مقاله ها -
شعر ها -
معرفی کتاب -
مطالب دیگر -
آرشیو مطالب -
August 2014
July 2014
May 2014
April 2014
February 2014
September 2013
August 2013
May 2013
March 2012
February 2012
December 2011
November 2011
September 2011
August 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
January 2010
June 2005
October 2004
June 2004
April 2004
August 2000
پیوندها -
محمد آصف فکرت
عبدالله سمندر غوریانی
پیوند عمر
دکتر اسدالله حبیب
بی صدایی صدای دریاهاست
گلنار و آیینه
تاریخ و ادبیات
تا ساغری باقیست
حس مشترک
خراسانیات
محمد کاظم کاظمی
باغچار
کار کلمه
نورالله وثوق
و آفتاب نمی میرد...
شهرنوش
در خیابان های خواب و خاطره

به جاي مقدمه :
سخن را از اينجا مي آغازيم که در باب ادبيات معاصر گفتار هاي زيادي گفته اند و سخن هاي بسياري نوشته اند که تنها گذر زمان غث و سمين آنرا مجزا و قضاوت آيندگان شاذ و نادر آنها را از هم تفکيک خواهد کرد و مقال بنده هم در اين مجال گونه يي از همين گفتار ها و نوشتارهاي ميباشد که به سليقهء خودم و احتمالآ به ذوق بعضي از دوستانم قابل ارائه و خوانش خواهد بود. زيرا صحبت از ادبيات در يک محدوده زماني محدود ، محدوديت هاي اجتناب ناپذيري را به همراه دارد که نگارنده را به نگرش ها و چالش هاي متفاوتي مواجه مي سازد و شاخصترين اين محدوديت ، همين معاصر بودن و همزمان شدن موضوع و بحث پيرامون آن در يک زمان وابسته و پيوسته ميباشد.
در حاليکه صحبت از گذشتگان و داشته هاي شان براي سخنپردازان معاصر سهولت هاي فراواني را در اختيار گذاشته است که تقسيم بندي مکتب ها و سبک هاي ادبي همراه با حوادث مهم تاريخي ، ايستگاه هاي مشخصي را براي بررسي و قضاوت دستاورد هاي هر دوره مهيا ساخته و کار پژوهشگران را به مراتب آسانتر ساخته است .
هرچند ما در اين دو سه دهه تحولات سياسي _ تاريخي مهمي را پشت سر گذاشته ايم ؛ ولي همهء اين تحولات پي در پي نه تنها شاخصهء مشخصي را براي تفکيک و تقسيم ادبيات معاصر ما ارائه نکرده است که بل مجموعهء قلم بدستان و قلم فرسايان اين مقطع از تاريخ ما را دچار سردرگمي هاي اجباري نيز ساخته است که ساده ترين پيامد آن عليرغم غنا و کثرتي که اگر داشته باشد، ادغام و آميختگي چندين سبک و روش متفاوت با همديگر و به تبعيت از آن ايجاد نا باوري هاي لازم براي باورمندان کلام ادبي و توليد تصور کاذب براي کم آگا هان و بي باوران به صلابت و سلامت سخن و ادبيات معين و شناخته شده به خصوص در شعر هاي نو يا ديدنو در شعر هاي امروزيست. چنانچه آقاي قنبرعلي تابش در تحليلي به همين باوراست : « در حال حاضر شعر فارسي در يک بلاتکليفي و سرگرداني بسر ميبرد ، عده يي از ساختمان منظم و پيچيدهء شعرنيما فقط شکل را درک کرده اند» .(١)
تنها بحثي که از ساير مباحث برازنده گي بيشتري در باب ادبيات معاصر در اين فرصت زماني به خود اختصاص داده است بحث شعر دوران مقاومت است که آنهم با قضاوت هاي گوناگوني که پيرامون آن صورت گرفته ، پيش از آنکه به آراستگي هاي شکلي و غناي دروني آن پرداخته شود به نسبت دادن امتياز آن به جهت ها و شخصيت هاي داخلي و بيروني توجه شده و گاهي بدان حد که حجم کمي و ميزان کيفي آنرا، مباحث حاشيه اي با خود يدک کشيده است.
براي گذار از اين مقدمه و بسط و انسجام مطلب يا مطالب ارائه شدهء اين مقاله بهتر خواهد بود که حدود و ثغور اين گفتار را زير نام چند عنوان دنبال نماييم که هم دوستان از ملالت بيان يکسان رهائي يافته و هم خود بتوانم آغاز و انجام کلامم را مشخص کرده باشم .
نخست توجه به شعر دوران مقاومت ، به جاي شعر مقاومت و سپس پرداختن به شعر هاي محمد کاظم کاظمي و احمد ضيا رفعت به صفت دو نمايندهء شعر دوران مقاومت و در اخير جمع بندي و نتيجهء گفتار ارائه شده .
در همين ابتدا که سخن اقامه نگرديده و کلام منعقد نشده است به عمد عنوان مقاومت شعر را به جاي شعر مقاومت انتخاب کردم تا روشن سازم که به تبعيت از گفتار قبلي به دنبال آن نيستم که شعر ها و شاعران سه دههء اخير را مقطعي و مناسبتي ببينم و يا اينکه شعر و يا شاعراني را تحت عنواني مورد توجه قرار دهم که خود برخوردار و باورمند به چنين سرلوحه يي نيستند . از يک جهت درست است که دوران , دوران مقاومت بوده اما نه سرودهاي اين دوران همگي شعر مقاومت بودند و نه سرايندگان آن شاعر مقاومت ؛ زيرا تاريخ ما در گذشته هم شاهد چنين تفاوتي هاي بوده است . از حماسه سرائي و قصيده خواني فردوسي و فرخي تا جنگنامه سرايي هاي غلامي و کشميري که در حال و هواي خاص و مقاصد ويژه سروده هاي سردادند، برمي آيد که آنها در سرايش اشعار خويش هدف هاي ديگري را نيز دنبال ميکردند و بدون ترديد همين اهداف و مقاصد ديگر شان بوده است که آنها را يک سر و گردن بالا تر از معاصرين شان در نزد حاکمان وقت و يا تاريخ نگاران سياس و تذکره نويسان اديب قرار داده است والا ده ها و صدها شاعر پر طمطراق ديگر همزمان حضور داشته اند که کلام زيبا و مطنطن شان هنوز در گوشهاي اهل ذوق و هنر طنين افگن است و يا در انزواي خويش به گفته ها و داشته هاي شخصي خود پرداخته اند .
در بيان ديگر آيا مذمت اشغالگران ارتش سرخ را که در قالب سروده هاي از جانب هر شاعري ارائه شده است شعر مقاومت بناميم و يا نکوهش هاي ستمکاران جهل طالباني را که دمار از جان مردم مظلوم ما در آوردند شعر مقاومت بگوئيم و يا سرايش دردمندانه و انتقادي شاعراني را که از ندانم کارهاي دولتمردان جهادي ما که در خلال آن دو حرکت بيروني ، داشته ها و نداشته ها ما را درهم و برهم ساختند!
البته بسياري از شاعران خوب ما در همين برش تاريخي بيان برنده داشتند که به تعبيري همهء آنها را ميتوان شعر مقاومت گفت و شاعران شان را نيز شاعر مقاومت و نکته اساسي هم اينجاست که در تلاش همهء اين عزيزان قسمتي از کار کردهاي شان بدين نارسايي ها پرداخته نه همهء گفتني ها و نگفتني ها يشان . در ينصورت نه کار نسبتآ منسجم دوستان شاعر ما در محيط هجرت و نه تلاش شاعران داخل کشور ما در دوران خفقان و نه هم سوزش و سازش هاي سرايندگان خوب ما در بي مبالاتي حاکميت هاي ناموفق از مقوله ادبيات معاصر و شعر مقاومت به دور است . پس از همه مهمتر ما بر آنچه که در اين سالهاي پرالتهاب از ذهن ها تراوش و از زبانها گويش و از قلم ها به نمايش گذاشته شده است با قاطعيت دفاع مي کنيم و بر آنها مقاومت شعر ميگوييم تا شعر مقاومت ، چرا ؟ به خاطر اينکه همه کسانيکه به هر نحوي توانسته اند زبان زنده و گوياي شعر دري را با سرايش شعر شان زنده نگه دارند به استثناي آنهائيکه خلاف خواسته و اراده مردم خود بعضي از شعر هاي شانرا منحيث وسايل سرکوب عليه مردم خود استفاده کرده اند شاعر ميدانيم و سرايش شعر شانرا مقاومت شعر ميگوييم . چون در بحث ما حفظ زبان و ادبيات و به خصوص حفظ شعر و آنهم شعر خوب و رو به رشد خود يک ارزش و يک مقاومت است هرچند ما در اين دو سه دهه خيلي از داشته هاي مادي خود را از دست داده ايم ؛ اما جاي شکرش باقيست که در همين زمينه يعني زمنيه شعر و ادب ، جرس کاروان سر نوشت فرهنگي ما طنين آهنگ دلنوازش را همواره با خود داشته است .
ما به اين گفته ها خود را مقيد نمي سازيم که مثلآ گرد آورنده گان (شعر مقاومت افغانستان) آقاي کاظمي و رحماني در مقدمهء اين مجموعه آورده اند: « هدف از انتشار اين مجموعه ارائه نمونه هاي از شعر انقلاب است که علاوه بر کيفيت هنري ، شاعران آنها از تعهد نسبت به انقلاب اسلامي افغانستان بر خوردار بوده اند » (٢)
و يا به اين اعتراض پير فرهيخته استاد واصف باختري در مجلهء شعر که گفته است: « در افغانستان يک تلقي به وجود آمده که هرکس در خارج کشور شعر سروده ، مخصوصآ اگر شعر بر ضد تجاوزگران روس و دست نشانده گانشان بوده شعر جهادي گفته است. شعر مقاومت است » (٣)
مضاف بر آن ما نميتوانيم از کنار مجموعه هاي شعر امروزه افغانستان در ايران، زبانه هاي برج خاکستر در هرات و کاروان شعر در اروپا و...... بگذريم ؛ ولي مقصد ونيت ما ميا نجيگري و قضاوت به برحق بودن و يا نا حق بودن اين سخنان نيست ، بلکه عزم ما بر آنست که شعر شاعران و به ويزه شعر دوتن از اين فرهيختگان را از زير عنوان محض شعر مقاومت بيرون بياوريم و صرفآ به مقاوم بودن شعر شان در عصر مقاومت بپردازيم و از هر هنر ديگري هم که در اين عرصه بکار برده اند ياد آورشويم و بهره ببريم زيرا هيچ شاعري را درهيچ عصري به صورت مطلق نميتوان به يک شيوه و بيان خاص متعلق دانست .
شاعران خوب ما در گذشته نيز چنين بوده اند ، گذشته از سبک و ساختار کلام شان، هم در فضاي ممکن شعر حماسي گفتند و هم در هواي لازم سرود عاشقانه سردادند و هم در زماني خاص به عرفان پناه برده اند و اي بسا شاعراني که در کنار غنامندي شعر شان از وصف ، مدح ، ذم و هجو نيز دريغ ننموده و حتي شعر ها و ابياتي را در خدمت لحظات تولد و وفات افراد ، شخصيت ها و حاکمان وقت گذاشته اند علاوه بر آن در موعظه گويي و مرثيه سرايي نيز گوي سبقت را نيز از يکديگر ربوده اند . به عنوان مثال در نابترين غزل هاي و سروده هاي حافظ شيراز هم مي توان آدرس حوادث تاريخ را دريافت نمود .
نمونهء بارز و برازنده ، شاعر برتر سدهء حاضر در کشور ما مرحوم استاد خليل الله خليلي است که جدا از قالب هاي مختلف قصيده ، غزل ، مثنوي ، دوبيتي ، رباعي و حتي شعر نيمايي را که به تجربه گرفته است ، از باب محتوا در چه عالمي از عوالم احساس شعر نگفته است. از مدح حاکمان سلطنت در دربار تا وصف پرستاران دوران نقاهت در بيمارستان هکين سک و ازسرودن قطعات و قصايد اجتماعي تا سرايش غزل هاي دردمندانه و عاشقانه . و اين استاد خليلي پرنام و نشان در قسمتي از تاريخ ، به شعر دوران مقاومت پيوسته و تاروپود جفاکاران تاريخ را ازهم گسسته است وچه زيبا و بجا رسالت و مسئوليت خويش را در برابر خدا و ملتش انجام داده و برحال و هواي شعر دوران مقاومت رنگ و جلاي ديگري بخشيده است . باهمهء اينها استاد خليلي را نه ميتوان شاعر مقاومت خواند ونه هم شاعر دوران مقاومت . زيرا بيشتر سروده هاي اين بزرگ پرچمد ار شعر و سرايش ، پيش از دوران مقاومت بوده و معدود اشعاري از وي را ميتوان در گنجينهء شعر دوران مقاومت جاي داد . پس آنگاه که شناخت استاد خليلي و شعرش را نميتوان در محدوده معين زماني ، مورد نقد و بررسي قرارداد ، بدون شک ديگراني هم که در همين دوران مقاومت پا به عرصه شعر گذاشته اند ، تمامي يافته ها و بافته هاي شان را در همين محور محدود محصور نکرده اند و ما با شکستن اين حصار فرضي و پيشنهادي ، به سراغ شعر شاعران عزيز خود محمد کاظم کاظمي و احمد ضيا رفعت مي رويم . زيرا در قدم اول هدف ما از اين مقال جدال نيست که خداي نا خواسته بخواهيم شعر دوران مقاومت را نفي کنيم و در ثاني در شعر هاي ايشان که بدون ترديد شعر مقاومت در آن برازندگي خاصي دارد نه به عنوان شعر مقاومت که بل به صفت شعر باکيفيت در دوران مقاومت خواهيم نگريست .پس هدف ما نگرشي است در باب مقاومت شعر نه شعر مقاومت و اما اينکه چرا اين دو تن را در مطلب حاضر به ميدان آورده ايم دليل بر آن نيست که ديگر عزيزان شاعر ما از ياد رفته باشند و يا شعر شانرا کمتر از اين دو يار آشنا بدانيم ، بلکه هدف نگارنده روي چند نکته متمرکز ميباشد :
نخست که اين دو عزيز مي توانند به نمايندگي از شاعران دوران مقاومت با تفکيک اين ويژگي که يکي بيشتر در داخل کشور بسربرده و ديگري در خارج (مهاجرت) روزگاري را سپري نموده مورد شناخت بسياري از پژوهشگران ادبي اين دوران قرار گيرند و دو ديگر که نگارنده را افتخار مصاحبت و شناسايي زيادتري نسبت به اين دوستان خوب و شعر شان ميسر بوده و سه ديگر که علاقه به خوانش شعر و ذوق ادبي شخصي بنده نا خودآگاه و خود آگاه به زمزمه و سرايش شعر هاي شيواي اين عزيزان معطوف بوده است. نميدانم ! اميداست که دلايل فوق توجيه نسبتآ موجهي براي ارائه اين مطلب بوده باشد.
و اما در باب کاظمي و رفعت و شعرهاي شان :
محمد کاظمي کاظمي و احمد ضيا رفعت هر دو متولد يک سال اند. يعني سال ( ١٣٤٥ هـ ش) و هردو سواد کافي دارند و مدرک ليسانس ، منتهي رفعت رشته تحصيلي اش به آنچه که از ذهن و زبانش تراوش ميکند همنوايي دارد ولي کاظمي رشته مهندسي فضايي را به پايان رسانيده و قرار معلوم که در همان فضا رشتهء مربوط را از خويش گسسته و به نمودها و نماد هاي ديگري متوسل شده است . و از فرمول هاي دانش يادشده به نفع فرم دهي اشکال و تصورات ذهني خود سودبرده است .
کاظمي و رفعت هر دو در وزن شعر تسلط شايسته يي دارند با ذکر اين نکته که حق تقدم بر اين تسلط ، به رفعت تعلق ميگيرد تا کاظمي ؛ زيرا رفعت از آغازين روزهاي سرايش شعر خويش کاملآ در قيد و بند اصول قدما بوده و به ندرت شعري را ميتوان از وي سراغ کرد که وزن آن به نقصي برخورده باشد . چنانچه در همين باب استاد واصف باختري در مقدمه اولين مجموعه شعريش « فرياد ناشنيده » نصيحت وار گفته است :
« اقليم شعر نا کرانمند است ، به پيش و باز هم به پيش بتازد ، آگاهي خود را از ادبيات متنوع و متلاطم جهان بغرنج کنوني غناي بيشتر ببخشد . بررسي هاي خود را در باره شعر ديروز و امروز ما همچنان پيگيرانه دنبال کند . ديگر وطواط و رادوياني و شمس قيس رازي تنها از چشم انداز تاريخي براي امروزيان ارج و بها دارند . در اين واپسين دههء سده بيستم ديگر سرايش و نقد شعر در محدودهء طرحها و پيشنهاد ها و رهنموديهاي آنان نمي گنجد. رود خانه شعر نميتواند از اين تبنوشه ها عبور کند » . (٤)
ولي کاظمي از ابتداي سرايش شعر به بينش و نگاه نوين درشعر توجه داشته و مطالعات خود را در شعر و آثار قدما همپا با سرودن شعر هاي امروزيش به پيش برده است . و وزن شعر را تا رسيدن به مرحله برتر شعري خيلي جدي يا مثل رفعت جدي نگرفته است .
مثلآ در شعر « روستا » که در اولين مجموعه شعري کاظمي « پياده آمده بودم » آمده است :
مثل تسبيح دانه دانه شديم به سوي شهر ها روانه شديم
که مصراع دوم از وزن فاعلاتن مفاعل فعلات خارج شده است
و يا نمونه هاي در شعر هفتاد و دو تيغ همان مجموعه:
آب اين باديه خون است که وانو شد کس زهر باد آن آب کزدست شما نوشد کس
شعله گر افسرد خاکستر ما خواهد رفت تن اگر خفت به صحرا سرما خواهد رفت (٥)
که در اين دو بيت نيز مصراع دوم بيت اول و مصراع اول بيت دوم از وزن مربوطه خارج گرديده .کما اينکه به ابيات ديگري هم در اين مجموعه به همين منوال بر مي خوريم ولي اين نکته هويدا ست که اين اشکالات اندک هرگز از زيبايي اشعار نغز کاظمي نکاسته و هرچه پيشتر مي رود وزن شعر کاظمي صلابت و استحکام خود را بازمي يابد تا جائيکه بدون دغدغه چنان بر وزن شعر حاکم ميگردد که گاهي از روي تفنن مانند قدما وزن شعرش را عمدآ با سکته هاي مليح همراه ميسازد مانند شعر زيباي «موعظه» که گفته است :
آسمان برف و مه وصاعقه را کرده گسيل يا خدا مرگ فرستاده به مرد و زن ايل ؟
جان موجود ستانيده مگر بو يحيي صور مرعود دمانيده مگر اسرافيل
ميخ مي کوبد بر کله کوه اين تندر سنگ مي روبد از دامن صحرا اين سيل
که بيت سوم همان سکته مليح خود را دارد. گر چه کاظمي معتقد است که خروج از وزن در شعرش کاريست عمدي که حتي محدود به اختيارات شاعري اساتيد گذشتهء عروض هم نبوده و ميتواند بحثي کاملآ امروزي باشد .
درين فرصت که از وزن شعر اين دو شاعر گرانمايه مطمئن شديم . مي پردازيم به توجه و عنايت ايشان به اشعار بدون وزن و يا نيمايي . آنهم در مقطعي که تقريبآ همهء شاعران هم عصر و هموزن شان بدان توجه نموده اند . در يک کلام هيچکدام از اين عزيزان نه کاظمي و نه رفعت ميانهء خوبي با شعر نو ندارند . آقاي کاظمي که در همان وهلهء اول در مجموعه پياده آمده بودم رابطه خود را با شعر نو و لو به زبان طنز و شوخي مشخص کرده است .
آن دگر حرف مفت مي پرداخت به گمانم که شعر نو مي ساخت (٦)
درهمين رابطه آقاي کاظمي خود گفته است « مشکل من اينست که نميتوانستم شعر نو را به آن معناي واقعي درک کنم .... البته در فرم ممکن است ضوابط و اصول شعر نيما و سپيد را بدانم .... منتها از زاويهء نگرش محيط پيرامون نتوانسته ام » نويسنده کتاب چشم انداز شعر امروز افغانستان آقاي قنبر علي تابش در همين خصوص اضافه ميکند « البته اين مشکل تنها مشکل کاظمي نيست ، مشکل اکثريت شاعران معاصراست ، اعم از سپيد سرايان و کلاسيک گويان . حسن کاظمي در اين است که اين مشکل را درک کرده و صادقانه آنرا اعتراف کرده است که اينگونه اعتراف ها فقط از روحيهء شاعرانهء محض مي تواند صادر شود وبس.» (٧)
و تا به حال نه من و نه هم هيچکس ديگر شعر نو ، آزاد و يا سپيدي از وي نديده است .
و اما آقاي رفعت که همواره از روي بي رغبتي شعر نيمايي ديگران را به خوانش ميگرفت عليرغم شاگرديش به استاد باختري و رفاقتش به بسياري از شاعران نو پرداز تا اين اواخر حاضر نشد در اين عرصه طبع آزمايي نمايد . تذکار از خاطره يي در اين فرصت خالي از لطف نخواهد بود که نگارنده بعد از سفري که درسال ١٣٧٣ به کابل داشتم. کارت زيبايي را که به عکس و شعري از نيما مزين شده بود به آقاي رفعت هديه دادم و او هم به احترام بنده آنرا در قفسه کتابخانه کوچکش به نمايش گذاشته بود و چند روز بعد استاد باختري آنرا درخانه اش ديده و در چند مجلس با زبان شوخي و طنز از حضور آن عکس در خانه آقاي رفعت ياد آوري نمود و تعجب خويش را ابراز کرد تا اينکه روزي در همين سالهاي اخير آقاي رفعت کاغذ کوچکي از جيبش در آورد و شعر نيمايي را براي من خواند که ادعا ميکرد خودش سروده است .
وقتي ابر در فضا مي خراميد
و باران
سر بر سنگ مي کوفت
دانستم
که
ميان آسمان و بي مايگان
رابطه ييست (٨)
من نيز به سرودن اين شعر هم شک کردم و هم تعجب ؛ تا اينکه معلوم شد که به راستي او خودش اين شعر را سروده و گويا وانمود مي ساخت که به شنيدن و سرودن چنين اشعاري مثل سابق بي ميل و رغبت نيست . و اما ارائه يکي دو نمونه از اين دست نميتواند ما را به گرايش آقاي رفعت به سرودن شعر نومتقاعد سازد . در نهايت هم کاظمي و هم رفعت ممکن است تا هنوز شعر بي وزن را کم وزن تلقي نمايند .
در خصوص قالب هاي ديگر شعري مانند غزل ، قصيده ، مثنوي ، رباعي و دوبيتي هم رفعت و هم کاظمي طبع روان و ذوق سرشاري دارند با اين تفاوت که رفعت شعر را با غزل آغاز نموده و بيشتر به تغزل در آويز بوده که چاپ اولين مجموعه اش به نام « فرياد ناشنيده »گواه اين ادعاست.
ولي کاظمي در ابتدا به سرايش مثنوي رغبت بيشتري نشان داده و گويا طبع سيالش نميتوانسته در بيان محدودتري مانند غزل مجال جابجايي داشته باشد. که مجموعه نخستين شعرش به نام « پياده آمده بودم» سند مستند اين گفتاراست .
اگر بخواهيم از بحث قالب هاي شعري شان به خاطر اختصار کلام بگذريم و توقف خود را اندکي بيشتر در شکليات شعر و يا فرم کلام شان ادامه دهيم و به نحوهء استفادهء اين دو شاعر از شگرد هاي زباني و صنايع ادبي گذري داشته باشيم ، ابتدا از زبان شعر شان ياد آورمي شويم که بيان اين دو سرايشگر شعر امروزما در بهره جويي از واژه ها و حرف ها از دقت قابل ملاحظهء برخوردار بوده است. يعني ايشان همواره سعي داشته اند تا هيچ واژهء غير ضروري و حتي غير لازمي در شعر شان راه نيابد و علاوه بر آن تلاش ورزيده اند که يک فونيم بي موجبي هم در طنين موسيقي کلام شان وارد نگردد و ريتم دلپذير کلام موزون شانرا نا موزون نسازد . البته اين ادعا در شعر هاي اخير اين عزيزان که از پختگي و صلابت بيشتري بر خوردار است صدق ميکند که بدون شک دقت حافظ وار و بيدل گونه يي در اين رابطه به خرچ داده اند . اين ويژگي سبب شده تا هيچ يک از کلمات و حروف شعرشان قابل تعويض و جابجاي نباشد و حتي بر روند عمودي کلام شان نيز تاثير قابل ملاحظه داشته است. با آنکه ميتوان ابياتي را در اين سروده هاي وزين از روي تفنن جابجا نمود اما در همان وهله اول کاستي اندکي از اين جابجايي محسوس بوده و انسان را وادار ميسازد تا بيت جابجا شده را در همان جاي اولش بگذارد .
و اين دقت عمل در سروده هاي « دروغهاي غزل » ، « شرار وسوسه ها» ، «کفشترين» و « پس از سالها» در مجموعه کنار خيابان از آقاي رفعت و در سروده هاي « پيوند » ، « مسافر » ، « تباهي » و « موعظه » در مجموعه نيستان ( گزيده ادبيات معاصر) . و شعر «درخت» ، «سيب» و «پيوند» که در نشريات و مجله هاي متعدد از آقاي کاظمي به چاپ رسيده قابل دريافت و تامل ميباشد .
صنعت تناسب که حرف اول را در بحث زيباشناسي ميزند - و به قول استاد الهي قمشه اي، زيبايي يعني تناسب در همه زمينه ها و به خصوص در زمينهء هنر - از شاخصه هاي برازنده اين دو شاعر عزيز و گرانمايه است و جلوه هاي تناسب در سرتاسر اشعار شان بدون تفکيک ، جاذبيت خوانشي و شنيداري سروده هاي شان را بيش از پيش تقويت نموده است. اين تناسب نه تنها در مصراع ها و بيت ها بل در تمامي روند افقي و عمودي شعر شان ولو به هر پيمانه يي که مطول هم باشد همچنان محسوس و پا برجاست. براي پيشگيري از اطاله کلام بهتر است بجاي بر شمردن يک يک از ويزگيهاي شعر اين شاعران صرفآ به بعضي از صنعت ها و ويژگيهايي بپردازيم که در شعر هاي کاظمي و رفعت حالت هاي متفاوتي دارند. به طور مثال صنعت تضاد و آنهم تضادي در حد پارادوکس در شعر رفعت از حضور و برازندگي خاصي بر خوردار است که اين صنعت به همين قوت در شعر کاظمي نيست .
اين نمونه ها از رفعت قابل توجه است :
عقل هم در بزم عشاق آمده يک همين ديوانه راکم داشتيم
مردم بيمايه زر اندوخنتند از جهالت ما خرد انباشتيم (٩)
يا
دوزخ بهشت ماست که آنجا ز فرط نظم فيري کسي نکرده فراري کسي نديد (١٠)
ويا در شعر«ديباچه» از همان مجموعهء «کنار خيابان» که در بيشتر ابيات آن کلمات متضاد به زيبايي به کار رفته است.
باتوجه به اينکه در اين ابيات و اشعار صنعت هاي زيباي ديگري هم به زيباي آمده در اينجاه صرفآ مراد ما استفاده از صنعت تضاد به وجه احسن آن بوده که آقاي رفعت در کليت بيان شاعرانه و حتي در صحبت هاي عادي و طنزآميز خود از وي بهرهء نيکو برده است .
واما در شعر کاظمي صنعت هاي تلميح و اسطوره از برجستگي و فراواني برخوردار است که اين صنايع در شعر هاي رفعت به اين پيمانه نيامده است . به عنوان مثال کاظمي در شعر کفران در سه نوبت از تلميح موسي سود برده است .
نيمه شب خيل گراز آمد و شب پا را برد اين کرت نيل نه فرغون که موسا را برد
يخ اين برکه به دريا برسد نيست عجب سامري از پي موسا برسد نيست عجب
آه اي « لا » ي بر ا فروخته ! « الا» يت کو؟ آي ها رون نفس باخته موسايت کو؟ (١١)
يا
موسي به دين خويش ، عيسي به دين خويش ماييم صلح کل درسرزمين خويش (١٢)
يا
قوم موسي پي سير و عدسي سر گردان قوم فرعون شنا کرده گذشتند از نيل (١٣)
يا شعر «تباهي» کاظمي در همان مجموعه شعر مقاومت که تقريبآ سر تا پا تلميح و اسطوره است و همچنان کلمات رستم و شغاد هم به مراتب در اشعار کاظمي به کار رفته :
به جرم هفت خوان قرباني نامردمي گشتن نه کشت اين چاه زخم آن برادر کشت رستم را (١٤)
يا
به حيله جنگي اسفنديار خسته منم ورستمي که به سيمرغ دل نبسته منم (١٥)
يا
نگفته بودم و سيمرغ ها شغاد شدند برادران سر تقسيم حق زياد شدند (١٦)
برخيز و قصه دگري سرکن ، اي قصه گوي شوکت تهمينه کوتاه کن حکايت رستم را، باري بگو حکايت تهمينه (١٧)
به همين ترتيب ده ها نمونه ديگر را در اشعار کاظمي به قوت تمام مي توان ديد و اين حضور پيامبران و امامان ، صحابي، تابعين وتبع تابعين در بيان کاظمي بيانگر آنست که شعر اجتماعي و امروزي وي از خمير مايهء ديني - مذهبي بيشتري نسبت به شعر رفعت برخوردار است . و علاوه برآن اسطوره هاي شهنامه هم در شعر کاظمي به ترتيب از قيد قلم نيفتاده و کمتر سروده يي خواهيد ديد که رستم و اسفنديار از آن سر در نياورده باشند .
باتوجه به اين دو برازندگي در اشعار اين دو شاعر، چنين احساس و شناختي را مي توان از شعر هاي کاظمي و رفعت بدست آورد . يعني هرگاه قطعه شعر ناشناخته يي به دست مان افتاد و در حين سرودن- جدا از ويژگيهاي لازمي ديگر- ما در برابر مجموعهء شگفت انگيزي از کاربرد صنعت هاي تضاد و پارادوکس قرار گرفتيم، بدون تريد ما با شعري از رفعت مواجهم و اگر در ازدحام و ترافيک تلميحات و اسطوره هاي پيهم گرفتار آمديم بدون شک اين شعر از چکامه ها و سروده هاي کاظمي است .
بدنيست اشاره يي هم داشته باشيم به اينکه در شعر هاي اين دو شاعر عزيز گهگاهي به صنعت حس آميزي و کاربرد آن که واقعآ زيبايي و ظرافت خاصي به کلام شاعرانه ميدهد برمي خوريم .
مثال از کاظمي در مجموعه «پياده آمده بودم » :
بوي سبز خيار مي آمد بانک سرخ انار مي آمد
و نمونه يي از رفعت در مجموعه «کنار خيابان »
نديديم خود گرچه روي شهادت چشيديم سرخي بوي شهادت
ارائه اين دو نمونه از آن جهت بوده است که خيلي هاي ديگر از شاعران معاصر از اين ظرافت کاري ها نکردند و غير منصفانه بود که ما بي توجه از کنار آن بگذريم.
و در کاربرد زبان و واژه هاي معمولي و فولکلور که بيشتر از اسم اصوات استفاده ميگردد نمونه هاي در شعر کاظمي و رفعت داريم .
از رفعت :
در صخره دلي زن که طنين تو بپيچد از مرز شرنگس نرود شيشه فرا تر(١٨)
از کاظمي :
رنگ گلزار مثل برق شکست هرچه آينه بود ترق شکست (١٩)
در بحث صنعت هاي ادبي به همين موارد اکتفا مي نمائيم و به سراغ چند ويژگي ديگر شعر اين دو شاعر مي رويم . تا بعد از گذري بر ساختار و فرم ، توقفي داشته باشيم در محتواي بيان شاعرانه ايشان. در اين بحث هم ما صرفآ به نکاتي اشاره خواهيم داشت که از ديدگاه ما قابل تأمل و يادآوري است نه همه ويزگيهاي محتوايي اشعار آقاي کاظمي و رفعت در قدم اول از ابهام در شعر ايشان ميگوئيم که يکي از خصوصيات عمدهء شعر است . با آنکه آقاي رفعت و کاظمي با نگرشي به جانب بيدل نه تقليد، سروده هاي دارند که خواننده مي تواند لحظاتي در آن توقف نموده يا غرض درک کيفيت لازم و تلذذ بيشتر با سرايش آرام از خوانش آن بهره مندي خود را تکميل نمايد مانند شعر هاي «آهنگ ياس» ،«آينه » «آزادگي » از رفعت در مجموعهء همان «يوسف همان بازار» و يا شعر هاي «احد» ، « گرمسيري» ، « تباهي » که از کاظمي درمجموعه « گزيدهء ادبيات معاصر»حال و هواي اينچنيني دارند ؛ اما در مجموع شعر اين دو شاعر با روانيي خاص که دارد از ابهام قوي و مشکل پسندي برخوردار نيست؛ چنانچه آقاي قنبرعلي تابش در اين زمينه نظر ديگري دارند و با استفاده از ديدگاه نيمايي چنين آورده اند « بخش اعظم شعر هاي مهاجرت از ويژگي ابهام خالي است و از عرياني رنج مي برد . شعر به گونه اي بي پرده و شعار گونه مضمون هاي راجار مي زند.....اين ويژگي باعث ميشود که شعر مهاجرت ( مقاومت) با گذشت ايام حالت کهنگي و فرسودگي به خود بگيرد و نتواند زمان هاي بعد و بعد تر را زير پوشش بگيرد من براي اثبات اين نکته مجموعه « پياده آمده بودم » را ورق مي زنم اين غزل .
هر ميوه که دست رسانديم چوب شد ما لايق بهار نبوديم خوب شد
اين گير ودار ما و شما در ميان راه چون روز باز گردن پيش از غروب شد
و.......
واقعآ همين يک بار خواندن کافي است که آدم به تمام زواياي اين شعر آشنا شود و ديگر چيزي باقي نمي ماند که آدم براي بار دوم بخواهد آن را از سر بخواند ». (٢٠)
نگارنده تا حدي با اين برداشت آقاي تابش همنوايي دارم و به همين منوال از بيان آقاي رفعت هم مثالي مي آورم آنهم شعري به نام «دريغ» از مجموعهء « خيابان » که خودم زياد آنرا پسنديدم .
دراين ديار فکر ضروري کسي نکرد کاري گهي ز روي شعوري کسي نکرد
يک عمر چون ستاره عبث راه شب زدند از جاده هاي صبح عبوري کسي نکرد
و ............
در حقيقت اين شعر ها فقط با يک بار خواندن و شنيدن, تمام دار و ندارخود را به دسترس انسان مي گذارد؛ اما اين سلاست و رواني کلام درين مقطع حساس يعني سه ده اخير شايد يک ضرورت نا گزيري بوده است. از جانبي براي ارائه و اثبات يک شعر خوب همه بحث هاي پيراموني شعر با قاطعيت تام نميتواند تعميم داشته باشد ، به عنوان مثال ابهام يک نکته از ده ها نکته ايست که در باب ملزومات شعر و شاعري گفته اند. آيا نداشتن ابهام قوي، يک شعر خوب را ميتواند از شعر بودن آن محروم سازد؟ درحاليکه خيلي ها را نظر و عقيده بر اين نيست . آنچه در بحث محتواي شعر مطرح ميباشد نکته هاي جدي ديگريست که به مراتب نسبت به ابهام حق تقدم دارند .
لارنس برين در کتاب خود ( در باره شعر ) آورده است :
« البته بايد بدانيم که محتواي يک شعر ، چيزي است که شاعر احساس واقعي و عميق نسبت به آن دارد . اگر شاعر محتواي مورد نظر خود را با استفاده مناسب از انواع مختلف صنايع شعري انتقال دهد شعر حتي براي کساني که مخالف انديشه او هستند لذتبخش خواهد بود » وي در جاي ديگر اين کتاب مي گويد :
« ازميان انواع اشعار نامرغوب در اينجا تنها به سه نمونه مي پردازيم : شعر احساساتي ، شعر پر طمطراق و شعر تعليمي . شايد اصولآ هر سه نوع اينها بي جهت نام شعر را گرفته باشند . و بهتر بود آنها را نظم مي ناميدند ». و همچنين در ادامه ميگويد : « با وجود اين ما قصد نداريم در اينجا يک معيار وجبي براي ارزيابي به دست بدهيم ، آزمون مکانيکي براي اين کار وجود ندارد ومعيار سنجش نهايي ، تنها ميتواند تاثيرپذيري ، کمال ، ذوق و بصيرت خوانندهء تربيت يافته باشد چنين ذوق و بصيرتي تا حدودي يک موهبت فطري است و تا حدودي نيز نتيجهء کوشش ، مطالعه ، تعليم و تلاش فکري آگاهانه است» . (٢١)
با چنين نگرش هاي ما مي توانيم سرودهاي کاظمي و رفعت را شعر هاي هدفمند و برخوردار از بهترين و بيشترين خصوصيات شعري بدانيم و از آنها به عنوان شعر مقاوم در عصر شعر مقاومت نام ببريم .
جادارد که از تفاوتها و تشابهات شعر کاظمي و رفعت به چند مورد ديگر نيز نظري داشته باشيم .
حسن مطلع در شعر همواره از محاسن شعر محسوب گرديده و به عنوان صنعتي مستقل يا به صفت براعت استهلال در چگونگي دريافت زيبايي کلام ، قدرت بيان و هدف شاعر ميتوان از آن ياد کرد . که بعضآ در سروده هاي رفعت اين ارزش به عمد ناديده گرفته شده است .
مثال از غزل «تخم ناله» در مجموعه همان «يوسف همان بازار» :
شاعري را سرسري پنداشتيم آبرو بر شاعران نگذاشتيم
از غزل «از خود بيگانگي» در «مجموعه فرياد نشينده»
زخود نا آشنا افتاده خلقي که غافل از خدا افتاده خلقي
که اين نمونه ها حسن مطلع و آغازي خوبي براي سرودن يک شعر خوب که در امتداد آنها مي آيد نيست . زيرا بسياري شعر را از روي خوش ذوقي و تفنن مي خوانند و اين ابيات ممکن است آنها را از ادامهء خوانش اين اشعار منصرف سازد در حاليکه در همهء اين موارد ديده شده که از بيت دوم، قوت کلام شاعر به جديت ، ماهيت خودرا به نمايش گذاشته است و اين کار ذوقيي عمدي يا ناگزيري در شعر کاظمي به مشاهده نمي رسد .
در باب ارائه ترکيب ها و داشتن تصويرها و ايجاد مضمون هاي زيبا در شعر ، هم رفعت و هم کاظمي قابليت قابل قبولي دارند. هرچند رد پاي بعضي از اين مظاهر زيبايي کلام شانرا در شعر هاي ديگراني از ديروزيان تا امروزيان مي توان ديد. کار برد اين جلوه هاي زيبايي چنان با مهارت خاص در شعر هاي اين عزيزان به کار گرفته شده که به مشکل مي توان شعر شان را در مواردي به تقليد و اقتباس متهم دانست . هر چند که نقش علي معلم در راه افتادن شعر کاظمي و توجه استاد واصف باختري در حمايت از شعر رفعت را آگاهان شعر معاصر افغانستان ناديده نمي گيرند .
در زير چتر چنين رسوبها و نفوذهايي، جلوه هاي ترکيبي و تصويري و حتي مضمونهاي اشعار اين دو شاعر گرانمايه استقلاليت زبان وکلامشان را همچنان مشهود و هويدا نگه داشته است ؛ اگر در رابطه با شخصي ، جرياني يا مناسبتي شعري دارند، زبان شعر شان برخلاف شاعران قديم به جاي مدح به توصيف و تقدير پرداخته است. يعني جابجاي وصف به جاي مدح مقداري به ماندگاري شعرشان اثر گذاشته و اين درحاليست که بيان شاعرانهء کاظمي درين عرصه پيشگام تر بوده و در فضايي که کاظمي در آن رشد شاعري داشته است نا خود آگاه و يا خود آگاه شعرش رنگ و بوي توصيفي آنهم از نوع گرايش ديني و مذهبي آن به خود گرفته است و گاهي هم تا بدان حد که بيان کنايه آميز و تندي را ارائه کرده است . مثلآ در شعر «غدير» که در مجموعهء « گزيدهء ادبيات معاصر» آمده است .
اي بشر خانه نهادي و نگفتي خام است کفر کردي و نگفتي که چه در فرجام است
ترس جان پشت در مکه مسلمانت کرد نعمتي آمد و آماده طغيانت کرد
چه توان کرد فراموش گل درگل را دين کامل شده و مردم نا کامل را
شعب ناديده دگر اصل و بدل نشناشد بدر نشناسد و صفين و جمل نشناسد
شعب ناديده چه داند که مسلماني چيست فرق تيغ علوي بازر سفياني چيست
و يا در شعر «احد» همان مجموعه:
دل مبنديد که صد فتنه در اين پنهان است اين همان قصه اسلام ابوسفيان است
که مواجه شدن با اين ابيات تا خود آگاه اين بيت علي معلم را در ذهن تداعي ميکند .
چون بيوه گان ننگ سلامت ماند برما تاوان اين خون تا قيامت ماند برما
از توضيح و اضحات اين بيت مي گذريم و فقط براي اثبات ادعاي خويش در خصوص تاثير پذيري شعر کاظمي از جو زمان و حضور شاعران همبزمش به آن اشاره نموديم. هرچند که لحن کلام کاظمي در اين اواخر خيليها روبه اعتدال گراييده و خود را به واقعيت هاي ناگزيري نزديک ساخته است . باذکر اين نکته که هم رفعت و هم کاظمي عقايد معتدلي دارند و حتي وابستگي به تعصب و تعبد هم در خصوص ايشان برچسپ نا چسپي ميتواند به حساب آيد .
با همهء اين توضيحات و تفسيرات نه چندان کامل و رسا، شعر کاظمي و رفعت بيشتر شعر اجتماعي است. عمومآ درزماني سردوه شده که جامعهء پر مشغله و نا بسامان ما نياز بيشتري به چنين سروده ها و سرايش ها داشته و دارد . هرچند که نيمي از شعر هاي اين عزيزان بخاطر همين ويژگي اجتماعي محدوديت زماني داشته و تاريخ مصرف آن کوتاه بوده است ولي با همه اين چالش ها و چلش هاي که اين سروده ها پيش رو داشتند نماد خوبي از مقاومت شعر معاصر ما را به جاي شعر مقاومت براي آينده بر پاداشته است ؛ البته گونه هاي از کلام طنز آميزي که در شعر اين عزيزان آمده است هم از جانبي جذابيت شعر شانرا فزوني بخشيده و هم در تثبيت موقعيت مقاومت شعر معاصر که در کنار آنهمه مصيبت با سر بلندي راه خود را پيش گرفته به صورت واضح وهويدا موثر بوده است .
کاظمي با آنچه پيشتر گفتيم شعر گرايشي و مناسبتي بيشتري در آن حال و هواي خاص خود دارد ولي در جاي که دلالت گفتارش و سلاست بيانش ايجاب نموده از تاختن بر ظاهر سازان و لو ديني دريغ ننموده و سخنش با ظرافت خاصي توانسته به مقدساتي هم پهلو بزند که مشکلي را برايش ايجاد ننمايد .
به مثالي از شعر «موعظه» توجه نمائيد :
دين اگر هست بر آرند هء ديني باشيد دل چه بنديد بدين صوم وصلاه ترتيل
عجبي نيست از اين مردم چسپيده به خاک که بمانند و برآيد نفس عزرائيل
و عجب نيست که در غيبت شيران خدا قاضي شهر شود گاو بني اسرائيل
خواهد آخر برد اين طايفه ريش فروش کاسه از سائل و زاد از سفرابن سبيل
وبه همين ترتيب نمونه هاي زيادي درين خصوص موجود بوده و درباب نارسايي هاي سياسي - اجتماعي نيز گفته است :
يک روز به دام باغ بالا در بند يک روز به آسياي پائين خرسند
اين گونه نشستيم و نشد هيچ عيان ما را که فروخت ، درچه بازار و به چند (٢٢)
يا در شعر «عمو زنجيربافت»
آن دگر مانده است تا روشن شود فرق آب مطلق از آب مضاف
کارگاه آسمان تعطيل باد تا که برگردد جناب از اعتکاف
آقاي رفعت هم گونه هاي از اين دست در دست دارد :
از کفر گذشتيم وبه ايمان نرسيدم زنار گسستيم وبه قرآن نرسيديم (٢٣)

ويا درباب مسايل روز
گر زر نگشود کار زور آماده تخت ارندهد نتيجه گور آماده
در کوش سيا خليل زادي مي گفت لنگي که نشد کلاه سور آماده (٢٤)
نتيجه گفتار:
و اما نتيجهء گفتار اينکه ،ما درشرايطي قرار داشتيم که کمترکسي به فکر ارزشهاي اساسي جامعه بوده است وباز اينکه يکعده خاص ولو معدود رسالت خويش را در برابر حوادث تحميلي کشور به نحواحسن انجام داده اند ، اينکه عمودي در برابر دشمن ايستادند و افقي از سر راه برداشته شدند شکي نيست. ولي بازار ادبيات ما عليرغم کساد بودن و مشتري نداشتن و علاوه بر استخدام شدن عده يي از شاعران در راستاي مقاصد خاص سياسي، راه پر نشيب و فراز خود را شايسته سپري نموده و اين اصل شعر بوده است که مقاومتش را در برابر حوادث نشان داده، نه انيکه مقاومت هاي کوناگون خود را با لباس شعر مزين کرده باشند و نمونهء بارز اين ادعا در بين ده ها شاعر خوب ما همين آقاي محمد کاظمي کاظمي و احمد ضيا رفعت ميتوانند باشند . زيرا به قوت مي توان گفت که اينان با سپري نمودن سالهاي حادثه و تحول، بيش از اين که به قوت و مقاومت جريانات و حادثات فکر کنند به قدرت و مقاومت در شعر شان انديشيدند وهمين راه و رسم ايشان و دوستان مانند ايشان بوده است که ما را در فرصت مساعد و شايسته وادار به اين اعتراف و مکلف به اين دفاع مي نمايد . آنچه در آينده پيش آيد مطمئنآ بهتر از اين خواهد بود و ما سخت اميدواريم به اميدهاي فردا و فرداهاي ديگر ... .

- «چشم انداز شعر مقاومت افغانستان» قنبرعلي تابش انتشارات المهدي چاپ اول ١٣٨٢ ص ٧١
٢- مجموعه «شعر مقاومت» به کوشش محمدکاظم کاظمي و محمد آصف رحماني ، نشر حوزه هنري ، چاپ اول زمستان ١٣٧٠
٣- در«غياب تاريخ» از واصف باختري نامبرده بنياد نشراتي پرنيان ، پاکستان
٤- مجموعه شعر «فرياد نا شنيده» از احمد ضيا رفعت انتشارات انجمن نويسندگان افغانستان ، چاپ مطبعه دولتي کابل ١٣٦٩
٥- مجموعه شعر «پياده آمده بودم» ناشر حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي چاپ اول ١٣٧٠
٦- شعر روستا مجموعه شعر پياده آمده بودم
٧- چشم انداز شعر مقاومت افغانستان قنبرعلي تابش انتشارات المهدي چاپ اول ١٣٨٢ ص ٧١
٨- گزينه شعر «کنار خيابان» جاپ مطبعه ميوند کابل ١٣٨٢
٩- شعر تخم ناله، مجموعه «همان يوسف همان بازار» از احمد ضيا رفعت نشر توس ، چاپ اول ١٣٧٣ ص ١٦
١٠- شعر يک فصل لاله ، مجموعه کنار خيابان مطبعه ميوند چاپ اول : زمستان ١٣٨٢ ص ٦٩
١١- شعر کفران ، مجموعهء « گزيده ادبيات معاصر» ، چاپ نيستان ١٣٧٨ ص ٧٠
١٢- شعر صلح کل ، مجموعه در دست چاپ .
١٣- شعر موعظه از « گزيده ادبيات معاصر»
١٤- شعر تباهي مجموعه گزيده ادبيات معاصر ..... ص ٦٨
١٥- شعر از دهانه تفنگ مجموعه گزيده ادبيات معاصر ........ ص ٤٢
١٦- شعر از دهانه تفنگ مجموعه گزيده ادبيات معاصر ........ ص ٤٢
١٧- شعر تهمينه ازمجموعه چاپ نشده
١٨- شعر فراسوي انديشه از مجموعه «کنار خيابان«
١٩- شعر روستا از مجموعه «پياده آمده بودم»
٢٠- قنبرعلي تابش ، چشم انداز شعر امروز افغانستان نشر الهدي ، چاپ اول ١٣٨٢ ص ٤٠٠٤١
٢١- کتاب در باره شعر توشته لارنس برين ترجمه فاطمه راکعي نشر موسـسه اطلاعات چاپ دوم ١٣٧٦ ص٨٥ ، ١٠٥ـ ١١١
٢٢- رباعي از مجموعه « گزيده شعر مقاومت»
٢٣- از قصيدهء چاپ نشده
٢٤- از رباعي هاي چاپ نشده