مقاله ها -
شعر ها -
معرفی کتاب -
مطالب دیگر -
آرشیو مطالب -
August 2014
July 2014
May 2014
April 2014
February 2014
September 2013
August 2013
May 2013
March 2012
February 2012
December 2011
November 2011
September 2011
August 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
January 2010
June 2005
October 2004
June 2004
April 2004
August 2000
پیوندها -
محمد آصف فکرت
عبدالله سمندر غوریانی
پیوند عمر
دکتر اسدالله حبیب
بی صدایی صدای دریاهاست
گلنار و آیینه
تاریخ و ادبیات
تا ساغری باقیست
حس مشترک
خراسانیات
محمد کاظم کاظمی
باغچار
کار کلمه
نورالله وثوق
و آفتاب نمی میرد...
شهرنوش
در خیابان های خواب و خاطره
August 23, 2000

من از دیار لاله و شقایقم
مرا به بلبل و چمن
نباشد الفتی که من
نماد و سمبلی ز آه و حسرتم

من از شمار لاله و شقایقم
مرا به سنبل و سمن
نباشد الفتی که من
مجازی از فراق و هجرتم

من از تبار لاله و شقایقم
مرا به یاد انجمن
نباشد الفتی که من
کنایه ی ز انزوا و خلوتم

من از بهار لاله و شقایقم
مرا به دامن دمن
نباشد الفتی که من
تصوری ز انتهای حیرتم

من از قطار لاله و شقایقم
مرا به بوی خویشتن
نباشد الفتی که من
تهی از این مزیتم

منم تجسمی ز درد
منم تجلی ز داغ
منم تخیلی ز آرزوی بیکران
منم تبلوری ز شعله های سوز و ساز
هزار حیف اینکه من
به جرم آنچه گفته شد
برون ز باغ و گلشنم

August 22, 2000

عمر ما بی بهانه خواهد بود
هستی ما فسانه خواهد بود
خبری از کران ساحل نیست
بحر ما بی کرانه خواهد بود
بی نشانی نشان هستی ماست
مرگ تنها نشانه خواهد بود
نای ها هم ، نوا ندارد نیز
نغمه ها بی ترانه خواهد بود
دوست هم دشمن است و دشمن دوست
دام مانند دانه خواهد بود
شانه از دست دوش تنها شد
دست بر دوش شانه خواهد بود
خون هابیل هم به لوح زمان
یادگار زمانه خواهد بود
تا کجا رستم وشغاد شدن
تا به کی گور، خانه خواهد بود

August 21, 2000

عشق آغاز شد اول ، زنگاه من و تو
چشم را هست گنه ، نیست گناه من و تو
آتش افروخت بر اندام تن بیمارم
نگهی دمبدم و گاه بگاه من و تو
مرد خورشید فلک در نفس سرد غروب
تا جهان گرم شد ازگرمی آه من و تو
بلبلان چمن از الفت ما رشک برند
باغبان است در کار گواه من و تو
بهر فتح قلل مرتفع کوه وصال
لشکر مهر و وفا هست سپاه من و تو
توسن سرکش دل تا که قدم بردارد
کشور دانش و عقلست تباه من و تو
رۀ عشقست رۀ خضر بتا باور کن
که سکندر نرسیدست به راه من و تو
عشق با وصل و یا هجر فنا می گردد
بخدا برتر از عشقست نگاه من و تو

August 20, 2000

آه کز دیده نهان بود نهان تر گردید
آه کز سینه عیان بود عیان تر گردید
تا به سویم ز غضب تیر نگاهی انداخت
خم ابرو که کمان بود کمان تر گردید
در پییش از سر حسرت همه جا سیل آسا
اشک چشمم که دوان بود دوان تر گردید
آرزو پیرتر از فصل شبابم باشد
غم دل گر چه جوان بود جوان تر گردید
تا به امروز ندیدیم بهاری در کار
روزگاری که خزان بود خزان تر گردید
حال زارم که چنین است چنین تر بادا
بخت شادش که چنان بود چنان تر گردید
حاصل عمر روان شد فقط این نکته و بس
طبع شعرم که روان بود روان تر گردید

August 19, 2000

چمن که سبزه ندارد بهار بی رنگ است
سخن که جلوه ندارد غزل بد آهنگ است
به کسب جلوه به اعماق فهم باید رفت
که رد پای گهر در میانۀ سنگ است
کجاست مرتبۀ فهم در تفکر ما
که ذهن ما نه سریری ز درک و اورنگ است
همیشه کار به سر منزل هدف نرسد
که پای نیت ما در ضمیر ما لنگ است
شدیم مدعی عافیت به منطق زور
در این معامله گر صلحی است در جنگ است
حقیقت است که ما را فسانه می خوانند
میان ما و حقیقت هزار فرسنگ است
گهی به مذهب عشقیم و گاه با عقلیم
از این دورنگی ما روزگار هم منگ است
نه عشق جاگهی دارد و نه عقل مقام
دو واژه ایست که ننگ متون فرهنگ است
عبث به تار ورق زخمۀ قلم زده ایم
غریو بزم سخن را سکوت آهنگ است

August 18, 2000

دمادم خواب خوش از دیدۀ بیدار می لغزد
نگاه خسته یی هر دم ز چشم تار می لغزد
هراس مرگ گر چه از درون سینه کمتر شد
توهم از نمای چهره ها بسیار می لغزد
ز پیشاپیش اوراق تخیل دمبدم گویی
خطوط خاطرات زندگی تکرار می لغزد
در این آبادی ویران که ویران است آبادی
نوای دردمندی از در و دیوار می لغزد
بر این ویرانه ، جغدی هم نباشد مونس و همدم
غبار بی کسی از شانۀ آوار می لغزد
به میدان سر افرازان چو پای ناکسی آمد
سر هر بی کس و هر کس به چوب دار می لغزد
نگهدار آنچه از تاریخ شیرینت بود در دل
که از تلخی ، زمان از صفحۀ آثار می لغزد
فروهل تار وپود خیمۀ هستی از این عالم
که خواب عافیت از بستر افکار می لغزد

August 17, 2000

دیشب به بال دیده سفر کرده ام نهان
تا جایگاه کوکب و و تا مرز کهکشان
تا سربرآرم از همه آن هی وهی و فغان
پرسیدم از ستاره و از ماه آسمان
بعد از هزار زمزمه و ورد بی امان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
برکوه آمدم که بجویم هوای حال
حیران شدم زقامت و از هیبت و جلال
گفتم که هست نقش تو را قدرت و کمال
برگو ز چیست اینهمه غوغا و قیل و قال
بعد از هزار دغدغه و جرأت و توان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
باز آمدم به جانب دریای سبز پوش
دیدم که موج را نبود طاقت و خروش
بگذاشتم چو گوش به آن بستر سروش
آهسته گفتمش که چرا هست جنب و جوش
بعد از هزار غلغله و شورش و فغان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
رفتم به کوی رهروان طریق نار
دیدم که هست معبد شان ساکت و قرار
پرسیدم از خموشی آن نار پر شرار
با چهرۀ پریده و با حالت نزار
بعد از هزار وسوسه و صحبت نهان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
یکدم نظر به جانب کسری گذر نمود
دل را کسر قامت کسرا خبر نمود
پرسیدمش ز کسرت و سویم نظر نمود
اول ز ذکر علت کسرت حذر نمود
بعد از هزار ولوله و لکنت زبان
گفتا خموش! زانکه خدا هست میزبان
دل را خطاب کردم و گفتم که بی گمان
بردی تو از روال سخن سود بی زیان
برگو ز چیست اینهمه غوغای شادمان
او کیست آنکه بهر خدا هست میهمان
یکباره گفت ساده و بی پرده و عیان
مهمان محمد است و خدا هست میزبان

August 16, 2000

چهرۀ زرد افق از رخ ما رنگین است
سینۀ سرخ شفق از دل ما خونین است
لحظه یی اشک و دمی آه و زمانی فریاد
عاشقان را ز ازل رسم و ره و آئین است
تن افتاده ولی قامت بالا داریم
قامت کوه به پیش قد ما پائین است
نالۀ ما اثری چون دم عیسی دارد
صعوۀ ما به فضا همسفر شاهین است
ما بخارا و سمرقند به هندو بخشیم
شاه در بارگۀ همت ما مسکین است
سر به یک سو فکنیم ، با دل خود سجده کنیم
زاهد وشیخ در این مسلک ما بی دین است
گر ندیدی دل خونین پر از داغ مرا
لالۀ دشت ودمن سمبل این آذین است
دل بگفتا که به جان می رسم و عقل شنید
عقل هم ساده تر از این دلک مسکین است