کشف المحجوب کتابی است تاریخی، علمی و ادبی و زبان وی نیز زبان فارسی دری است؛ هر چند که کلام عرب در آن به وفور قابل مشاهده می باشد تا حدی که همۀ عنوان ها به عربی آمده است و در نگاه اولیه، خواننده گمان نمی برد که با کتابی فارسی مواجه گردیده است.
ز سال 2009 که هنوز در جامعۀ ملیۀ اسلامیه مصروف سپری نمودن دورۀ ماستری بودم، پیهم می شنیدم که جامعه می خواهد همایش بین المللیی را برای نظیری نیشابوری برگزار نماید. این موضوع شاید در آن زمانها در ذهنیت ها مطرح بود و از عملی شدن آن خبری نبود؛ با آن هم گهگاهی با خود فکر می کردم که نظیری چه ویژگیهای برتری از ده ها شاعر همعصر و همپای خود دارد که برایش همایش بین المللی گرفته شود. حد اقل هندی ها از نظیری چه دیده اند که دیگران ندیده اند. این وسواس زودگذر را با بیتی از صائب رها می کردم: یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت در بند آن مباش که مضمون نمانده است
بابا نرو، دعای تو بر ما غنیمت است
لبخند آشنای تو بر ما غنیمت است
در غربت غنای تو من گریه می کنم
آن فضل و آن غنای تو بر ما غنیمت است
آیا شود نوای تو را باز بشنوم
نالیدن و نوای تو بر ما غنیمت است
هر لحظه گفته ای که کجا می روی، پسر!
این گفتن کجای تو بر ما غنیمت است
ذوق سخن ز شعر تو بر جان من رسید
تک بیت شعر های تو بر ما غنیمت است
عمریست کاشتی و به ما حاصلی رسید
محصول با صفای تو بر ما غنیمت است
شرمندۀ حضور شدم، لحظۀ وداع
دیدار بی ریای تو بر ما غنیمت است
ما جمله می رویم، تو تنها نمی روی
بابا نرو، دعای تو بر ما غنیمت است
مدتی از اقامتم در دهلی می گذشت که با معرفی از جانب پروفیسور قاسمی1 در سمینار بین-المللی «بررسی ناول و داستان نویسی فارسی در قرن بیستم» دعوت شدم. این سمینار از جانب بخش فارسی دانشگاه برکت الله 2 در شهر بوپال (بهوپال) 3 هند دایر می یافت. بعد از رسیدن دعوتنامه، دست به کار تهیه مقاله گردیدم و طی چند روز مطلبی تحت عنوان «داستان نویسی معاصر افغانستان در یک نگاه» را که نظر اجمالی به صد سال داستان نویسی کشور دارد آماده نمودم.
نیازی نبود که در عنوان مقالۀ خویش بگویم «داستان نویسی معاصر فارسی یا دری در افغانستان» ؛ زیرا افغانستان امروز، بخش عمده¬یی از حوزۀ تمدنی زبان فارسی را، از آغازین روزهای شناخت این زبان، با خود دارد. صرف نظر از تقسیمات جغرافیای کنونی این حوزه (تاجکستان، افغانستان و ایران) ، بلخ و بدخشان و هرات در کنار سمرقند و بخارا و خجند – در دو سوی دریای آمو- در ادامۀ عصر آریانای کهن و در دورۀ خراسان اسلامی از مراکز اصلی پیدایش این زبان کهن بوده¬اند.
گذشته ازآن، زبان فارسی ، از مناطقی که افغانستان امروزی در آن قرار دارد و توسط شاهان غزنه و غور افغانستان، به سایر سرزمین¬ها از جمله در هند،گسترش یافته است. و امروزه نیز، زبان فارسی، زبان تکلم اغلب مردم افغانستان می باشد؛ خاصتاً در خلق آثار ادبی و از جمله داستان و حتی داستان نویسی معاصر.
خاطره ها
به نقال از کتاب یادها و خاطره ها/ نشر وزارت امور خارجه/ به کوشش غلام سخی غیرت/ 1390
آندم که بار و برگ خزان خازه می شود
ذوقِ گذار، بر دل من تازه می شود
شور و نشاط در نظرم خواب می رود
برقِ نگاه، بسته به خمیازه می شود
عرضِ مراد نیست میسر به طول عمر
این، طول و عرض نیست که اندازه می شود
در دفتر حیات، جوانی رقم نخورد
فصلِ نخوانده ایست که آوازه می شود
آواز مرگ تا که به گوشی رسد، چنان
آوازه می شود که به دروازه می شود.
تو را از چوب می سازد، مرا از شیشه می سازد
خدا کارش درست است، هر چه با اندیشه می سازد
مرا نسبت، به کوه و سنگ دادن مشکل است؛ اما
تو را تا چوب می سازد، برایت ریشه می سازد
به آتش می گدازد تا که زینت گیرد آن طاقی
که با اندک تراشی، از وجودت گیشه می سازد
برِ بشکستن من یک تلقی می کند کافی
و لیکن از برایت آهنی را تیشه می سازد
مرا گلدان کند تا جا برای یک گلی باشد
تو را گلخانه می سازد، تو را صد بیشه می سازد
برای گارگاه من، تنی را میدهد روزی
برای صد نفر از برکت تو پیشه می سازد
خدا کارش درست است، هیچ شکی هم در آن نبود
تو را از چوب می سازد، مرا از شیشه می سازد.
فریب
شوخ شیرینی است
مانند
آیسکریم سیتی واک
و هر لحظه
میسر
تا شاید باز
خورده
شود
بی تاب در چمن طلب تاب می کنم
نیلوفرم که خواب به مرداب می کنم
صحرای کربلای دلم، چشمه چشمه شد
بی تشنگی عطش عطش، آب می کنم
یکدم خمار گشته و یک لحظه مست مست
محتاج می نیم، هوس ناب می کنم
در روز ابر روی به خورشید می روم
در شام تیره میل به مهتاب می کنم
کیف وصال را چی تفاوت ز درد هجر
نقش غزل کشیده و در قاب می کنم
