مقاله ها -
شعر ها -
معرفی کتاب -
مطالب دیگر -
آرشیو مطالب -
August 2014
July 2014
May 2014
April 2014
February 2014
September 2013
August 2013
May 2013
March 2012
February 2012
December 2011
November 2011
September 2011
August 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
January 2010
June 2005
October 2004
June 2004
April 2004
August 2000
پیوندها -
محمد آصف فکرت
عبدالله سمندر غوریانی
پیوند عمر
دکتر اسدالله حبیب
بی صدایی صدای دریاهاست
گلنار و آیینه
تاریخ و ادبیات
تا ساغری باقیست
حس مشترک
خراسانیات
محمد کاظم کاظمی
باغچار
کار کلمه
نورالله وثوق
و آفتاب نمی میرد...
شهرنوش
در خیابان های خواب و خاطره
August 17, 2000

دیشب به بال دیده سفر کرده ام نهان
تا جایگاه کوکب و و تا مرز کهکشان
تا سربرآرم از همه آن هی وهی و فغان
پرسیدم از ستاره و از ماه آسمان
بعد از هزار زمزمه و ورد بی امان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
برکوه آمدم که بجویم هوای حال
حیران شدم زقامت و از هیبت و جلال
گفتم که هست نقش تو را قدرت و کمال
برگو ز چیست اینهمه غوغا و قیل و قال
بعد از هزار دغدغه و جرأت و توان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
باز آمدم به جانب دریای سبز پوش
دیدم که موج را نبود طاقت و خروش
بگذاشتم چو گوش به آن بستر سروش
آهسته گفتمش که چرا هست جنب و جوش
بعد از هزار غلغله و شورش و فغان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
رفتم به کوی رهروان طریق نار
دیدم که هست معبد شان ساکت و قرار
پرسیدم از خموشی آن نار پر شرار
با چهرۀ پریده و با حالت نزار
بعد از هزار وسوسه و صحبت نهان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
یکدم نظر به جانب کسری گذر نمود
دل را کسر قامت کسرا خبر نمود
پرسیدمش ز کسرت و سویم نظر نمود
اول ز ذکر علت کسرت حذر نمود
بعد از هزار ولوله و لکنت زبان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
دل را خطاب کردم و گفتم که بی گمان
بردی تو از روال سخن سود بی زیان
برگو ز چیست اینهمه غوغای شادمان
او کیست آنکه بهر خدا هست میهمان
یکباره گفت ساده و بی پرده و عیان
مهمان محمد است و خدا هست میزبان