¬الله به زبان اردو به خوانش گرفتم. خوانش مطلبم به زبان اردو مورد توجه قرار گرفت نه بیشتر از آن جهت که چی گفتم؛ بل از جهت لهجۀ خوانشم که بیشتر شبیه خوانش مطلبی به فارسی از جانب هندی زبانان بود. طبق برنامه مجدداً به مهمانخانه برای صرف غذا و بلافاصله به تالار غرض پایان بخشیدن به سمینار، رفت و برگشت نمودیم.


DSC_8727.jpg

در جلسۀ اختتامیه که با تأخیر آغاز یافت، دوستان دیگر به ترتیب حضور در جایگاه قرار گرفتند. ابتدا پروفسور شریف قاسمی پیرامون سمینار برگزار شده و اهمیت آن ، امتنان از مهمان خارجی و تشکر از دعوت و زحمت بخش فارسی دانشگاه برکت¬الله سخنانی ارائه نمود و همچنین پروفسور اختر حسین از دانشگاه جواهر لعل نهرو مطالبی در همین زمینه بیان داشت و سپس مهمانان جایگاه به نوبت صحبت نمودند که صحبت و خوانش شعری از جانب دکتر قزوه و سخنان دکتر کریم از ایران مورد توجه قرار گرفت. در پایان رئیس بخش فارسی دانشگاه خانم دکتر وحید عباسی با روحیۀ شاد و روی شادمان، پیرامون برگزاری موفقانۀ سمینار، سخنانی بیان داشت و از مهمانان به ویژه حضور مهمان خارجی از ایران و افغانستان اظهار سپاس و امتنان نمود. در خلال برنامه، مراتب تشکر مهمان و تأیید حضور مهمان در متن تصدیقنامه های برای مدعوعین توزیع گردید و تلویزیون محلی یکی دو بار با من و بعضی دوستان دیگر مصاحبه نمود. شامگاه به مهمانخانه برگشتیم و کم کم آمادۀ بازگشت به دهلی گردیدیم. ساعت 8 شام با بدرقۀ رئیس بخش فارسی و همکاران شان به ایستگاه راه آهن آمدیم و مانند سفر رفت در ساعت 9 با همان نوع قطار به جانب دهلی بازگشت نمودیم، با تفاوت اینکه در سفر برگشت فرصت مصاحبت و همسفری با پروفسور قاسمی و همراهان شان میسر بود. در داخل قطار من یکی دو مطلب را به صورت مصاحبه از پروفسور قاسمی ثبت کردم که یکی از آن دو، همین مطلب ارائه شده پیرامون استوپ بودا می¬باشد.


DSC_8794.jpg

این سفر جاذبیت های داشت که قبلاً پیش-بینی نکرده بودم. همه اشتیاق خاصی به زبان فارسی داشتند. مباحث ادبی در زبان فارسی را خیلی خوب میدانستند؛ ولی در تکلم، بعضی¬ها مجبور می¬شدند از زبان اردو کمک بگیرند. گفته می¬شود - علامه اقبال هم چنین وضعیتی داشته است-. چهره های شادمان و آرامش خاطر شان حکایت دیگری از خوبی این مردم بیان میداشت. در سفر بازگشت برای ما غذای بین راهی تهیه دیده بودند و این کمال مهمان¬نوازی شان است که تشکر مختصر در این چند سطر پاسخگوی آن همه پذیرایی نیست. فرصت زیادی نبود که با این مردم و این شهر بیشتر آشنا شویم؛ ولی همین اندازه هم برای ما حلاوت ملموسی داشت. چیزی که برایم بیشتر جالب بود این است که، یک نفر از افغانستان در سمیناری می رود و به نمایندگی از یک کشور استقبال می شود. همۀ ادبدوستان، از اینکه فردی از افغانستان نیز در میان آنهاست و حضور وی جنبۀ بین¬المللی بودن سمینار را بیشتر توجیه می نماید خوشحال بودند. از اینکه همه در سخنان خود از حضور مهمانی از کشور ما یادآوری می کردند، برایم جالبتر شده بود و بیشتر متوجه حضور خویش در این سمینار گردیدم. من با چنین تصوری نیامده بودم ؛ ولی آنها چنان عنایتی داشتند که با یادآوری از موجودیت نماینده¬یی از افغانستان، از یک نفر یک کشور ساختند. سپاس از ایشان و سپاس از همۀ دست اندرکاران سمینار بوپال. 27 عقرب 1390هـ ش / 17 نوامبر 2011 م / دهلی جدید.

1 پروفیسور شریف حسین قاسمی، از اساتید برجستۀ هندی و رئیس قبلی دیپارتمنت فارسی دانشگاه دهلی
2 این دانشگاه در سال 1970م به نام دانشگاه بهوپال تأسیس و در سال 1988 به نام پروفسور برکت¬الله از مبارزین هند مسمی گردید.
3 شهر بهوپال Bhopal مرکز ایالت مرکزی هند، مادیا پرادش Madhya Pradesh می باشد.
4 در افغانستان، بعد از افتتاح و سقوط اولین خط آهن ابتدایی کشور در زمان امان¬الله خان (1920م) تا حال حاضر که راه¬آهن (مزار – حیرتان) و (هرات – سنگان) در دست اقدام است، خط آهن فعالی وجود ندارد.
5 استوپ، استوپا یا استوپه از زبان سانسکريت که از مصدر فعل «استاپن» گرفته شده که در فارسی دری ميشود آن را (گذاردن) يا به تقديس گذاردن معنا کرد. / سایت کابل نات /.

نیازی نبود که در عنوان مقالۀ خویش بگویم «داستان نویسی معاصر فارسی یا دری در افغانستان» ؛ زیرا افغانستان امروز، بخش عمده¬یی از حوزۀ تمدنی زبان فارسی را، از آغازین روزهای شناخت این زبان، با خود دارد. صرف نظر از تقسیمات جغرافیای کنونی این حوزه (تاجکستان، افغانستان و ایران) ، بلخ و بدخشان و هرات در کنار سمرقند و بخارا و خجند – در دو سوی دریای آمو- در ادامۀ عصر آریانای کهن و در دورۀ خراسان اسلامی از مراکز اصلی پیدایش این زبان کهن بوده¬اند.
گذشته ازآن، زبان فارسی ، از مناطقی که افغانستان امروزی در آن قرار دارد و توسط شاهان غزنه و غور افغانستان، به سایر سرزمین¬ها از جمله در هند،گسترش یافته است. و امروزه نیز، زبان فارسی، زبان تکلم اغلب مردم افغانستان می باشد؛ خاصتاً در خلق آثار ادبی و از جمله داستان و حتی داستان نویسی معاصر.
پیشینه¬یی نزدیک به یک قرن داستان نویسی معاصر فارسی، تعلق این مردم به زبان فارسی را بیش از پیش هویدا می¬سازد و آنچه ما از تاریخ ادبیات خود و در حوزۀ داستانی، به معرفی می¬گیریم، همین داستان معاصر فارسی ماست که ما را از تذکر کلمۀ فارسی در همۀ عنوان¬ها برحذر می¬دارد؛ هرچند زبانهای رسمی و نیمه رسمی دیگری نیز وجود دارد که از خود، ادبیات و آثاری، مانند سایر کشورها داشته و دارند.
و اما داستان، داستان نویسی معاصر افغانستان را باید از تاریخ پیدایش نشرات در این سرزمین پیگیری نمود. گرچه تاریخ چاپ ونشر افغانستان متعلق به زمان حاکمیت دوم امیر شیرعلی خان دومین پادشاه، سلسلۀ دوم حکمرانی مستقل افغانستان 1273-1261هـ ، (1868م-1876م) می باشد که در آن وقت اولین نشریۀ کشور به نام «شمس¬النهار» و دو مطبعه یکی به همین نام و یکی به نام مصطفوی بوده است، برمی-گردد؛1 ولی داستان¬نویسی معاصر، مربوط به زمان انتشار دومین نشریۀ افغانستان به نام «سراج¬الاخبار» در دوران حاکمیت امیر حبیب الله خان 1298-1278هـ ، (1919-1901م) در دو مرحله 1285هـ ، (1906م) یک شماره و مرحلۀ دوم آن با مدیریت محمود طرزی به مدت هشت سال 1291-1298هـ ، (1919- 1911م) ادامه یافت، می¬باشد.2
کار پرداختن به ترجمه و توجه به ادب و فرهنگ اروپایی از همان آوانی که شمس¬النهار سربرآورد، آغاز یافت، مگر این امر در سراج¬الاخبار به نگارندگی محمود طرزی به شیوۀ پرداخت های غربی رواج گسترده¬تری پیدا کرد.3 مخصوصاً چاپ ترجمه های از آثار ژول ورن نویسندۀ فرانسوی، در سراج-الاخبار توسط محمود طرزی، فضای نگارش داستان کوتاه را برای نویسندگان افغانستان میسر ساخت.4
هر چند قبل از اینها و با همین شیوۀ نگارش غربی، سید جمال¬الدین افغان «بیدارگر معاصر» چهار داستان به نامهای «شوم واقبال»، «شاهزادۀ عزیز»، «دلبر و اژدها» و «شاهزاده و دلربا» را به نگارش درآورده بود؛ ولی به خاطر نداشتن خصوصیات نسبتاً کامل داستانی در این آثار، آغاز داستان نویسی معاصر افغانستان از چاپ داستان رزمی و میهنیی به نام «جهاد اکبر» -که تاریخ نشر آن در سال 1298هـ ، (1919م) در مجلۀ معرف معارف بوده است - آغاز می گردد.5 «داستان جهاد اکبر نوشتهء مولوي محمد حسين پنجابي بود در بيان مبارزات وزير محمد اکبر خان».6
در انتخاب اولین اثر داستانی کشور ما «جهاد اکبر»، اکثر محققین تاریخ ادبیات معاصر افغانستان: دوکتور اسدالله حبیب، رهنورد زریاب، لطیف ناظمی، محمد ناصر رهیاب، محمدحسین محمدی و... اتفاق نظر دارند. بعد از آن محمد عبدالقادر افندي فرزند سردار محمد ايوب خان است که کتاب «تصويرعبرت يا بي بي خوري جان » را نوشت و در سال1300هـ ، (1921م) در مدراس هند با قطع جیبی در 92 صفحه به زيور چاپ آراسته گشت.
در همین رابطه، محمد ناصر رهیاب استاد دانشگاه هرات، قبل از سال 1369هـ ش،(2000م)، با تدوین اثری به نام «سپیده¬دم داستان نویسی» به معرفی 30 اثر داستانی اولیۀ کشور پرداخته است. وی از داستان «جهاد اکبر» در 1298 هـ ، (1919م) و داستان بعدی «تصویر عبرت» آغاز و در ادامه سایر داستانها را تا سال 1320هـ ، (1941م) مورد بررسی قرار داده است . مهمترین این داستانها: «ندای طلبۀ معارف» از محی¬الدین انیس، «جشن استقلال بولیویا» از مرتضی احمد خان محمد زایی، «لوحۀ وفا» از شایق جمال، «پانزده سال قبل» از عزیز مخلص زاده، «بیست و سوم میزان» از هاشم شایق، «صحنۀ حیات یا رمان کوچک» از عزیزالرحمن فتحی، «مرگ شاعر» از ابو اسحاق، «خواب چوپان» از عبدالکریم احراری، «افسانۀ شاعر» از محمد ابراهیم رجایی، «خنجر» از جلال¬الدین خوشنوا، «شام تاریک و صبح روشن» از محمد ابراهیم خان عالمشاهی، «مادر تیره روز» از محمد رسول خان وساه، «فیروز» از گل محمد ژوندی، «بیگم» از سلمانعلی جاغوری، «بیچاره جوان» از علی¬احمد نعیمی، «شام غریبان» از عبدالحلیم عاطفی، «شکوفۀ ناک» از م، «جوان مکتبی» از عبدالطیف آریان و... می باشد که 22 سال آغازین داستان نویسی افغانستان را به نمایش می گذارد.7 این کتاب در سال 1384هـ ش (2005م) در مشهد توسط انتشارات ترانه به چاپ رسیده است.
در پیشینۀ داستان نویسی، دو دهۀ آغازین داستان نویسی افغانستان به بحث و بررسی گرفته شده و بیانگر آنست که در آن زمان نویسندگانی بوده¬اند که با جنبه های مختلف جامعۀ افغانستان سروکار داشته و شیوۀ بیان شان با خصوصیات ویژۀ افغان ها قرابت ملموسی را نمایان ساخته است. زبان این داستان ها زبان اصیل فارسی است و عمدتاً توصیفها و تصویرهای مناسبی از سیماهای داستان ارایه میدارد. بریده¬یی از داستان «فیروز»، نوشتۀ گل محمد ژوندی بیانی از این دست دارد که به طور نمونه ارایه می گردد: « میر شب مردی است چهارشانه و بروتهای درازی دارد که از درازی، نوکهای آن را تاب داده و عقب گوش خود برده است و یک دست دریشی ماغوت سیاه که دکمه های آن برنجی است در بر و یک تلوار قوس قزح مانندی که قبضۀ آن مانند یک سیب خورد گلوله و غلاف آن از چوب؛ ولی روی آنرا تکۀ سیاه گرفته اندر دست داشته و بالای یک چوکی که اگر آنرا صندلی بگوییم درست گفته خواهیم بود، نشسته است، روی خود را طرف فیروز نموده پرسید«.8 همچنان ژوندی در نگارش این داستان پا را از گلیم زبان رسمی بیرون نهاده و وارد زبان محاوره¬یی و حتی زبان عامیانۀ مردم کابل نیز گردیده است.
بعد از پایان دهه 20 و شروع دهه 30 هـ ش ، داستان نویسی با شیوه‌ای نسبتاً جدیدی در نشریات به چاپ می¬رسد و نویسندگانی چون نجیب‌الله توروایانا مجموعۀ داستانی«اوشاس»، علی احمد نعیمی «دایه»، مخلص زاده «پانزده سال قبل»، محمد عثمان صدقی «دورا»، اسدالله حبیب «بچه های شیطان»، ببرک ارغند «مرجان»، عبدالکریم میثاق «پشت آن کوه»، و... آثار خوبی در عرصۀ داستان نویسی ارایه می¬دهند و حتی نجیب‌الله توروایانا و علی احمد نعیمی به عنوان پیشکسوتان داستان کوتاه تأثیر عمیقی بر نویسندگان بعد از خود به جا می‌گذارند. همچنان محمد ابراهيم رجايي در هرات «دلباختهء فراري» را انتشارميدهد. عزيز الرحمان فتحي در کنار چند تجربه در عرصهء داستان کوتاه، دو رمان یکی «طلوع سحر» و ديگری «در ياي نسترن» را در سالهای (1328) و (1330) هـ ش مينويسد. که اين دو رمان فتحي از کار هاي داستاني آن سالها يک سرو گردن بلند تر بودند.9
در پایان دهۀ 30 هـ ش، «افسانه های مردم» و آغاز دهۀ چهل داستان «یک زن» توسط نویسندۀ توانای کشور عبدالرحمن پژواک نوشته می¬شود و داستان «یک زن» در رادیو افغانستان به نشر می¬رسد. داستان بلند پنجره و رمان کوتاه سپيد اندام ، هر دو در سال 1344، انتشار مي يابند؛ اولي درايران و دومي در کابل. پنجره را روستا باختري مي نويسد و سپيد اندام را اسدالله حبيب. این دو داستان به شیوۀ فنی¬تر و امروزی¬تر به نگارش در می¬آید؛ به ویژه کتاب پنجره که داستاني است مدرن و با پرداختي جدید.
لطیف ناظمی محقق و پژوهشگر معاصر افغانستان در خصوص داستان نویسی کشور ما و به ویژه داستان پنجره در مصاحبه¬یی می¬گوید: باور دارم که در اين داستان بلند ضعف هايي رخنه کرده است اما آنچه در خور ستايش است ديد تازهء نويسنده است و رويکرد به نوشتن داستان روانکاوانه که تا آن روزها در داستان کوتاه و بلند، در کشور ما پيشينه نداشته است.10
در دهه های چهل و پنجاه هـ ش، بخش اعظم رمان هاي ما ، داستان هاي اخباري، سانتي مانتال و عاشقانه اند، با سوء ساختار و پرداخت هاي ضعيف . مانندآثار وارسته چون: «ماجراي هواپيما»، «صداي وجدان»، و «بچه يتيم» ويا داستانهاي شادروان ظريف صديقي چون: «آرزوهايي که گل کرد»(1354)، «ملا محمد جان»(1359) «کبوتر حرم»0(1360) و.. .11
دههء شصت همزمان است با کودتای چپ و آمدن نظامی به شیوۀ سوسیالیستی. در این حالت، داستان نویسی افغانستان در چند جهت به مسیر خود ادامه می دهد. برخی داستانهای عاشقانه، گروهی داستان های آرمانگرایانه که مورد پسند سیاسیون وقت بوده و عده¬یی هم با داستانهای تخیلی و دورون گرایانه سر و کار داشتند که ببرک ارغند ، حسين فخري، اسدالله حبيب، قدير حبيب ،عالم افتحار وچندتن ديگر از نمایندگان داستان نویسی آرمانگرایانه معرفی شدند و مستقیم و غیر مستقیم مورد تشویق زمامداران چپگرای وقت نیز بودند. ببرک ارغند در اين دهه رمان سه جلدي «راه سرخ» (1363)، فخري رمان «تلاش» ( 1367) اسدالله حبيب «داسها ودستها» ( 1362 ) و قدير حبيب داستان بلند :«کاوهء کوچک» را می نویسند. همهء اين داستان ها آرمان گرايانه ، تبليعاتي و جانبدارانه اند اما در دههء هفتاد داکتر ببرک ارغند و حسين فخري به واقعگرايي سوسيالستي پشت ميکنند و دست به نگارش آثاري ميزنند که از نگاه درونمايه و پرداخت، شيوهء تازه يي را گواهي ميدهند. این داستانها، صرف نظر از درونمايهء آن تلاش جديدي است در رمان نويسي ما و به باور برخي از صاحب نظران، آغازديگري در شيوهء رمان نويسي است.12
در این سالها از بانوان نویسنده – که در ادامه از حضور زنان داستان نویس یاد خواهیم نمود- سپوژمي زرياب، ابتدا داستان هاي کوتاه «رستمها وسهرابها» و «دشت قابيل» را نوشت و سپس رمان «در کشوري ديگر» را در سال 1367هـ ش، ارایه داد.
در دهۀ هفتاد که آتش جنگ، کلاه مسند گزینان و دامان بوریانشینان کابل را نیز گرفت، داستان نویسی نیز با رنگ و رونق دیگری ادامه یافت. «افغانستان در هجوم تبهکاران« ( 1370) و داستان بلند «عبور از مرز»(1371) از عبدالقيوم فدوي، داستان بلند «عطر گل سنجد» و «صداي چوريها» از قادرمرادي(1376)، «آوار شب» از سرور آذرخش (1376) «فريادخاموش» از ذييح الله پيمان ( 1377)، «تصورات شبهاي بلند» از خالد نويسا(1378)، «شوکران در ساتگين سرخ» از حسين فخري(1378) و «عصر خود کشي» از رازق مامون(1379)، از جملۀ این داستانها به شمار می روند
در طول این چند دهه کسانی زیادی هستند که داستان نوشتند؛ ولی به خاطر میسر نبودن اوضاع مناسب و عدم ارتباطات منظم در میان اهل قلم ، اسامی برخی که شاید هم خود شان و هم اثر شان ارزشمند بوده اند، از قید قلم نویسندگان و مصاحبه کنندگان این حوزۀ ادبی مانده باشد و در همین جا لازم است که از تلاش گردآوران داستان های افغانستان یادآوری نماییم. آنچه از منابع مختلف در دسترس می¬باشد، بیانگر آنست که بعد از نگارش مطالبی در این خصوص از داکتر اسدالله حبیب، رهنورد زریاب، محمد ناصر رهیاب و مقالات و گفتار های لطیف ناظمی، سید اسحاق شجاعی در امر داستان نویسی و جمع آوری داستان های افغانستان دست خوبی داشته که کتاب «میراث شهرزاد در افغانستان» در تدوین پنجاه و یک اثر داستانی معاصر،کار ارزنده و مهمی بوده است. همچنین تلاشهای پیگیر جوان مستعد کشور ما، محمد حسین محمدی توانسته است، مجموعۀ کاملی از سیر داستان نویسی افغانستان ارایه دهد و محمدی با چاپ کتاب «فرهنگ داستان نویسی افغانستان» در عرصۀ داستان نویسی سنگ تمام گذاشته و داستان افغانستان را به جامعۀ فارسی زبانان به نیکویی معرفی نموده است. علاوه بر آن با تقسیم بندی داستان های نویسندگان کشور، اعم از زنان و مردان، مجموعه¬یی چند جلدیی را تحت نام «روایت» ، در بازشناسی هرچه بهتر داستان امروز افغانستان در دست چاپ قرار داده است. لازم به یادآوری است که کار های محمد حسین محمدی چه داستانهایش و چه تذکره های داستانیش مورد توجه و دلچسپی دانشوران معاصر ایران نیز قرار گرفته است. کار جالبتر محمد حسین محمدی اینست که، انتشار جلد چهارم کتاب «روایت» را به بانوان داستان نویس افغانستان اختصاص داده است. وی در این کتاب از تعداد زیادی بانوان نویسنده و آثار شان نام برده و برخی داستانهای شان را تحلیل و طبقه بندی نموده است.
«بانوانی دیگری که در ویژه نامه داستان زنان معرفی شده اند، از این قرار اند: کامله حبیب، سپوژمی زریاب، مریم محبوب، شریفه شریف، تورپیکی قیوم، خوش نظر همدوش، پروین پژواک، فروغ بهرام کریمی، منیژه باختری، فوزیه رهگذر برلاس، حمیرا رافت، سلطانه مولانا زاده، لیلا رازقی، خالده خرسند، حمیرا قادری، شیما قاضی زاده، مهسا طایع، ثریا رحیمی محتسب زاده، جمیله اکبر، فرخنده آروز آبی، زرغونه عبیدی، میمال جنا، معصومه کوثری، زهرا حسین زاده، شکریه رضا بخش، آمنه محمدی، صدیقه کاظمی، بتول مرادی، شکریه عرفانی و فاطمه موسوی» از آن جمله می باشند.13
از دهۀ هشتاد به بعد داستان نویسان افغانستان در داخل و خارج، کار های بزرگتری انجام می دهند. ما در این سالها، رمان «سایه های هول» از نبی عظیمی(1380)، «عقابهای پامیر» از احمدشاه فرزان (1380)، «سلام مرجان» از پروين پژواک(1382)، و رمان يکهزار و چهار صد و پنجاه صفحه يي داکتر اکرم عثمان را داریم. در همین حال محمد حسین محمدی با نوشتن چندین داستان، از جمله داستان «انجنیر های سرخ مزار» در سال 1383 برندۀ چند جایزۀ ادبی معتبر از جملۀ جایزۀ گلشیری، جایزۀ ادبی اصفهان و همچنین جایزۀ ادبی صلح در کابل می¬گردد. دو رمان عتیق رحیمی، یکی به نام «هزار خانه خواب و اختناق» در سال 1381 منتشر شد و به 12 زبان ترجمه گردید و رمان «خاک و خاکستر» که قبل از آن نوشته بود با ترجمه های پیهم، توجه جهانیانیان را به ادبیات داستانی افغانستان جلب نمود. از آن جایی¬که توان داستان نویسی در افغانستان برای همگان از جمله به همسایگان ما نیز ناشناخته مانده بود، کتاب «خاک و خاکستر» عتیق رحیمی، بعد از آنکه به 27 زبان دیگر دنیا ترجمه گردید در ایران نیز اقبال چاپ یافت و خوشبختانه که جایزۀ ادبی «یلدا» را در سال 1382هـ ش در ایران از آن خود ساخت.14 این اقدامات توجه و علاقمندی ادب¬دوستان ایرانی را به فرهنگ و ادبیات افغانستان بیش از پیش میسر ساخت؛ هر چند تلاشهای عدیده¬یی قبل از اینها نیز وجود داشته است که قابل تمجید می باشد.
مطلب ارایه شدۀ خود را با این نقل قول از محمد حسین محمدی در باب ناشناخته ماندن ادبیات داستانی افغانستان پایان می دهیم. «عرصه ادبیات و هنر افغانستان کم آمار که نی، بلکه بی آمار مانده است و هیچ کوشش جدی یی برای آمارگیری یا جمع آوری فهرست گونه یی از آثار ادبی خلق شده در افغانستان صورت نگرفته است. به راستی در این نزدیک به یک قرنی که از پیدایش داستان نویسی در این کشور می¬گذرد، چند داستان بلند یا رمان خلق شده است؟ داستان نویسان ما چه قدر تلاش کرده اند یا چه قدر تلاش می کنند؟ اگر یکی بخواهد در تاریخ ادبیات داستانی افغانستان تحقیق کند، چه منابعی در اختیار خواهد داشت؟ آیا ابتدایی ترین فهرست ها را در اختیار دارد؟»15
در فرجام سخن علاوه می¬نماییم که دیگر ادبیات داستانی افغانستان بدون منبع و فاقد تذکره نیست و نخواهد بود. همۀ دانشپژوهان گرامی می¬توانند در حال حاضر به آثار یاد شده از جمله «فرهنگ داستان نویسی افغانستان» مراجعه نمایند.
با تشکر و سپاس
15 و 16 نوامبر 2011
سمینار بین¬المللی بررسی تاریخی و انتقادی رمان، داستان و داستان نویسی فارسی در قرن بیستم
دانشگاه برکت¬الله ، شهر بوپال، هند
Contemporary Fiction in Afghanistan at a glance.
زیر نویسها:
1 تاریخ غبار ص 297
2 تاریخ غبار ص 399
3 سپیده دم داستان نویسی، ص 34
4 نگرشی بر ادبیات معاصر افغانستان
5 سپیده دم داستان نویسی، ص 36و37
6 دمی با ناظمی، مصاحبه
7 سپیده دم داستان نویسی ص 37
8 سپیده دم داستان نویسی، ص 28و 29
9 دمی باناظمی، مصاحبه
10 دمی با ناظمی، مصاحبه
11 همان منبع
12 همان منبع
13 فرهنگ داستان نویسی افغانستان
14 روزنامۀ هشت صبح کابل
15 فرهنگ داستان نویسی افغانستان، پشت جلد

فهرست ماخذ:
1 کتاب افغانستان در مسیر تاریخ، نوشتۀ میر غلام محمد غبار، جلد و اول و دوم، مرکز نشراتي ميوند، پشاور:1380
2 سپیده دم داستان نویسی افغانستان، چاپ اول، انتشارات ترانه، مشهد، 1383
3 میراث شهرزاد، نویسنده اسحاق شجاعی، ناشر ابراهیم شریعتی، چاپ اول، تهران، 1384
4 دمی با ناظمی، مصاحبه با رادیو دویچوله صدای آلمان، سایت دویچوله، اول سپتامبر 2011
5 روایت4. ویژه نامه داستان زنان افغانستان. زیر نظر محمد حسین محمدی، تهران، چاپ اول، نشر تاک، خزان 1388
به نقل از وبلاگ منیژه باختری، «شهرنوش» اول جوزای 1389
5 روزنامۀ هشت صبح کابل، شماره 17، دلو 1388
6 فرهنگ داستان نویسی افغانستان، نویسنده محمدحسین محمدی، تهران،چاپ اول، نشر شهاب ثاقب، زمستان ۱۳۸۵
7 نگرشی بر ادبیات معاصر افغانستان، سایت بنیاد مطالعات ایران، ایران نامه، سال بیست و دوم.

November 15, 2011

خاطره ها
به نقال از کتاب یادها و خاطره ها/ نشر وزارت امور خارجه/ به کوشش غلام سخی غیرت/ 1390
زندگی نامه:
متولد 1345 شمسی میباشم و ماستری ادبیات از جامعۀ ملیۀ اسلامیۀ دهلی دارم. متأهلم و دارای سه فرزند می باشم.
زادگاه پدری ام ولسوالی غوریان ولایت هرات است ؛ چون هراتی الاصلم ، مدرک شناسایی ام از ناحیه پنچم شهر هرات بوده ، ولی زادگاه حقیقی ام قلعۀ زمانخان کابل میباشد. جد پدرم کفتان مؤمن از افسران نظامی غلام غوث خان بود که در جنگ پنجده با تمام نظامیان افغان بدست روسها به شهادت رسیدند. تفنگ و موزه هایش تا همین اواخر در موزیم هرات موجود بوده است. جد خودم محمد افضل ، مرد روستایی ونسبت به پدرش آدم گمنامی بوده و البته که لقب فامیلی ما منتسب به همین نام میباشد. پدرم الحاج امان الله نطقی افضلی مردی دانش دوست و از جملۀ اولین کسانی در هرات بوده است که دورۀ بکلوریا، یا همان صنف دوازدهم را بعد از صنف نهم از طریق کورس های داخل خدمت به ظرف نه سال و با مشقت فراوان تکمیل نمود. به قول خودشان سال تولد شان مصادف بوده با سال استقلال افغانستان یعنی 1298 ، از اینرو پدر شان نام امان الله بر فرزند خود نهاده بود . الحمدلله هنوز در قید حیاتند و دعای خیر شان شامل حال ماست .
ما چهار برادر و چهار خواهر بودیم که دو برادرم در دوران جهاد و در برابر متجاوزین، یکی پی دیگری به شهادت رسیدند. هر چند که چهارده تن دیگر از اقاربم در آن زمان به چنین فیضی نایل آمدند اما تلخترین خاطره ام ، شهادت برادر دومم بود که روزی در شهر ، فامیل ما شیرینی وصلتش را به خانه آورده بودند و فردای آن او به وصال معشوق حقیقی رسید. قائد شهید صفی الله افضلی هم که بزرگترین آموزگار سرنوشت همۀ ما بود ؛ ولی صد حیف که او هم نعمت مستعجل بود.
از شش سالگی به مکتب رفتم و از صنف اول به جز قلم نیی و دوات رنگی که بیشتر دستانم را تا صفحه کاغذ آلوده می ساخت چیزی به خاطر ندارم . ذوق ادبی ام از کودکی به خاطر شغل پدرم در عرصۀ معارف و سرایش شعر ایشان از آن زمان رنگ گرفته است. وقفۀ تحصیلی بین مکتب و دانشگاهم صرف آموزش های متفرقه در بیرون مرز و همیاری با جهاد گران پاکباخته در عرصه های فرهنگی گردید ؛ با آنکه هر از گاهی به سیالی دیگران بوی باروت را در دماغ و زخم ترکش را در بدن نیز احساس نمودم ولی از سپری شدن آن ایام در چنان روزگاری خوشنود و مفتخر میباشم. بیشتر اهل مطالعه بودم و گهگاهی ذوقم به سرایش شعر گونه های گل می کرد.
در آغاز حکومت مجاهدین بیشتر کسانم خواسته و ناخواسته به منصب های دولتی رفتند ؛ اما من که ناراض از وضعیت موجود بودم راهی دانشگاه شدم و از چهار سال حکومت جهادی نهایت استفاده را بردم و دورۀ لیسانس خود را در هرات و کابل سپری نمودم. سیطرۀ طالبان مهاجرت اجباری دوم را فراهم ساخت و من اینبار سخت مشغول کار های فرهنگی شدم و در کنار خواهر بزرگوارم آمنه صفی افضلی به انتشار جرایدی همکار شدم که سخت مورد نیاز زمان و ضرورت کاری ایشان بود. فصلنامۀ فرهنگی هری را با همکاری فرهنگیان دیار هجرت در مشهد تأسیس و چند شماره از آن را به چاپ رساندم. در این زمان علاقه ام به مطالۀ کتاب های روانشناسی نسبت به ادبیات و سیاست بیشتر شد و به حق که آثار روانشناسان از جمله کتابهای «آنتونی رابینز» در شناخت و باورمندی بیشتر از خودم ، تأثیر بسزایی باشت.
همکاریم با جریان مقاومت در عرصه های دیگر به تازگی فراهم آمده بود که حاکمیت طالبانی سقوط کرد و من در بدو ورود به سراغ مدرکم رفتم و به خاطر داشتن اوسط نمرات بالا ، افتخار عضویت در کدر علمی فاکولتۀ ادبیات پوهنتون هرات را حاصل نمودم. همزمان به مدت پنج سال ریاست نمایندگی وزارت امور خارجه در ولایت هرات و حوزۀ غرب را به عهده داشتم. این دوران شاید پر خاطره ترین دوران کار سیاسی ام بوده باشد که ذکر همۀ آن خاطرات در این مقال و دراین مجال نمی گنجد.
سپس با اخذ تقدیر نامه یی از وزارت محترم خارجه ؛ منحیث مستشاروزیرمختار سفارت افغانستان در دهلی توظیف شدم که این مدت ، سه و نیم سال را در بر گرفت . سپری نمودن دورۀ ماستری و تقویت زبان انگلیسی با آموزش درسی فرزندانم در آن محیط تعلیمی ، سرمایۀ گرانبهائیست که در کنار کار پیوسته ، کمایی کردم . این دوران نیز زمان خاطره انگیزی برایم بود که در فرصت مناسبی همۀ این خاطرات نه سال کارکرد سیاسی خود را به نگارش و در خواهم آورد .
خاطره ها:
با توجه به روزگار سپری شده که در زندگی نامه ام نگارش یافت ، ازچند خاطره که شاید نمای سیاسی تری داشته باشند به ترتیب یاد آور می شوم.
خاطرۀ اول مربوط به زمانیست که جوان بودم . روسها از راهی که با غرور رفته بودند ، با سرشکستگی باز گشت می نمودند. وضعیت به نظرم جالب شده بود ولی آینده در هالۀ از ابهام بود. به اخبار ، تبصره ها و نظرات سیاسیون آن وقت سراپا گوش بودم. فکر می کردم بیشتر علم¬بردارن مقاومت مغز های متفکری اند و آنچانیکه احساس جهاد در سیمای شان متبلور بود انگیزۀ حکومتداری و خرد سیاسی هم در دل و دماغ شان نهادینه خواهد بود. از قیام قامت شان چه بت های ذهنیی در باور ناقصم تجسم می کردم. با احتیاط فراوان می توانستم وارد صحبت های شان شوم ؛ چون حرف یک حرف بود و آن اینکه جهاد باید پیروز شود ، حکومت کمونیستی سقوط کند و دولت اسلامی ایجاد گردد. هر سه جمله شعار های بود که کسی به آن فی آورده نمیتوانست ولی کسی نبود که بگوید چگونه و با کدام ساختار و توان .
از آنجائیکه هر کسی در حد خود فکری داشت و دارد ، من از این شعار های پر آب و تاب ؛ ولی بی برنامه و بی پشتوانه متحیر بودم . در این خلای زمانی که روسها رفته بودند سازمان ملل سیاست سازش و تقسیم قدرت با راهکار های مسالمت آمیز را روی دست گرفته بود. خوب بیاد دارم که آقای «بنان سوان» نمایندۀ وقت ملل متحد به مشهد آمده بود تا با نمایندگان مجاهد و مهاجر آن سامان صحبت کند و آنها را برای عملی شدن این پالیسی ترغیب نماید. ولی همگی از هر حزب و گروهی که بودند همان شعار ها را تکرار می کردند. درنهایت امر آقای «بنان سوان» گفته بود که شما ساختار های نظام در کشور تانرا از دست خواهید داد ؛ ولی از او گفتن بود و از بزرگان ما همان نشنیدن. از جانبی حق داشتند که بعد از اینهمه کشتار و ویرانی چگونه با دشمن خونی خویش بتوانند زیر یک سقف قرار بگیرند ؛ اما این سخن «بنان سوان» حرف جدی بود که کسی بدان تعمق نورزید.
بعد از سفر نمایندۀ ملل متحد ، در جمع خودمانی از همکاران جهادی ، من به صورت نه چندان جدی اظهار نظری محتاطانه یی نمودم و آن اینکه می توان این پیام را مورد بررسی قرار داد و روی آن فکر کرد ، که بلا فاصله از هر سری صدای بلند شد که تو چی میگویی ؟ مگر عقیده ات سست شده است ؟!! من در جواب با ناراحتی و به صورت گذرا گفتم که شاید روزی به این مسأله برسیم . بعد سکوت کردم و دیدم چند نفری که در جوابم صحبت نکرده بودند با نیشخند های تمسخر آمیزی مرا مخاطب قرار دادند و از ادامۀ بحث صرفنظر نمودند. حالا که می بینم آن دشمنان خونی دیروز در زیر یک سقف نشسته و به حرف های همدیگر گوش میدهند به یاد آن خاطره می افتم که شاید حرف من راست بود ؛ ولی از نظر زمانی آن زمان مناسب این گونه نظرات نبود و چون هر دو جانب متقابل و متخاصم ، خرد وافی و برنامۀ کافی نداشتند مجبور بودیم و یا مجبور ما ساختند تا این راه را از بیراهه برویم و این سالهای مشقت را خود با تاوان بیشتر سپری نمائیم .
خاطرۀ دومم مربوط به زمان کارکردم در نمایندگی وزارت امور خارجه ولایت هرات می باشد .
در آغاز دورۀ موقت ، تازه کار در نماینگی وزارت امور خارجه را آغاز کرده بودیم ، کسانی به امیر صاحب اسماعیل خان که در آن وقت بالاتر از یک والی ولایت بود گفته بودند که زنان و دختران افغان با رفتن طالبان و آمدن وضعیت جدید به دفاتر و موسسات خارجی مشغول کار شده اند و این کار .... مشکلات زیادی دارد. یک روز من و دو تن از همکارانم «آقای آثمی» و آقای «یوسفی» به صورت غیر مترقبه ای در مرکز قل اردوی نمبر 4 احضار شدیم . بعد از ورد به دفتر کار امیر به ترتیب کنار هم نشستیم . آنسوتر که امیر صاحب با دو سه تن از افراد خویش سخنانی داشت ، صحبت را مختصر ساخته و آنها را رخصت نمود .سپس به آرامی و حساب شده نقل قول مخبرین آن پیام را از کارکرد زنان افغان در موسسات خارجی تحت عنوان نگرانی مردم برای ما باز گو کرد و از ما خواست که شما منحیث نمایندگان فامیل جهاد باید به موسسات خارجی بگوئید که از استخدام زنان صرفنظر نمایند. بعد از صحبت نسبتاً مفصل منتظر پاسخ ما شد . من که به معیار های برتر از اخبار مخبران این خبر فکر می کردم ، لحظه ای با خود اندیشیدم که اگر در همین آغاز کار به نقل قول های مخبرین تسلیم و به تأکیدات مقام امارت «ولایت» در تأئید این اخبار نه چندان موثق تکریم نمائیم ، در آینده باید عمل کنندۀ سفارشات زیادی از این قبیل باشیم . از جایم بلند شدم و با کسب اجازه ، مقام محترم را مخاطب قرار داده گفتم که اگر از من منحیث مسئول نمایندگی وزارت خارجه می خواهید این کار را انجام دهم از عمل به آن معذورم و این کار را کرده نمیتوانم ؛ زیرا در اولین فرصت به این سئوال مواجه می شوم که فرق بین ما و طالبان چیست ؟ و من با انجام این کار برای این سئوال پاسخی ندارم . در ادامه ضمن بررسی عوارض این اقدام علاوه نمودم که اگر افغان ها نسبت به کار کرد زنان و دختران خود در دفاتر خارجی تشویش دارند ، بهتر است خود از رفتن شان به این مؤسسات جلوگیری نمایند . من منحیث پیام رسان رسمی دولت ، چنین توصیه یی به دفاتر خارجی کرده نمیتوانم. شخص امیر با درایتی که داشت سخنانم را مورد توجه قرارداد و صرف به همین جمله شرح و بسطی داد که بهتر است با فامیل های این خانم ها تماس گرفته شود که ایشان خود در زمینه اقدام نمایند.
چندی بعد ما از جانب نمایندگی تمامی خانم های شاغل در موسسات خارجی را برای ملاقات با امیر دعوت نمودیم که اتفاقاً همۀ آنها در مهمانخانۀ نمایندگی وزارت خارجه حضور یافتند و با هماهنگی های که قبلاً صورت گرفته بود شخص امیر در موعد مقرر وارد اتاق ملاقات گردید. و خوشبختانه که چند خانم با دانشتر به نمایندگی از جمع حاضر چنان صحبت های نمودند که در پایان جناب امیر ضمن صحبت و نصایح خویش از خردمندی و آگاهی این خانم ها تمجید نمود و الحق و الانصاف دیگر به اخبار خبر چینان توجهی ننمود و از آن به بعد کسی از ممانعت کار خانمها در دفاتر داخلی و خارجی سخنی نگفت.
خاطرۀ دیگر این دوره در زمانیست که آقای انوری والی ولایت هرات است.
تنش های مرزی بین کشور های همسایه ، هر از گاهی اتفاق می افتد ؛ ولی بسته شدن بندر اسلام قلعۀ هرات در آن شرایط پرکار که بیشتر اقلام تجارتی و مورد نیاز افغانستان ار آن طریق وارد می گردید حادثۀ بزرگی تلقی می شد.
شنبه اول هفته و اولین ساعت کاری دفتر بود که معین صاحب اداری وزارت امور خارجه تماس گرفته و فرمود که بندر اسلام قلعه دو روز است بسته شده ، شما اطلاع دارید؟ گفتم بلی ، این مشکل بین مرزدار ایرانی و کمیسار ما بر سر نقطه صفر مرزی ایجاد شده که معمولاً این گونه مشکلات را همواره خود شان آن را حل می نمایند . موضوع قبلاً هم با مدیریت دوم سیاسی مطرح شده است . گفتند آن طوریکه وزارت داخله تماس گرفته است این مشکل جدی تر از مشکلات قبلی است . شما بروید ، جریان را بررسی کنید ،از همانجا تماس بگیرید و خلاصه این که مرز را باز کنید که مردمان زیادی در دو طرف مرز سرگردانند. به محض خداحافظی و قطع تلفن ، همکاران گفتند از مقام ولایت زنگ زدند که یک مرتبه بیائید . رفتم ، و در آنجا نیز عین مطلب و عین هدایت بود و آقای انوری خواست تا هر چه زودتر حرکت نمایم . به قوماندان لوای سرحدی جنرال ایوب صافی - خدا رحمتش کند – تماس گرفتم. او گفت ما هم می آئیم و عجالتاً من به کمیسر حیات الله خان از بابت آمدن شما تماس می گیرم. من ویکی از همکارانم «آقای احمدی» روانه بندر اسلام قلعه شدیم و به محض رسیدن با مقامات مرزی دو طرف ملاقات نمودیم . معلوم شد که گذاشتن چند پیلر در محوطۀ صفر مرزی باعث ایجاد این معضله است که از جانب افغانستان گذاشته شده بود .
اصل ماجرا از این قرار است که در تقسیمات مرزی اولیه به وساطت طرف ثالث «فخرالدین آلتای ترکی» خط مرزی در استقامت بندر اسلام قلعه «کال کله» یا همان «آب روی» تعیین گردیده بود که تا حال حاضر بهمان شکل وجود دارد ؛ اما دوستان ایرانی در سالهای بحران و جنگ اخیر ، دوصد متر از استقامت این آب رو به داخل افغنستان شاخصه های مرزی خود را پیش آورده اند. موضوعی که حتی در سفر چند ماه قبل رؤسای جمهور دو کشور که غرض افتتاح سرک هرات – اسلام قلعه که از هزینۀ کمکی کشور ایران جدیداً به صورت آسفالت احداث شده بود نادیده گرفته شده بود و برنامۀ که قرار بود با قطع نوار از همین نقطه صورت گیرد با پرده برداری از لوح بنای این احداث در داخل بندر دوغارون ج.ا.ایران تعدیل و انجام پذیرفت ؛ اما کمیسار جدید بدون توجه به این مسألۀ مهم به برنامۀ توسعوی گمرگ اسلام قلعه که از جانب وزارت محترم مالیه در حال تطبیق شدن بود اجازه داده بود تا شش پیلر اضافی در داخل نقطۀ مجهول صفر مرزی بگذارد و این کار ناراحتی جانب ایران را برانگیخته بود ؛ در حالیکه شش پیلر جدید پانزده متر از نقطۀ صفر مرزی را در برگرفته و به شدت بیم آن می رفت که ما یکصدو هشتاد و پنج متر مورد ادعای خود را به همین سادگی از دست بدهیم.
به هر حال با شنیدن صحبت های دو طرف با معینیت محترم وزارت خارجه و جنرال صاحب آصفی رئیس وقت سرحدات وزارت داخله تماس گرفتم و ماجرای ذکر شده را دو باره به یاد شان آوردم تا ریاست سرحدات وزارت محترم داخله هدایت تصحیح این اشتباه را به کمیسار اسلام قلعه صادر نماید. اتفاقاً هر دو مقام با اشراف دقیقی که از موضوع داشتند سریعاً خواستار تصحیح این اقدام گردیدند و شخص آقای آصفی به کمیسار دستور داد تا نه تنها پیلر های اضافه را بردارد که دیوار های امتدادی به سمت نقطه صفر را نیز از حالت ختم کار شکسته و به صورت کار نا تمام درآورد. در چنین حالتی که دو روز کامل کمیسار محترم و همکارانش بر سر این اقدام با طرف ایرانی مجادله داشتند نمی خواستند در همین فرصت نزدیک از تغییر نظر خویش به جانب مقابل اطلاع بدهند که مبادا این حرکت نوعی کوتاه آمدن از جانب ایشان تلقی گردد. آقای «حیات الله خان» کمیسار اسلام قلعه از من خواهش نمود تا در جهت تغییر این حالت با طرف های ایرانی صحبت کنم . مجدداً روانه نقطۀ صفر مرزی شدم که مرزبان و برخی از مسئولین بندر ایران منتظر تصمیم و اقدام ما بودند . در آن لحظه خطاب به جانب مقابل که از هر لحظۀ صحبت فلمبرداری می کردند با صراحت گفتم : ما معتقدیم که نقطۀ صفر مرزی همان «کال کله» یا آب روی است که سالها قبل تعیین شده است و برای ما فرقی نمی کند که یک پیلر یا ده پیلر از زمینی که متعلق به خود ماست برداریم . از آنجائیکه من مأمور شده ام تا مشکل مسدود شدن مرز را حل نمایم از شما می خواهم که بگوئید چند پیلر از نقطۀ صفر مرزی جابجا شود. ایشان بعد از مکث و تعلل کوتاهی گفتند همان شش پیلر را بردارید کافی است . من بلا فاصله از همکارم خواستم تا از بخش تخنیکی بندر ، وسایل و وسایط انتقال را که در همان نزدیکی بود بیاورد . وسایل آورده شد و کار به انجام رسید. این اقدام از جانب مقام محترم ولایت و مقام محترم وزارت خارجه در زمانش مورد تقدیر قرار گرفت.
نکتۀ قابل یادآوری اینست که در همین مدت 48 ساعت صدها موتر و مسافر ایرانی و افغان در پشت دروازه های دو مرز تجمع نموده و اجازۀ رفت و آمد را نداشتند . به محضی که پیلر ها برداشته شد ، گشایش مرز از طرف هر دو جانب ابلاغ شد و موجی از مردم و قطاری از وسایط با شادمانی خاصی از مقابل ما عبور نمودند. در این بین دو سه فردی که پیرمرد بیماری را با خود داشتند حین عبور دست بر گردنم آویختند و با اشک شادی از این اقدام سریع قدردانی نمودند.
خاطرۀ دیگر مربوط به زمان کارکردم در سفارت افغانستان در دهلی است که من وظیفتاً مستشار وزیر مختار و در زمان های متفاوتی شارژدافیر سفارت نیز بودم.
رابطۀ ما با جامعۀ علمی و پوهنتون های هند نزدیک و حسنه بود. از آنجائیکه خودم نیز اندک سابقۀ کدری داشتم در مجالس ، سمینار ها و مراسم دانشگاه ها شرکت می نمودیم . به همکاری استاد ارجمند داکتر عبدالخالق رشید مستشار فرهنگی سفارت در اواخر ماه مارچ 2010 دعوتی ترتیب دادیم و از اساتید سه پوهنتون دهلی و یک پوهنتون الیگر دعوت نمودیم که خوشخبتانه بیشتر استادانی که در بخش زبان و ادبیات این دانشگاه ها عضویت داشتند تشریف آوردند.صحن سفارت را برای پذیرایی ترتیب و نان شب افغانیی هم آماده نموده بودیم. با ورد مهمانان فضای صمیمت کم سابقه یی ایجاد شده بود . بعضی از این استادان مانند داکتر قریشی سابقه کار سیاسی در سفارت هند مقیم کابل را داشتند. از پروفسور حسن عابدی و پروفسور شریف قاسمی و خانم ها پروفسور ریحانه خاتون و پروفسور قمرالغفار تا استادان جوان صحبت های شیرین و دلنشینی نمودند. نکتۀ حایز اهمیت در این نشست دوستانه این بود که همگی علاقۀ خاصی به افغانستان داشتند و نسب برخی ها اصالتاً به سرزمین افغانستان نسبت داشت. ایشان از مشترکات عدیدیده یی سخن میگفتند و از خاطرات خوبی که برخی ها به افغانستان داشتند حکایت می نمودند. از همه مهمتر که در خصوص تاثیر گذاری فرهنگ افغانستان و تاثیر زبان و ادبیات سرزمین ما در چندین قرن از تاریخ هند با افتخار یاد می کردند و خواهان حمایت سفارت افغانستان از مراکز تاریخی و زبانیی شدند که منشأ آن از داشته های گذشتۀ افغانستان سرچشمه گرفته است. در این مجلس شعر ها و حکایات نغزی بیان شد و خاطرۀ دلنشینی هم برای ما و هم برای ایشان بر جای گذاشت.
البته خاطرات بیادماندنی زیادی در این دورۀ کاری وجود داشت که در این فضای محدود ، نگارش آنها ممکن نیست. بعضاً خاطرات ناگواری هم بود که در فرصت های بعدی و با ایجاد بستر وسیعتر به تحریر آن خواهم پرداخت.
برای دست اندرکاران این مجموعه آرزوی موفقیت بیشتر دارم و به این بیت حضرت بیدل بسنده می نمایم:
ز بعد ما نه غزل نه قصیده می ماند ز خامه ها دو سه اشکی چکیده می ماند.

م. افضلی
میزان 1389
وزارت امور خارجه