مقاله ها -
شعر ها -
معرفی کتاب -
مطالب دیگر -
آرشیو مطالب -
August 2014
July 2014
May 2014
April 2014
February 2014
September 2013
August 2013
May 2013
March 2012
February 2012
December 2011
November 2011
September 2011
August 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
January 2010
June 2005
October 2004
June 2004
April 2004
August 2000
پیوندها -
محمد آصف فکرت
عبدالله سمندر غوریانی
پیوند عمر
دکتر اسدالله حبیب
بی صدایی صدای دریاهاست
گلنار و آیینه
تاریخ و ادبیات
تا ساغری باقیست
حس مشترک
خراسانیات
محمد کاظم کاظمی
باغچار
کار کلمه
نورالله وثوق
و آفتاب نمی میرد...
شهرنوش
در خیابان های خواب و خاطره
June 27, 2010

می گفتند دلم نازک شده
می گفتم یعنی چی؟
همیشه دل ، دلی سنگ ، دلی سنگ خاره بود
این دل چگونه نازک می شود؟
نگو و نپرس
...
دلم این روزها چنان نازک شده
مثل برگ سیر
مثل یک قطره اشک
...نه
اسم اشک را نگیر
اشکم درمی آید
از نازکی دل
باورم نمی شود
طاقت یک حرف کنایه آمیز را ندارم
...
کاری نشده
چیزی را از دست نداده ام
زندگی به روال خودش است
ولی انگار
دلم بهانه می گیرد
مثل پنج ساله ها
..
می گویند آدمها در نهایت پیری بهانه می گیرند
مثل بچه ها
ولی دلم از حالا
نمیدانم شاید چیزی باشد
شاید معلوم شود
ترا بخدا
این چند روز هوایم را داشته باشید
دلم می خواهد به هر کی هر چی می گویم
بگوید خوب
حتی توقع شوخی هم ندارم
چه رسد به تردید
خدا بخیر کند
مثلیکه این دل خیلی نازک شده است
آنقدر نازک که خود را دربین آن احساس می کنم
مانند کودکی در گهواره
در ست برعکس
جای من و جای دل
جابجا شده است

June 26, 2010

یک روز آشنایی و یک روز دلبری
یک لحظه خود نمایی و یک لحظه سرسری
این کار روزگار به ما دم نمی دهد
تا دم بیاوریم دمی با قلندری

بر بود من نبود تو باور نمی شود
هر بود با نبود برابر نمی شود
تا بوده ای خیال من از بودنت نبود
آن بوده در خیال مصور نمی شود
رفتی و قدر رفتنت از من دریغ شد
تقدیر رفته باز مقدر نمی شود
آن سر که سرور سر ما بود می سرود
هر سر که بر سر است به ما سر نمی شود
دارا و کیقباد و خشایار و اردشیر
با هر چه رستم است، سکندر نمی شود
با این قیام کوی تو گویی قیامت است
صحرای حشر اینهمه محشر نمی شود
تنهایی و سکوت به ما همچو باور است
جز رفتنت که بر همه باور نمی شود

June 22, 2010

دیوانۀ دنیای شمائیم چه حاصل
آسودۀ سودای شمائیم چه حاصل
از صوت دل انگیز ، صدایی نشنیدیم
افسانۀ سیمای شمائیم چه حاصل
مردم همه مقهور جفایند و بلایند
اسطوره و تندیس وفائیم چی حاصل
پشمینۀ ما را به پشیزی نخریدند
عمریست که در بند ردائیم چه حاصل
هم فلسفه را دیده و هم سفسطه گفتیم
انگار به هر درد دوائیم چه حاصل
از فقه بریدیم و به عرفان نرسیدیم
در وادی گمگشته رهائیم چه حاصل
فردا که به سرمنزل مقصود رسیدیم
گویند که گمگشته ای مائیم چه حاصل

دیریست که از دوستان دورم و این دوران سخت زندگی است
گردش زندگی گردابیست که همه در گرد آن می گردند
هر چی دور باشیم فاصلۀ این گردش طولانی تر
هر چی نزدیکتر ، سرعت دوران سریعتر
و در این مدار نزدیک و سریع ، امکان دیدار بیشتر
...
آنگاه که این گردش ناگزیری است
پس چه بهتر که نزدیکتر
نهایتش فرورفتن است در این گرداب
چه از مدار دور ، چه از مدار نزدیک
و اگر از نزدیک است
نزدیکان با هم نزدیکتر
...
در این دوران مدور
شاید دستی به دستی برسد
و دلی از دلی آگاه گردد
و دردی به دردی بخورد

حساب بدی باز کرده ام
نه اینکه بد
که باز کردنش بیموقع بود
من به داشته های این حساب چشم ندوخته بودم
و همه چیز سرجایش است
گویی تصور دیگران دیگر است
من باید این حساب را جمع کنم
هر طور شده ببندم
انگار این کار ها به من نیامده
دل صاف
و عشق پاک
و اینها
در گوش دیگران حرف مفت است
من بازیگر خوبی هم نیستم
که چون ماکیاولی
دیگران را جا بگذارم
من نمی توانم با حساب ناتمام
و حتی نگفته و نشنیده
همین طور راه بروم
و باز در جای دیگر بتوانم آرام بگیرم
آرامش بهم ریخته ای دارم
در حالیکه سودی نداشته ام
می ترسم که سری به سودا بدهم
فرصت می خواهم
فرصت
تا آرامشم را بدست بیاورم
مشکل من اینست که آدم عجولی هستم
میدانم همه چیز خوب می شود
ولی صبر می خواهد
صبری که من
به مقدار آن
ندارم

June 19, 2010

دلم چیزهای میداند
و عقلم چیزهایی
این فهم ها فلسفی نیست
عدم ، وجود و معاد
جای خود ر دارد
این حرفها
جدال ساده ی زندگیست
اما گاهی
به اندازۀ هر سه عنصر فلسفی پیچیده
مبهم
و سنگین
...
دل واقعیت است
و عقل حقیقت
و اینکه کدامیک دقیقتر
سرآغاز جدال است
...
من سهم خود را از هر حرفی میدانم
من سهم خود را از هر پنداری
از هر گفتاری و از هرکرداری
حس می کنم
...
دقیقاً میدانم
سهم من در آنچه پیش می آید
تا چه حد است
وازینکه به آن دست می یابم یا نه
حرفیست دیگر
و غیر از امروز
فردا دیگر است
پس دادرسی امروز را فردا
و دادخواهی فردا را
برای فردای دیگر
واگذار می کنم
...
جون آدم به آدم می رسد
شاید حق به حقدار برسد
وهیچ دینی به قیامت نمی ماند

June 16, 2010

مکث کرده ام
گویا به ایست فکری دچار شده ام
خیلی حرف ها برای گفتن دارم
خیلی چیز ها برای نوشتن
داشتم
دارم
و خواهم داشت
گویی افکارم در گرو حسی است
که رهایم نمی کند
و خودمن هم نمی خواهم که رهایش کنم
می خواهم بجایی برسد
به تعریف روشنی
لحظه ای
به ایستگاه مشخصی توقف کند
و من گفته های اساسی ام را بگویم
نمی خواهم همه چیز از آن من باشد
و همۀ حواس به کام من
لا اقل احساس خود را ، حساب شده حس کنم
هر چند این حس ها و حساب ها
همچنان دوام خواهند داشت
اما من به این توقف نیاز دارم
تا این مکث من شکسته شود
و در پهلوی حس حساب شدۀ خود
در زندگی
حواس دیگرم را نیز حسی به حساب آرم
میدانم
از این احساس
سهم کوچکی هم ازآن من نیست
گاهی فکر می کنم
که به ناحق
احساسات دیگران را حس می کنم
و آن قدر که نصور می نمایم
شاید به قدر هیچ
در این حس
حصۀ من ، حسابی نداشته باشد
نمیدانم
او میداند
...

June 12, 2010

سرنوشتم مثل باد است
هر جا می رود
آرام ندارد
می خواهم لحظه ای توقف کند
انگار
حرف من
باد است
در گوش باد

June 9, 2010
من همان آدم دیروزم
ولی امروزم دیروز نیست
و فردایم در دست خداست
مرا به گناهی که نکرده ام
به عصیانی که سر نزده ام
به املایی که ننوشته ام
غلط میگیرند
هیچوقت مجالی پیدا نکرده ام
که خود را در فردا احساس کنم
همیشه در بند دیروز بوده ام
و به سختی خود را در حال یافتم
علیرغم اینکه
همواره احساس کم بختی کرده ام
ولی خوش طالع هم بوده ام
دیر یا زود
به آنچه خواستم دست یافتم
نیت و تصمیم ، تنها داشتۀ من بوده است
که هرگز کافی نیست
و لطف خدا همواره کارساز است
با اینکه دیگران مرا در فردا می بینند
هنوز که هنوز است خود را سرگردان حس می کنم
به امید روزی که خود را
در فردا بیابم
یاهو